تبليغاتX
من هستم همین - این پست همه ش فی الذاته پی نوشت می باشد، از لج جینابعالی
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

قضیه اینجاست که تحقیقا تمام افرادی که مرا می شناسند به این نکته اذعان دارند که من پس انداخته ی حلال زاده ی مولوی علیه رحمه می باشم از اون لحاظ... دیدید مثنوی رو که می خونید نوشته مثلا داستان عاشق شدن پادشاه کنیزک را -یا برعکس، مهم نیست این، ...گیر نده - بعد میشینه خیلی خوشگل واست تعریفش می کنه و می گه و می گه، بعد یهو وسطاش یادش میره و میره سراغ کچل کردن طوطی بازرگان را و خوردن شیر کفتر را و ... دوباره اون وسط مسطا یادش میافته که ای دل غافل ما داشتیم جریان کنیزک پادشاه را ... رو تعریف می کردیم و دوباره بر می گرده سراغ همون اوولی... حالا بعد این همه نسل فاصله با جدد بزرگوارمان حضرت مولانا، طبیعتا آن همه استعداد و ذوق و قریحه میان دی ان ای ها و ژن ها گم شده و برای ما فقط شوریدگی -اصطلاح موددبانه ی دیوونگی خودمون - و همین پراکنده حرف زدن و تو سه تا جمله، همه ی حالتهای ماضی بعید و آینده ی استمراری و گذشته ی ساده و حال راه راه رو استفاده کردن باقیمونده و هی حالا همه می گن خیلی از این شاخه به اون شاخه می پرری و عین آدم جرف نمی زنی و خب حالا که چیو؟ یه جمله که می گی سه تا سخنرانی باهاس پشتش توضیح بدی اونو و ... همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم:

چند وقت پیش آق گندهه، در راستای یک فروند پروژه ی امنیتی اطلاعاتی مشترکمان که بسیار هم مهم و با حال می باشد، داشت یه چیزی می خوند و دیکته می کرد که من بنویسم که من یه کلمه شو اصلاح کردم ...در اومد که آخه تو !! به من گیر می دی؟ (همچین این تو رو با تاکید گفت) منم که ترسیده بودم، آخه ازم گنده تره نمی تونم بزنمش... گفتم: نه ...من!!گیر نمی دم مهروش درونم بود... که آق گندهه پکید از خنده و ماجرا ختم به خیر شد.

امما حالا جریان مهروش درون چی بود؟ ما یه خانوم معللم تو وبلاگستان داریم که روی غلط دیکته ای خیلی خیلی حسساسه و مثلا مستر میوزیک با اون همه آداب معاشرت فرهنگی کلامی لغتی که داره همیشه به زور می گیره پونزده...چرا که مهروش جان بسیار بسیار بر سر نویشتار(همین الان از فرهنگ تنبون میرزا در آوردم) درست تاکید دارند ...یعنی خب خیلی مهمه که سر دوراهی ننویسی و بنویسی بر سر دو راهی و ذغال ننویسی و بنویسی زغال یا ژکال ...حالا با اینهمه توصیفات که خدمتتون عرض کردم فکر می کنید وقتی مهروش جان میان وبلاگ منو می خونن چه حالی بهشون دست میده؟ ...یعنی من که اصلا به کللی...

در هر حال من همین جا باهاس از ساروی کیجا ی عزیز که به رسم ادب و التفات یا الطفات بنده را با ماشین چمن زنی معدوم نفرموده اند کمال امتنان و تشککر را بنمایم و مراتب قدردانیه خودم را ابراز نظر بفرمایم...

در راستای توضیحات بالا بیست سال بعد در چنین روزی این آقا رو بخونید و ببینید چی می کشند از دست من ---> +

خیلی با مززه است به همه گیر داده، حتما بخونین این بیست سال بعد رو ----> +

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:51  توسط آرتمیس آزاد  |