تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

...چه بد که یه آدمایی هستن که وجودشون و بودنشون تو زندگیت میشه کابوس...چه بد که آدم هر چقدر هم قوی و بیخیال باشه ناخودآگاهت باهات کنار نمیاد و توی خوابهات می فهمی که کجا چقدر ضعیفی و چی رو کم داری و از کی می ترسی و ... انقدر که بلند میشی که قلبت تند تند می زنه و دهنت خشکه و خوشحالی که بیدار شدی و اونا همه خواب بودن، یه خواب بد فقط...

خدا نکنه وجود من برای کسی کابوس باشه...اگه هست بگه که درستش کنم...هر چند آدما نقطه ضعف های خودشونو دارن و بقول شخص شخیص خودم نقطه ضعف آدما با بزرگ شدنشون تغییر می کنه و عوض میشه  کم نمیشه...ولی دستکم دلم نمی خواد دغدغه ی فکر کسی باشم که کابوس حضور منو تو زندگیش داشته باشه...می فهمین...اگه اینجوری هستم واسه کسی و خودش و دکتر اعصابش از سلامت روانش مطمئننه بهم بگه ...

...همین

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:13  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

قضیه اینجاست که تحقیقا تمام افرادی که مرا می شناسند به این نکته اذعان دارند که من پس انداخته ی حلال زاده ی مولوی علیه رحمه می باشم از اون لحاظ... دیدید مثنوی رو که می خونید نوشته مثلا داستان عاشق شدن پادشاه کنیزک را -یا برعکس، مهم نیست این، ...گیر نده - بعد میشینه خیلی خوشگل واست تعریفش می کنه و می گه و می گه، بعد یهو وسطاش یادش میره و میره سراغ کچل کردن طوطی بازرگان را و خوردن شیر کفتر را و ... دوباره اون وسط مسطا یادش میافته که ای دل غافل ما داشتیم جریان کنیزک پادشاه را ... رو تعریف می کردیم و دوباره بر می گرده سراغ همون اوولی... حالا بعد این همه نسل فاصله با جدد بزرگوارمان حضرت مولانا، طبیعتا آن همه استعداد و ذوق و قریحه میان دی ان ای ها و ژن ها گم شده و برای ما فقط شوریدگی -اصطلاح موددبانه ی دیوونگی خودمون - و همین پراکنده حرف زدن و تو سه تا جمله، همه ی حالتهای ماضی بعید و آینده ی استمراری و گذشته ی ساده و حال راه راه رو استفاده کردن باقیمونده و هی حالا همه می گن خیلی از این شاخه به اون شاخه می پرری و عین آدم جرف نمی زنی و خب حالا که چیو؟ یه جمله که می گی سه تا سخنرانی باهاس پشتش توضیح بدی اونو و ... همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم:

چند وقت پیش آق گندهه، در راستای یک فروند پروژه ی امنیتی اطلاعاتی مشترکمان که بسیار هم مهم و با حال می باشد، داشت یه چیزی می خوند و دیکته می کرد که من بنویسم که من یه کلمه شو اصلاح کردم ...در اومد که آخه تو !! به من گیر می دی؟ (همچین این تو رو با تاکید گفت) منم که ترسیده بودم، آخه ازم گنده تره نمی تونم بزنمش... گفتم: نه ...من!!گیر نمی دم مهروش درونم بود... که آق گندهه پکید از خنده و ماجرا ختم به خیر شد.

امما حالا جریان مهروش درون چی بود؟ ما یه خانوم معللم تو وبلاگستان داریم که روی غلط دیکته ای خیلی خیلی حسساسه و مثلا مستر میوزیک با اون همه آداب معاشرت فرهنگی کلامی لغتی که داره همیشه به زور می گیره پونزده...چرا که مهروش جان بسیار بسیار بر سر نویشتار(همین الان از فرهنگ تنبون میرزا در آوردم) درست تاکید دارند ...یعنی خب خیلی مهمه که سر دوراهی ننویسی و بنویسی بر سر دو راهی و ذغال ننویسی و بنویسی زغال یا ژکال ...حالا با اینهمه توصیفات که خدمتتون عرض کردم فکر می کنید وقتی مهروش جان میان وبلاگ منو می خونن چه حالی بهشون دست میده؟ ...یعنی من که اصلا به کللی...

در هر حال من همین جا باهاس از ساروی کیجا ی عزیز که به رسم ادب و التفات یا الطفات بنده را با ماشین چمن زنی معدوم نفرموده اند کمال امتنان و تشککر را بنمایم و مراتب قدردانیه خودم را ابراز نظر بفرمایم...

در راستای توضیحات بالا بیست سال بعد در چنین روزی این آقا رو بخونید و ببینید چی می کشند از دست من ---> +

خیلی با مززه است به همه گیر داده، حتما بخونین این بیست سال بعد رو ----> +

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:51  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

اسپم یا ای میل های ناخواسته - هادی فراهانی

 

...اصلا و اصولا دو سه روز است که در راستای کارهای فرهنگی و غیر فرهنگی به ما خیلی خیلی خوش می گذرد - نروید بگویید نه که قبلا کم می گذشت؟ که راست می گویید - خلاصه خدمت انور منوور تان عرض کنم که در راستای اینکه کللا ما مقادیری ک.و.ن.مان نمیشود - با حفظ کپی رایت دراک الممالک - که تصمیم های مهم در باب رفتن به جاهای مهم تر بگیریم و از آنجایی که دیروز در بلاگ توکای مقددس یک عدد تبلیغ نمایشگاه یک آقایی را دیدیم و بدیهی است که اگر توکای مقددس به یکنفر بگوید که کارش درست می باشد - و هیچوقت به ما نگفت - یعنی اینکه اون آقاهه خب واقعا کارش درسته پا شدیم رفتیم خانه هنرمندان و در راستای چگونگی کف و خون قاطی کردن بنده درباره ی کارهای آقای هادی فراهانی همین بس که راست و پوست کنده بهش گفتم: بهتون حسودی می کنم در حدد بز...

می دونید اصولا باهاس بگم که نمایشگاه از کاریکاتورها و طرح هایی بود که آقای فراهانی در روزنامه های مختلف و بسیار معروف مثل نیویورک تایمز  ... wow ...چاپ کرده و مساله ی مهم اینجاست که شاید قلم تواناتر و ایده های بهتری از طراحان دیگه سراغ داشته باشید امما مسلما این مجموعه فقط و فقط نشان از کاملا حرفه ای بودن طرراح دارد، طرراحی که می داند چه می خواهد به تواناییهای خودش واقف است و مسیر خودش را با قدرت می پیماید، و این مهم تنها به مدد حرفه ای بودن به معنی واقعی کلمه امکان پذیر است... آرزوی موفقیت بیشتر برایش دارم و این دوست جدید را هفته ی دیگر هم در گالری ممیز خانه ی هنرمندان خواهم دید. نمایشگاه تا آخر هفته ی آینده تمدید شده است، برای آنها که طراحی می کنند دیدن این مجموعه تجربه ی بی نظیری خواهد بود...

پی نوشت خوندنش قبل متنه اصلا لازمتره: مستر میوزیک خیلی زیبا صحنه ی بردن بنده را به نمایشگاه و میزان هیجانات زاید الوصف و گاه خطرناک اینجانب را توصیف نموده اند که هیچ، یک پا تبلیغ هفته شده است این نمایشگاه...ببینید...

پی نوشت اینکه اون بالا کار آقای فراهانیه اصولا: می دونید نکته ی جالب اینجا بود که هادی فراهانی می گفت من خیلی تحت تاثیر رونالد سیرل بودم - سیرل در طرراحی با مرکب و برخورد با رنگ یعنی شیوه ی پاشیدن رنگ و استفاده از آن در طراحی استاد بزرگی است - و برای اینکه اون شیوه ی طرراحی منحصر بفرد اونو کپی نکنم رفتم سراغ اسکرچ برد و کارم شیوه و قدرت خودش رو پیدا کرد و اصولا اینکه فرق آدما همینجاست لابد دیگه ...چون من در برابر همچین قضیه ای فقط می شینم تو خونه گریه می کنم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:31  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

روبر برسون گفته:

وقتي نمي دانيد چه كار مي كنيد، در واقع بهترين كار را مي كنيد: الهام گرفتن.

يا

يك چيز قديمي را اگر از آن چه به طور معمول احاطه اش مي كند جدا كنيد، نو مي شود.

و بيلي وايلدر مي گويد:

بايد رويايي داشته باشيد تا بتوانيد صبح از خواب بيدار شويد.

يا

حقيقت را نمي توانيد مستقيما بيان كنيد پس بايد اول آن را در شكلات فرو كنيد.

همينطور استيون اسپيلبرگ مي گويد:

ترس حامي شماست. آن لحظه كه وارد لوكيشن مي شويد و ديگر ترسي نداريد، همان وقتي است كه به دردسر بزرگي مي افتيد. فكر مي كنم بهترين كارآيي وقتي عرضه مي شود كه احساس كاملي از تزلزل و هراس نسبت به روند كار وجود داشته باشد.

يا

من در آن مقطعي كه بخش اصلي فيلبرداري انجام مي گيرد كاملا تنها و بي كس هستم. به نوعي مي توان گفت كه شما با فيلم تان وصلت مي كنيد و جاي بسيار كمي براي دوستان، خانواده و هر چيز ديگري باقي مي ماند.

آلفرد هيچكاك نيز اينگونه تجربه اش را با ما در ميان مي گذارد:

هيچ ترسي در صداي ‹‹تق›› نيست. ترس فقط در انتظار كشيدن براي آن است.

يا

هميشه تماشاگر را تا حدامكان عذاب دهيد.

و ديويد لينچ استاد بزرگ نيز اينطور مي گويد:

اميدوارم اين شانس را به دست بياورم تا فيلم هايم را در فضايي كه آزادي اشتباه كردن را به من بدهند بسازم و آن چيزهاي جادويي را پيدا كنم. بعد از آن برايم مهم نيست كه چه اتفاقي مي افتد.

يا اين جمله ي شاهکار

احساس مي كنم واقعا موجودات بيگانه روي زمين وجود دارند. آن ها در تلويزيون كار مي كنند.

و اين جمله ي حيرت انگيز كه

دوست ندارم زياد درباره ي چيزها صحبت كنم، چون با حرف زدن درباره ي يك چيز بزرگ آن را كوچك تر مي كنيد، مگر آن كه شاعر باشيد.

و فدريكو فليني به سادگي مي گويد:

آغاز و پاياني وجود ندارد. تنها اشتياق بي حد و حصر براي زندگي وجود دارد.

...

 

خب اين جمله ها به من چيزهاي زيادي آموخته اند و طبيعيه كه من در دانشكده و در طول زمان تحصيلم با گفته ها و روش هاي همين بزرگان رشد كردم و چيز ياد گرفتم ولي مساله اينجاست كه من در همان فضا فيلم نمي سازم. من بعد از دانشكده در جايي به فيلم ساختن فكر مي كنم كه اين جمله را از كارگردان موفق* مي شنوم و بايد به شيوه ي او عمل كنم تا بتوانم فيلم بسازم. و آن جمله اين است كه مجيد مجيدي كارگردان آواز گنجشكها بيان كرده است:

اگر حمایت های مقام معظم رهبري نبود، سينماي ايران تعطيل مي شد.

آيا اين نوع نگاه در همه جا و هر نوع فيلمي مي تواند كارساز باشد؟...

 

*مي گويم كارگردان موفق چرا كه به نظر من اينكه تو بتواني سرمايه گذار فيلم خودت باشي و بازيگرت جايزه ي خرس نقره اي برلين ببرد و براي اسكار معرفي شوي و فيلم فروش هم بكند، موفقيت كامل است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 19:47  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

 

...اردشیر محصص آرام گرفت.

                            

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:14  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

دیشب از اون شبها بود که ذوق داره که دوسشون دارم... که بعد کللی وقت آدما دور هم جمع میشن می بینی هیچی هیچ کجا تغییر نکرده و وقتی با همیم فارغ از همه ی دردسرها و روتین شده گی زندگی هنوز هم همون بچه های شرر و شیطونی هستیم که رو پلله های هنرهای زیبا می گفتیم و می خندیدیم. دوباره خاطره ها و خندیدن ها و اینکه آدم تازه می فهمه چقدر کم داره این آدما رو وقتی ازشون دوره... آیدین از رشت اومده بود و با اینکه تنها کسی بود تو اون جمع که مرتتب می دیدیم همو امما اونجا و تو اون محیط شده بود همون آیدینه شیطون و باهوش و در عین حال ساده. مجید کوچیکه و قصیده – قصیده ی ساکت که در برابر همه ی شوخیها و اراجیف ما همیشه یه خنده ی موشی می کنه و هیچی نمی گه. خب یعنی مجید هنو بهمون عادت نکرده؟ هنوز ما جانوران هنری رو نتونسته به عنوان عضوی از جامعه ی بشری بپذیره؟... ، لیلا و ناصر و عرفان کوچولویی که کلاس اووله و من باورم نمیشد، آخرین بار تو خونه خودم دیده بودمش عرفان رو و یادمه که موقع شیر خوردن عادت داشت دستشو بکنه تو نافش و نکهش داره ...پیمان همیشه شاد و خندون با خانوم شیک و پیک و کوچولوش، مازیار ساکت – بابای کلاسمون بود چون از همه بزرگتر و آرومتر بود و حالا می بینم که موهاش همچین به خاکستری می زنه و آدم فکر می کنه که بزرگ شدیم دیگه، چاره یی نیست...نسیم که حالا دیگه سه ماهه مامان شده و اشکان که مثه همیشه مراقبشه و آخ خ که تو چشمااای نسیم چی بود؟هنو درد رفتنه پدر رو می دیدم تو چشمش و من خر هیچی نمی تونستم بگم و بجز اون بغل کردن طولانی و در آغوش فشردن همدیگه و امید دداشته باشم که فهمیده باشتم که من نمی تونم چیزی بگم نمی تونم بهش بگم در غمت شریکم یا ازون بدتر می فهممت و از این جمله های مسخره  و بدونه که غمشو فهمیدم و دلم نیومد تازه بشه و جلو خودمو گرفتم و اون بغض نصفه های شب ترکید و ... و بالاخره صابخونه های تازه عروس و داماد – بعد چند سال؟ – مجیدو و فائزه با اون خونه ی خوشگلشون ...ممنون از همه تون که هستین و لحطه های خوش زندگی منو می سازین... همین.

 

پی نوشت با ربط : مجیدو گفت که دوباره می خواد واحه رو راه بندازه و بنویسه...پی اشو بگیریم که نزنه زیرش. . .

پی نوشت بیربط لابد دیگه: من و آق گندهه هم بودیم در ضمن اون وسط مسطا ...بالاخره گفتم شاید دستگیرتون نشده باشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:26  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

و امما آن هفته ای که ما در معییت خان دراک و زوجه و شازده در باغات مفرح و دلگشای پلور تفررج می کردیم یه یکباره محببت آق گندهه گوللله نموده و یکعدد پنجهزار تومنی را که رو یش یکنفر دیگر این جملات را نوشته بود به ما هدیه داد و گفت من عمریست که می نویسم امما تا بحال نتوانسته ام اینطوری عشقم را به تو نشان بدهم این جملات رو اسکناس چکیده ی تمام احساسات منند و هیچ شاعری نه شاملو نه حافظ به اون گنده گی نتونستن اینجور حقق مطلب رو ادا کنند. و امما آن جملات :

 

« زندگی چیست که من طالب دیدار تو ام

 فکر من باش که این گونه گرفتار تو ام

« ای یار برای یار باید جان داد

درراه محبت امتحان باید داد

« عاشقانه ، عارفانه ، بی بهانه ، بی نهایت ، تا قیامت ،  من فدایت

دوستت دارم.

بی تو هرگز

ولی من خیلی دلخور شدم که بی تو هرگز ش رو خط زده و معنیش این میشه که بی تو هرگز؟ بی تو عشق است و صفا ...ولی آق گندهه قسم خورد که اساسا و کللن بی من هرگز است همیشه و حتتی وقتی هم که میرود ایتالیا باز هم بی من هرگز خط نخورده باقی خواهد ماند.

و امما خان دراک در همان لحظه وقتی اینهمه اظهار محببت آق گندهه را بدید ، با خود فکر کرد که چگونه عصاره ی تمام عشق و محبت خود را نثار بانوی عزیزتر از جانش کند و از آنجایی هم که باید سند می شد در همان لحظه در این طرف اسکناس نوشت:

 

سلامم را با خود به کوهستان برده با عطر شقایق های وحشی مزین نموده با کوچ پرستوها برایت به ارمغان می فرستم. ای زیباترین زیبایان من از همان لحظه ء اول که تو را دیدم قلبم لرزید و یک دل نه صد دل نه که هزاران دل عاشقت شدم.

این عکس امام یادآور روزهای عاشقی است که اینجانب از ترس اینکه نمی توانستم در کوچه و خیابان جلوی تو را گرفته و اظهار عشق نمایم. حتی آن روز که کت و شلوار نو ام را پوشیده بودم و دیگر می خواستم خیلی پزش را بدهم و می اندیشیدم که خوش تیپ ترین دنیا هستم (می دانم که خوش تیپ تر از من هم آخر کسی، ولی عاشق تر از من نه کسی) آن موقع می خواستم بگویم اما نتوانستم چرا که حسنی سر کوچه تون ایستاده بود و بیم آن می رفت که برایت حرف در بیاورد و آنگاه اگر حرف در می آورد دل من می شکست که عشق تو را با هزار وصال هم نمی خواهم و ...

 یک جمله ی آخر ناخوانا بود و نتوانستم بنویسمش. کارشناسان خطط که رمز گشاییش کردند می آورم ش در اینجا.

این طوری ما ها پنجهزار تومن سند زدیم اینهمه ذوق و شوق ادبی را....همین.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:1  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

سخن گفتنم نمی آید هیچم. رفتم از رو دست اون خانومه تو اون فیلمه (کنعان - ترانه علیدوستیشو میگم) نگا کردم و واسه خودم لاک صدفیه همون رنگی خریدم که خوشگل بشم و الانم زدم خودم خوشم میا. ...خانومه فروشندهه بیچارهه هی ازش پرسیدم حالا این رنگ یا این رنگ؟اصلا شماره پنجاه و سه یا پنجاه و دو؟می خوای اصلا همون پنجاه رو وردارم؟ خانومه فروشندهه نیگا کرد بعد گفت به نظرم همون پنجاه و سه... یه ذرره نگاهش کردم و بعد سه تا لاکی که تو دستم بود را نگاه کردم و بعدش یه خنده ی جولیا رابرتزی(یعنی به پهنای صورت از این گوش تا اون گوش) تحویلش دادم و همه ی اون لاکها رو گذاشتم تو قفسه و یه دونه از اون لاکهایی رو که دو تا طبقه بالاتر بود و اصلا یه مارک دیگه داشت که نیوآ بود و خوشرنگتر، برداشتم و پولشو دادم اومدم بیرون... حیف که خانومه کللا نصف منم وزن نداشت ، فک کنم خیلی دلش می خواست منو بزنه...انرژی شو حسس می کردم...بعدش پیچیدم تو اون یکی مغازهه که همینجور قوطی رنگای هوس انگیز رو چیده تو قفسه و هی شیشه های اکریلیک و گواش و تیوپ های رنگی رنگی ِ آبرنگ رو گذاشته اون بالاها که هی چشمک بزنن و هی آدم دلش بخواهشون و این شد که یه نیم ساعتی شماره رنگها رو برداشتم و بعدشم تست کردمشون و به یارو آقاهه فروشنده خوب فهموندم که فرق ایندین ر ِد رو با سپیا نمی فهمه که هیچ حتتی حالیش هم نیست که سبز و آبی تو یه خونواده نیستن و نباس به من که دارم اسم درست رنگا رو تلفظ می کنم عین هویج نگا کنه و دهنش نیم متر باز بمونه که یعنی هیچی نفهمیده ...دست آخر هم بعد از اینکه خوب معلومات رنگشناسیمو تو صورت اون بخت برگشته ی بد شانس هوار کردم یه دونه مداد ب پنج خریدم اومدم بیرون...می دونی خوشحالم که بعضیا معتقدن که باهاس به خانوما احترام گذاشت وگرنه مطمئنم خیلی زور اون آقاهه که لوازم نقاشی میفروشه زیاده... حالا فهمیدی وقتی که سیم های مخم رو هم میفته و خط رو خط میشه اصلا آدم قابل اعتمادی نیستم؟ :دی ی

پی نوشت طلبکارانه: ...تازه هیچ نمی خواستم سخن بگویم با شما...هیچ.

پی نوشت حسرت برانگیزانه ی نشیمنگاه وسیع دارانه: داداشمون می گه صبح میرم کوه، میای بریم؟... در دوثانیه حساب می کنم که کوه رفتن اون یعنی پنج صبح تو ایستگاه اوول واستادی و بعد شیرپلا یا کولک چالی رو فتح می کنی و بعدش خدا می دونه و  همچین بر می گردی که ده، ده و نیم خونه باشی... یه نیگا به خودم و یه جا هام می کنم می گم:

... نمیام ...غُر می زنم منو می زنی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:46  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

امما بازی  لیدا خانوم تصویرگر ...امر فرموده بودند که عجیب ترین عکسی را که توی هفته دیده ایم اینجا بنگاریم ش...این هم عکس منه...دیوونه می کنه آدمو...سکوت و آرامش...سکوت...سکوت

حسس عجیبیه!!

...البته هر کسی دوست داره به این بازی دعوته...بامززه است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:46  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

یه جایی هست تو فیلمه که میگه(نقل به مضمون): نمی خوام وقتی می رم جایی یکی نگرانم بشه...مي خوام کسي دوستم نداشته باشه ... مي خوام صبح که از خواب بيدار مي شم به کسي سلام نکنم  ...تنهایی می خوام...

یه وقتی هست که یه جمله می شنوی که حرف خودته ولی می بینی که شاید دلت بخواد اون جمله رو به اونایی که هستن و مواظبتن بگی امما دلشو نداری یعنی عرضه شو نداری یعنی اصلا دلت می خواد خودخواه باشی و بگی، امما می بینی که نه! شاید بیشتر دلت خواسته تو موقعییتی باشی که اون جمله ها رو بگی و یکی باشه مثل فیلما که همیشه یه تنه همه چی رو روبراه کنه و آب از آب تکون نخوره اصلا و انگار نه انگار...نه باید یادمون باشه که دیگه بزرگ شدیم و دیگه باید عاقل باشیم و بفهمیم که طبیعیه که دیگه هیچ فیلمی ما رو تکون نمیده و نمی ذاره یه مددت باهاش زندگی کنیم... ما دیگه هیچ فیلمی رو باور نمی کنیم ،هیچ فیلمی ... ما دیگه خیلی بزرگ شدیم ...شاید.

پی نوشت بیربط امما به شددت مرتبط: سولماز جونم اینروزها تلخم و اینجا هم نمی خوام که تلخ بنویسم و شاید هم نمی تونم که بنویسم...بالاخره تمام من که هستم این نیست...

 پی نوشت با ربط: اینقدر بزرگ شدم و اینقدر واقعگرا که الان یه عالمه وقته یه عالمه فیلمنامه رو دستم باد کرده...فیلمنامه هایی که داستانشو خودم نوشته بودم در دنیایی بیگانه و به دور از واقعیت...دنیای خیال  خودم... گمش کردم کجاست؟

 

...می دونی منم یکی از همون زنهایی هستم که گیر کردن بین خودشون و اونچیزی که می خوان و اون چیزی که باید و اون چیزی که میگن و اون چیزی که ازشون می خوان و اونچیزی که نباس بپوسسه و اون چیزی که بو گندش زده بالا و اون چیزی که گیجش کرده و...همیشه گیر کرده بودم...همیشه...منم یه آدمم مثه بقیه ...باور کن.

...نسل ما نسل سوخته نیس نسل گوگیجه س.

...

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:32  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

یه شمع با بوی "اوشن - اقیانوس" روشن می کنم و یه صدف گنده رو می چسبونم به گوشم تا صدای دریا بده و دو سه تا صدف رو به هم می زنم تا صدای قشنگشونو بشنوم و چشمامو می بندم و پاهامو می ذارم توی یه تشت آب  وانگشتای  دست دیگه مو فرو می کنم تو  ماسه هایی  که دفعه ی پیش از دریا آورده بودم ... اینجوری دریا رو تصوور می کنم...

شاید فکر کنی من یه احمق دیوونه ام ولی اینکار بهم آرامش میده، وقتی که دلم دریا می خواد.

...همین.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:56  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

الان مددتیه که یه مزاحم تلفنیه احمق دارم که با شماره های مختلف هی زنگ می زنه و کلافه ام کرده ...دوستام همه پیشنهاد می دن که باهاس یه خطط  ِ جدید بگیرم و بیخیال این یکی بشم اما قبول نمی کنم یه جور مقاومته یه جور گیر دادن باعث شده که اینکارو نکنم دلیلم هم واضحه نمی خوام به خاطر یه آدم عوضی که روان پریشان و بیماری داره زندگیم رو تغییر بدم...همین. این بخشی از اصول منه که خیلی وقتها زیر پاش گذاشتم و پشیمون شدم ولی حالا دیگه نمی خوام... اگر هم احمقانه به نظر بیاد ولی یه چیزایی رو به خودم ثابت می کنه... از همه تون عذر می خوام اگه تلفن جواب نمی دم قبلش اس ام اس بزنید یا با ای میل بهم بگید...مرسی

چند روزی رفته بودیم مسافرت. یه مسافرت خیلی خیلی خوب با شازده و فخرالملوک و مستر میوزیک و دراک الممالک و سولماز بانو زوجه ی دراک و آوا خاتون آبجیه آق دراک به اراضی و محروسات و ییلاقات شازده... در میانه ی سفر هم یک آقای علی کاظ نامی به ما پیوست که دوست خاندان دراک بودند و من شعر هایش را از آق گندهه مان شنیده بودیم و وقتی خودش را و شعر خواندنش را به همراهی تارش شنیدیم آی که چقدر خوشحال شدیم و ذوق کردیم و بعدشم هم تازه شم عکس هایی گرفتیم خوشگل خوشگل و بامززه که یادگار باشد و به ما همراهیه آق گندهه بسیار بسیار خوش آمد در این سفر و آنچنان ما را شرمنده نمودند و خجالت دادند در فراهم کردن اسباب سر خوشی و خوشحالیمون که کم آوردیم در حدد تیم مللی...تازه شم می خواستیم عکس بگیریم امما اینقدر منظره ها قشنگ بود و انقدر داشتم کیف می کردم که دلم نمی اومد حتتی یه لحظه شو هم از دست بدم... چه هوایی و چه آرامشی و چه زیبایی یی داره طبیعت اونجا...عاشق صدای بادم که بین سپیدارها می پیچیدو کوه هایی که اونجور نزدیک بودن بهشون دل آدمو خالی می کنه ، جات خالی داداشی.... و بماند که چقدر سولماز بانو را در کلله ی سحر طرفای ساعت یازده صبح حرص دادیم من و مستر میوزیک که فرندز تعریف کردن وغش غش خندیدنمون گرفته بود و هیچ جور نمی تونستیم یواش بخندیم و منو سولماز و آوا یه حرفایی با هم می زدیم زنونه که هنوز که هنوزه یهو مستر میوزیک یادش میاد و می گه نمی خواد بگی ها ولی چی می گفتین بهم و ما بسیار سر خوشیم که سر کارشان گذارده ایم :دی ی ...بعدش آقا ما در این مـ  ِ ـسافرت خوردیم آی خوردیم که نگو شازده ی شیراز به قاعده ی یه گروهان سرباز بیافرایی غذا آورده بود و مستر میوزیک هم به همان شیوه سوسیس و کالباس و خرت و پرت گرفته بود و ... و این وسط هم اگر نمی خوردیم به صابخونه بر می خورد :دی ی ...اینه که من به قاعده ی دو تا فیل گنده شدم...ولی آی خوش گذشت و آی خوش گذشت و جای آلوچه خانوم و همخونه شو و باربد و دخترشون خیلی خالی بود و من فقط اینا رو نوشتم که بیان بخونن و مماغشون بسوزه که نیمدن با ما که خیلی آدمای باحالی می باشیم و دفعه ی بعد بیان و ما را سرکار نگذارنده شوند...واای فقط برگشتن خیلی شلوغ بود و ترافیک هممت وحشتناک و من خیلی دلم برای شازده ی دراک کباب شد که هی رانندگی کرد و خسته همی شد...از وقتی هم که برگشتم مشغول نوشتن وخوندن و طرراحی کردن و مریض شدنم...فعلا این گزارش ِ این مددت که نبودم...

 

پی نوشت معذرتخواهانه:آها فهمیدم که مومیایی تهران اومده بوده و من ِ خر نفهمیدم منظورش از کامنتش که میگه من اومدم بیا ... این بوده که تهرانه فکر کردم آپ کرده که اینو میگه و تلفن رو هم جواب نمی دادم و واسه همینم خیلی حیف شد ندیدمش...همینجا شرمنده گیمونو فریاد می زنیم دادا...دلمان می تنگیده استک می باشد.

پی نوشت تبلیغاتیه ببخشید طلبانه : لیدا جون منو به یه بازی دعوت کرده که با عرض شرمندگی باید بگم تو پست های بعدی حتما اینکار رو می کنم.مرسی عزیزم ببخش یه کم شلوغ پلوغم الان.

پی نوشت غُر غُرکنانه ی همینطوری: خیلی از کارهام عقب افتادم باهاس همینطوری خورد خورد راهشون بندازم  و این هم با هیچی نمیشه جز نظم و ترتیب که من ندارم...تازه شم خانوم زبانمون مقش زیاد میده و نمیشه هم انجام ندم چون یاد نمی گیرم ...یه کم غر غرو و بخاخلاقم از اونی که می رنجونمش و بقیه یی که دارن تحمملم می کنن معذرت می خوام...همین

*خاطرات شازده و نوشته ی مستر میوزیک درباره ی سفر رو هم بخونید.

**در ضمن آنجا پیشیلی های خوشگل هم به کفایت داشتند....ذوقمرگ شدم.

 پی نوشت این که یکی غیر مستقیم خففتت بده آی می چسبه: این بخشی از نوشته ی مستر میوزیک خان می باشد:

...اما یه نکتهء مهم هم هست؛ اونم اینه که اگر این فرار از روتین، تبدیل بشه به نوعی افراط تو زندگی شخصی، اونجا باید ترمزش رو کشید. یعنی یه جورایی برای کارهایی که میخوای انجام بدی باید برنامه ای بریزی و بهش وفادار باشی. اینکه هروقت عشقت کشید بشینی پارتیتور بخونی و هروقت دلت خواست بشینی به نوشتن موسیقی و هر وقت عشقت کشید مطالعه کنی خیلی نمیتونه مفید باشه. باید گاهی اوقات به این هم فکر کنم که در اوج رها بودن از روتین ها و روزمرّگی ها بد نیست اگر برای کارهایی که فکر میکنم مهمه، وقت بیشتر و حساب شده تری بذارم و بتونم تمرکزم رو بالا ببرم. اینکه هر روز سر یه ساعت خاص از خواب بیدار شم و بدونم که امروز چقدر از فلان کتابِ هارمونی رو باید بخونم و چه چیزهایی از فلان پارتیتور رو باید آنالیز کنم یا سعی کنم فضاهای مناسب موسیقایی رو برای خودم فراهم کنم تا روند ساختِ آهنگ ها و نوشتن پروژه هایی که چند ساله فقط تو ذهنم مونده رو مرتب و منظم کنم، میتونه برای رسیدن به هدف های کوتاه مدتی که واسه خودم دارم خیلی کمک باشه....

در ضمن داداشمون اینا هم یه چی دیگه به مستر میوزیک گفته که می نویسمش اینجا:

ميدوني تارکوفسکي توي يکي از فيلم هاش (گير نده يادم رفته) مي گفت:
اگر هر روز صبح سر يک موقع مشخص يک ليوان آب از دستشويي پر کني و توي توالت خالي کني ميتوني دنيا رو تکون بدي

سعی می کنیم عبرت بگیریم ایفتیضاح !!

...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:20  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...خدای خیلی خیلی گنده ی من، خودت تو کتابت نوشتی که وقتی آدمیزاد رو آفریدی همه ملائکه واست کف زدن و هورا کشیدن و خود شخص شخیصتم خوشت اومده و گفتی وتبارک الله احسن الخالقین... فقط بگو خدا وکیلی اینو در مورد همه ی آدمایی که خلق کردی گفتی؟ همه شون؟ همه ی همه؟ حتتی اونایی که الان تو سازمان ملل هستن؟...

...

ببین می دونم و باور دارم که راست گفتی  ولی باهات شرط می بندم همه چیزو نگفتی...

...

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1:47  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

چی به سرت می آد وقتی می بینی که این جادده ی قشنگ و زیبایی رو که می ری هیچ کس با تو نیومده و تازه به هیچ جات هم نیست که اون تک و توک آدمایی هم که رفتن خبری ازشون نیست...که همه گفته اند عطاشو به لقاش می بخشیم ، خوشگله امما ما رو چه به کوره راه ...همه راه اصلی و جادده ی خطکشی شده ی پر از علامتهای مهم و راه نشون بده رو انتخاب کرده اند... گیرم که اونجا هیچ درختی نداشته باشه که ببینن، گیرم که سنگها وصخره هاش هم حسس بد خشکی و بیخودی رو نداشته باشه دستکم مثه تو یهو وسط جادده گوگیجه نگرفتن که کجا برن...یه ماشین دنده اتوماتیک داشته باشن و حواسشون به علامتها که باشه همچین صاف و بی خطر و سیفلی راهشونو می رن تازه ساندویچشونم گاز می زنن و عشق دنیا رو هم می کنن...حالا یه نیگا بنداز به خودت که چی کاره ای؟ دلت خوشه که یه روزی یه کارایی کردی و یه روزی هم قراره یه کارایی بکنی ...تو این باریکه راه که گفتی تنهایی می آیی و خیر سرت دلتو خوش کردی و با خودت گفتی حتما آن را که خبر شد خبری باز نیامد و باهاس هزینه ی زندگی رو پرداخت و ...اصلا خاک بر سرت...وقتی زدی تو این جادده خاکیه که نباس خودتو با اونایی که تو جادده اصلی می رونن یکی کنی و فک کنی که اونا جلوترن و ببین چه خوب رفتن و من عقب موندم...اصلا کی می دونه شاید پشت همین درخت بلوط گنده یا سر اون یکی پیچ یه راه میونبر خوشگل پر از بوته های تمشک باشه و ازگیل های وحشی خوشمززه... حالا گیرم که یه مددت هم تو سنگ و کلوخ راه رفتی و پاهات زخم و زیل شده به طعم ترش اون تمشک ها فکر کن و برو جلو...هر چی هم که جادده اصلیه رو می بینی از اینجا و هی دلت می خواد وقتی خسته شدی و بریدی بزنی بری تو همون جادده و بگی بیخیال میرم همون جا همون راهی که بقیه رفتن که سیف بر وزن حیف تره لابد...امما یه چیزی یادت نره...تو اوج نومیدی و خستگی اینو تو گوشت فرو کن اون جادده نه تنها راه تو نیست که اصلا واسه کسی که عادت نداره به علامتا نگا کنه و بخواد حواسشو یه پروانه ی خوشگل زرد کوچولو که یه دفعه از روی یه سنگ می پره پرت کنه؛ خطرناک هم هست... که هم خودتو نابود کردی و هم بقیه آدمایی که دارن با خیال راحت راهشونو میرن...نه تو آدم اون کار نیستی... خودتو جمع و جور کن و ببین که پاییز نرم نرم داره برگای جادده تو خوشرنگ و رو می کنه و جادده ی تو مال تو ِ و تقصیر هیشکی هم نیست که چیزی نمی دونه از این راه خوشگل باریک که یه وقت تو یه بیشه گم میشه و یه وقت از وسط یه رودخونه ی گنده می گذره ...خوشحال باش که یه آدمایی که تو راهشون به جادده ی تو بر خوردن یه چیزایی واست گذاشتن و به فکرت بودن و امید داشته باش که یه چیزی یه جایی بالاخره انتظار تو می کشه...

روزهای سختی رو می گذرونم... مثه بیرون اومدن از پیله ست ... از اوول امسال با خودم قرار مدارهایی گذاشته بودم واسه کار و زندگی ...خیلی هاش خیلی بهتر از اون چیزی که می خواستم پیش رفته و خیلی اتفاق های خوبی واسم افتاده که فکرشو هم نمی کردم و خیلی جاها هم خسته ام کرده ولی نبریدم... می دونم که می گذره و شکر می کنم خدا رو...ایده هایی که تو ذهنم هست رو نمی خوام به هیچ و پوچ بفروشم به کار روتین و روزمرره... می دونم که رد میشه...مطمئننم که راهمو درست اومدم... تو هم مطمئن باش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:48  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

می دونی دراک حرف خوبی زده، عکس هایی که گذاشته تو این پست آخرش شما رو یاد چی ها می اندازه؟

سی و یک شهریور پنجاه و نه هیچ کاری که نکرد بچه گی رو از نسل ما گرفت...یادمه که با صدای آژیر و ترس از مرگ عزیز هام یعنی خونواده م و جبهه رفتن و ... همه ی اینا بزرگ شدم. داییه می گفت آرتی ریشات در اومده باهاس بری جبهه*... منم زار زار گریه می کردم...بازی من و داداشی صددام بازی بود و من که اسیر ایرانی بودم باهاس میرفتم تا از مامانه خدافظی کنم تا مثه بقیه ی عروسکام تیربارون بشم و هر دفعه هم منه خر می رفتم دست می انداختم گردنه مامانه و هی گریه می کردم راستکی... ترس از رفتن داداشی به جنگ...ترس ...ترس... تف به هر چی جنگه...

*موهای بغل گوشمو می گفت که زیاد بودن از اون بچه گی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:31  توسط آرتمیس آزاد  |