|
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
|
دیشب از اون شبها بود که ذوق داره که دوسشون دارم... که بعد کللی وقت آدما دور هم جمع میشن می بینی هیچی هیچ کجا تغییر نکرده و وقتی با همیم فارغ از همه ی دردسرها و روتین شده گی زندگی هنوز هم همون بچه های شرر و شیطونی هستیم که رو پلله های هنرهای زیبا می گفتیم و می خندیدیم. دوباره خاطره ها و خندیدن ها و اینکه آدم تازه می فهمه چقدر کم داره این آدما رو وقتی ازشون دوره... آیدین از رشت اومده بود و با اینکه تنها کسی بود تو اون جمع که مرتتب می دیدیم همو امما اونجا و تو اون محیط شده بود همون آیدینه شیطون و باهوش و در عین حال ساده. مجید کوچیکه و قصیده – قصیده ی ساکت که در برابر همه ی شوخیها و اراجیف ما همیشه یه خنده ی موشی می کنه و هیچی نمی گه. خب یعنی مجید هنو بهمون عادت نکرده؟ هنوز ما جانوران هنری رو نتونسته به عنوان عضوی از جامعه ی بشری بپذیره؟... ، لیلا و ناصر و عرفان کوچولویی که کلاس اووله و من باورم نمیشد، آخرین بار تو خونه خودم دیده بودمش عرفان رو و یادمه که موقع شیر خوردن عادت داشت دستشو بکنه تو نافش و نکهش داره ...پیمان همیشه شاد و خندون با خانوم شیک و پیک و کوچولوش، مازیار ساکت – بابای کلاسمون بود چون از همه بزرگتر و آرومتر بود و حالا می بینم که موهاش همچین به خاکستری می زنه و آدم فکر می کنه که بزرگ شدیم دیگه، چاره یی نیست...نسیم که حالا دیگه سه ماهه مامان شده و اشکان که مثه همیشه مراقبشه و آخ خ که تو چشمااای نسیم چی بود؟هنو درد رفتنه پدر رو می دیدم تو چشمش و من خر هیچی نمی تونستم بگم و بجز اون بغل کردن طولانی و در آغوش فشردن همدیگه و امید دداشته باشم که فهمیده باشتم که من نمی تونم چیزی بگم نمی تونم بهش بگم در غمت شریکم یا ازون بدتر می فهممت و از این جمله های مسخره و بدونه که غمشو فهمیدم و دلم نیومد تازه بشه و جلو خودمو گرفتم و اون بغض نصفه های شب ترکید و ... و بالاخره صابخونه های تازه عروس و داماد – بعد چند سال؟ – مجیدو و فائزه با اون خونه ی خوشگلشون ...ممنون از همه تون که هستین و لحطه های خوش زندگی منو می سازین... همین.
پی نوشت با ربط : مجیدو گفت که دوباره می خواد واحه رو راه بندازه و بنویسه...پی اشو بگیریم که نزنه زیرش. . .
پی نوشت بیربط لابد دیگه: من و آق گندهه هم بودیم در ضمن اون وسط مسطا ...بالاخره گفتم شاید دستگیرتون نشده باشه...