تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد


این آدرس خونه ی جدیده که آق گندهه برام ساخته تش... ببینید من چه همه آق گندهه ی دوست داشتنی دارم...ببینید چه همه چی تغییر می کنه با بودنش...چه همه چی قشنگه....



http://artemisazad.wordpress.com/
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:49  توسط آرتمیس آزاد 


سولماز جونم، دوسی(به قول خودت)، از اون روز که منو به بازی شنل نامرئی دعوت کردی دارم بهش فکر می کنم...یه مقادیری کار بی ناموسی داشتم باهاش که خوبیت نداره اینجا بنویسم و اونا هم همه ش دقیقا هموناییه که به فکر همه ی اونایی که شنل نامرئی رو می خوان میرسه و رد خور هم نداره - نداره دیگه ، اینجا که غریبه نیست - امما بعدش خوب حوصله م سر رفت... می دونی خوب که فکر می کنم می بینم که اتفاقا دلم نمی خواد نامرئی باشم چون به اندازه ی کافی بودم... نمی خوام غر بزنم و فمینست بازی در بیارم ولی بیایین بشینیم کلاهمونو قاضی کنیم ببینیم راست می گم یا نه؟

...من همین الان نامرئی ام وقتی بخواهم زن باشم. وقتی بخواهم آدم باشم. مجبورم نامرئی باشم. اون زنی که می بینید یکی دیگه است.یه کیه که تو خیابون یه شکلیه ...نامرئیه...آرتمیس درونش نامرئیه...تو تاکسی و جاهای عمومی یه شکلیه ... جلوی بقیه نباید احساساتشو نشون بده...نباید کسی رو که دوسش داره ببوسه مثلن...نباس بگه که عقایدش درمورد فلان چیز چیه...نباید در مورد اون چیزی که بقیه تو خلوتهاشون انجام می دن تو اجتماع حرف بزنه...نباید جوری فکر کنه که بقیه فکر نمی کنن و اگه فکر می کنه باهاس بجنگه ...باهاس همه چی رو خیلی جددی بگیره و در مورد همه چیز نظر بده لابد وگرنه خنگه و خجالتی...باید داد بزنه تا فک نکنن نیست که اگه چیزی نمی گه از رو ترسش نیس یا از رو حماقتش...اصلن کلن نباید اونجوری که دلش می خواد باشه باهاس اونجوری باشه که باید!(حالا این باید رو خیلیها تعریف می کنن)...باید نامرئی باشه جون آدمای دیگه قبلا تو زندگیشون اشتباه کردن...چون خودش اشتباه زیاد کرده تو زندگیش...نامرئیه چون که نمی خواد اونجور که بقیه هستن مرئی باشه... توی این شهر همه ی آدما - اون خود شونو می گم - نامرئی ن... چون آدما خوب بلد شدن جور دیگه ای رفتار کنن...جوری که باید، نه جوری که می خوان...توی شهر راه می رم و با خیال خودم دنبال هر کدوم از آدما می رم به خونه هاشون و خلوت هاشون ... یکی دیگه ن، شاید هم چند تا دیگه ن...تو مهمونی یکی، تو اتاق خواب یکی، تو اداره یکی، تو رویاهاشون یکی...حالا گیریم زن ها بیشتر...این بخاطر حکومت نیست ...این بخشی از عرفه...اینه که درد آورتره اینه که عمیق تره اینه که مهم تره...دور و برم رو که نگا می کنم می بینم که ما شاید تنها آدمهایی روی زمین باشیم که از خونه که بیرون می ریم همیشه به بالماسکه دعوت شدیم انگار...بالماسکه ای که تو مددت مهمونی هی نقابها عوض میشه...هی ...هی ... و این وسط کسی که نقاب نداره بازنده است... نه من نمی خوام نامرئی باشم به اندازه ی کافی نامرئی هستم...

پ.ن لازمه خب: البته خیلیا فکر می کنن خود خودشونن...خیلیها که نوعی از زندگی رو انتخاب کردن که قابل پیش بینیه و مطابق با خواسته های جمعیت اطرافشون...اونا یه نقاب دارن که ساییده شده و رنگ و روش رفته و در طول زمان از ریخت افتاده ولی هنوز بقیه اون نقاب رو دوس دارن و ازش استفاده می کنن...اون بیچاره ها خودشون خیلی نامرئین...خیلی بیچاره ن بیچاره ها ...دلم می گیره براشون...البته خودشون کم کم یادشون میره که اون نقاب نقابه...فکر می کنن خودشون همین شکلی بودن از اووله اوول.

پ.ن غرغرانه: تلخ بود شما به شیرینیه خودتون ببخشین...بازیه دیگه ...جددی نگیرین...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منم فخرالملوک و هادی و مون و مومیایی و صدرا و ابولفضل رو به این بازی دعوت می کنم.



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:9  توسط آرتمیس آزاد  | 






شهروند امروز توقیف شد.





+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:31  توسط آرتمیس آزاد  | 


خیلی طول کشید بفهمم هستن یا نیستن کللن مساله ای نیست.



پ.ن حالم از خودم بهم می خوردانه: خب حالم از خودم بهم می خوره فعلن...
پ.ن به خودتون ورنداریدانه، همچین یه نموره سگم: خب به خودتون نگیرین دیگه...به هیچچی ربط نداره...باهاس یه کم خفه خون بگیرم...لازممه لابد.
پ.ن حالم از یکی دیگه بهم می خوردانه: رستوران کوکو از لیست فیوریت شیفت دیلیت شد که بماند ...خیلی بیخود شلوغ و بی معنی و آشغال شده ... توی اونجا می شینی هی داد می زنی که صدات به صدای رفیقات برسه و هی یارو آقاهه که مدیر اونجاس اون موزیک مسخره شو بلند تر می کنه که صدات به صدات نرسه ...بعد هم اصلن شیفت دیلیت کردم دیگه... اصلن هم فکر نکنید نوستالژیه قدیماشو داره که اصلن...غذاشم دیگه یک هشتادم کیفیت اون موقع هاشو نداره اصلن...
پ.ن متعجب شدننانه: شماها نمی گین آی کفشم! هیچوقت...مثلا که زمین می خورین کفش واکس زده تون گلی به کسر گ میشه؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 5:40  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

من امروز متوجه شدم که در دهان هر کی حرف بیتربیتی بزند دیگر مثه آن وقتها که به ما می گفتند فلفل نمی ریزند بلکه می دهند فیل پی پی کند. در همین راستا ما با آنکه آن پست بیتربیتی را برداشتیم باز هم فیل پی پی می باشیم.البته خبرها حاکی از آن است که پارس آن لاین نمی خواهد که آن فیل محترمش در وبلاگ ما پی پی کند و فعلا فقط داتک اینجوریست...ممکنه اگه اینجا رو می خونید ببینید کدومتون متوجه نشدید که فیل تو ولاگ من پی پی کرده؟ و با چه اکانتی؟ تا اگر فقط داتک هست برم یه سوزنی چیزی به فیلشون فرو کنم...

 

پ.ن مربوط کاملا: اصلا به من چه ...اصلا خر ما دی ان ای اش به دم و این حرفا نمی خورد...ولی برای رفاه حال افرادی که مشغول دعوا بودن در کامنتدونیه ما و نظر به اینکه وقتی آق گندهه حمایتش رو برای ضرب و شتم اهالی کامنت گذار اعلام می دارند همچین با همه ی روشنفکری و ادعا و قمپزمون، همچین قند تو دلمون قیلی ویلی میره... کامنتها رو اینجا این پایین می ذارم، دوستان با خیال راحت به مباحثه ادامه دهند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:3  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

دراک یه بازی باحال دعوتم کرده که همچین بازی نیست یه جور حرکته دسته جمعیه ...یعنی باهاس همه بریم از یه وبلاگ ایرانی به اسم دیرتش باد که ماال سرباز معللم جنوبی هست حمایتمونو بکوبیم تو گوش دنیا...که اوول بشه...که بگیم که ما آدم حسابی می باشیم و به جز از کنار هم رد شدن یه موقع هایی بلدیم به هم کمک کنیم...یعنی دیگه بفهمیم که کمک به دیگران کمک به خودمونه... پس حالا که فهمیدیم،فهمیدیم؟؟ عیب نداره حتتی اگر هم نفهمیدیم میرویم و رای می دهیم تا یه وبلاگ فارسی تو دنیا بشه اوول ...

همه  به فرمان من، حمله ه ه ----> (+)

 پی نوشت تو رو خدا واقعا لازمه بگم دارانه: خب دستکم هر کس که این مطلب رو می خونه ...پاشه بره رای بده دیگه... حالا اگه من بگم فلانی و فلانی و فلانی به بازی دعوتند میان حالمو می گیرن می گن عمرا...پس اگر ویجدان دارین اگر اینسان هستید بروید رای بدهید...

پی نوشت محکم: ده برو رای بده دیگه...دهه...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:30  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

رفیقی گفته بود این پست آخرم هر شب روی سلسله اعصابش پیاده رویهای نامشروعی دارد ...گفتیم که چرت و پرت دیگری بنویسیم تنوع شود...

...لابد.

 

 پی نوشت یه وجب اونور تر: خب همینه که هست لابد...همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 22:54  توسط آرتمیس آزاد  |