|
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
|
مادربزرگه پانزده روزی میشه که دیگه بین ما نیست. مادربزرگه خیلی وقت بود مریض بود و از سه ماه پیش هم که زمین خورد و دیگه نتونست راه بره، دیگه مراقبت های مامانه هر روز و هر هفته شده بود و یعنی جمعه ها صبح تا غروب می رفت خونه ی مادربزرگه و گاهی هم پیش اومده بود که وسط هفته مجبور بشه بره اونجا و غنچه هم که عادت نداره بدون مامانیش اینجا بمونه می رفت خونه ی خاله ش. خلاصه همه ی اینها رو تعریف کردم که ماجرای اصلی رو تعریف کنم:
بعد از تموم شدن مراسم خاکسپای و فاتحه و پرسه و مسجد و این حرفا بعد از یکهفته ده روزی که غنچه خانوم اینجا نبود شنبه صبح به قول خودش هِلِک هِلِک پا شد و اومد خونه ی ما. مثل همیشه مشغول کتابخوندن و بازی بود که یکدفعه ساکت شد و یه نگاهی به مامان کرد و دوید رفت بغلش کرد و بوسش کرد و بی مقددمه گفت: آخی ی یش ...چه خوب شد مامانی آرتمیس* مُرد ها، مامانی دیگه نمیره کرج** ... بعد هم به عادت همیشه شون دو سه بار سرشو محکم کوبوند به شکم مامانیش و هی خودشو لوس کرد و مماغشو مالید بهش... مامانه هم که شوک شده بود یه نگاهی به من کرد و یه ذرره هاج و واج موند و بعد پققی زد به خنده و ما موندیم و واقعگرایی بچه ی یازده دوازده ساله ای که صاف عین میخ رفته بود تو چشممون... مساله سر این بود که غنچه حق داشت! چرا که مامانی ش هیچ وقت هیچ وقت هیچ کاری رو به نگهداری از اون ترجیح نداده بود یعنی وقتی غنچه پیش ما میاد، مامانی حتتی برای خریدن روزنامه هم بیرون نمیره و تنهاش نمی ذاره غنچه رو...حالا ببینید هربار که مامانی نبوده ما به غنچه گفتیم کرجه...یا نمی تونسته بیاد چون مامانی کرج بوده چرا؟ مامانی آرتمیس مریضه...خب دیگه طبیعیه بچه ای که چندان پیوند عاطفی ای با مامان بزرگه باباش نداره یه همچین ذوق هایی هم بکنه...یعنی به قضیه از زاویه دید اون باهاس نگا کرد.
*مامانی آرتمیس یعنی مامان بزرگ من ؛ این برای غنچه کشف رابطه ی میان من و مامان بزرگه بود با خودش و مامان بزرگش...پس اسم مامان بزرگ من شده بود مامانی آرتمیس
* * خونه ی مامانی آرتمیس کرج بود.
پی نوشت مکشوفانه: بیخود نبود یه مددت غنچه گیر داده بود که چرا فامیل مادری من انقده عمرهاشون طولانیه ها!!
خوشبختی یعنی اینکه وقی حسس می کنم دلم از ندیدنت گوللله شده، و فکر می کنم که امروز که گذشت باشه فردا بیشتر همدیگر رو نگاه می کنیم، تو نیمه های شب دستنوشته هاتو برام آورده باشی و همون موقع هم زیرش نوشته باشی که این بهترین چیزیه که تا حالا نوشتم و من بخونمش که مال منه و زبونم بند بیاد و قلبم تند تند بزنه و همینجور تو همون نیمه های شب هی نگاهت کنم تا چشمات خیس بشه و بی خداحافظی سوار ماشین بشی و بری و من بمونم ویک پیرهن نارنجی و نُت هایی که برای پیانو نوشته شده که هیچی ازشون سر در نمیارم ولی می دونم که برای من نوشته شده که دلت برای من تپیده که دلم وقتی تپید نوشته هاتو بردارم و از روشون بنویسم تا بتونم نگهشون دارم...می دونی که من برای اینکه چیزی رو بفهمم باید بنویسمش، مشقش کنم.می دونی تو... خوشبختی یعنی اینکه من از اون نوشته ها و اون نت ها صدا بزنم تو رو و بتونم بکشم و طراحی شون کنم و بهت بگم که نقاشی کردنشون با من و تو بدونی که من باید بنویسم تا چیزی رو بفهمم...خوشبختی یعنی اینکه من می نویسم تو رو برای اینکه خوشبختی رو فهمیده باشم که وقتی تو هستی صدا هست، موسیقی هست، شعر هست، تصویر هست، کلمه هست، حرکت هست، نقاشی هست، رنگ هست، زیبایی هست...با تو همه چیز همانطوری هست که باید باشد امما صدبرابر زیباتر و خواستنی تر...خوشبختی یعنی اینکه من با تو خودمم و شادم... و این احتیاجی به مشق کردن نداره...من بدون اینکه بفهمم شادم...شاد ِ شاد
... پس به خاطر ِ بودن و این من شدن و زنده بودن و رقصیدن و خندیدن و پیش رفتن و دویدن وزیباتر شدن و تو
... نوش.
پی نوشت همذات پندارانه ی این هم همونه: مستر میوزیک هم نوشته ای دارد در باب دوست داشتن... باید خوندش...
پی نوشت بیربط امما انقدر مهم که باید بگذارمش: یادآوری به همه ی ما آشغال تولید کن ها ----> (+)
...
شنیدم که فخرالملوک هم به اذن شازده! به جمع بلاگرها پیوسته و همین اوول کاری هم همچین جماعت نسوان!فمینیست را بد جور مورد عنایت قرار داده ظاهرا...بهر حال چون از دوستان بنده است و چه کنیم با این همه مرام و این خریت هایش را هم دوست داریم بروید و بخوانیدشان ...البته لابد باهاس از شازده اجازه بگیرید اوول ...بخونید خوبه دل بچه شاد می شه با این شازده ش...
این هم اندرونی...
رفیقمان می باشند هوایشان را داشته باشید یه ذرره هنوز غریبی می کنند ها...
...
پی نوشت: شازده و فخرالملوک به چشم و هم چشمی همدیگه خوب می نویسن ها توصیه شان می کنیم . :دی ی
درضمن کامنتدونی بامززه ای هم دارند و جوابهای نواب ایشان به کامنت ها خود حکایت دیگری است...
...همین
توی کتاب ذهن زمستانی، آقای رامین جهانبگلو گفته:
هنرمند همواره در جست و جوی چیزی بیش از هنر است. هنرمند در جست و جوی دنیای نامرئی است.
و همچنین جای دیگر می گوید:
مرحله ی بلوغ و پختگی عقل فقط در تمیز دادن میان راه و چاه نیست، در دانش پیمودن راه نیز هست.
و یا جمله ای دیگر که
حقیقت یک داده نیست، یک فرایند است.
و
با عشق می توان از پرتگاه ها پرهیز کرد، اگر عشق خود به پرتگاه تبدیل نشود.
یا
می خواستم آزادی را مهمان خانه ی خود کنم او نپذیرفت.
و
وقتی فکر می کنیم آزادیم و وقتی آزادیم می توانیم به شیوه ای دیگر بیندیشیم.
همچنین:
می خواهم ابدیت را در یک لحظه در خود بیابم و به روزمرگی ام پایان دهم.
و
اگر نسلی فراموش کند، نسل بعدی گذشته ای نخواهد داشت.
...
کتاب ذهن زمستانی مجموعه ای از ۱۰۷۰ جمله است که رامین جهانبگلو نوشته است. برآیندی از تفکرات یک فیلسوف و روشنفکر معاصر که خود در بخش نخست کتاب و به جای مقدمه آورده است که:
... زمستان زمان اندیشیدن است. در زمستان جنب و جوش چندانی، و نیز به این دلیل که زمانی موعود است. چون زمستان آید، آیا بهار چندان دور خواهد بود؟با این همه به گفته ی پلوتارک از قول نیتس تن"در سرزمان دورافتاده ای سرما چنان سخت است که واژه ها چون از دهان برآیند منجمدگردند. بعدها یخ ها آب می شوند و کلمات قابل شنیدن. از این رو هر چه در زمیتان ادا شود، شنیده نمی شود تا فرارسیدن تابستان بعد". مردگان...
خواندن که جای خود دارد داشتن این کتاب را باید به آدمهای دیگه سفارش کرد...این کتاب رو دیروز که رفتیم شهر کتاب آق گندهه خرید و کنار تائو ت جینگ و رباعیات خیام و ئی چینگ جا گرفت تا یار همیشگی ام باشد و گاهگاه که زندگی کردن را از یاد می برم با بودنشان و خواندنشان به زندگی برگردم...
...و بیش از این هیچ.
...
پی نوشت: تیتر عنوان هم یکی از جمله های همین کتاب است.
پی نوشت توضیحات تکمیلی که آدم یاد تحصیلات تکمیلی و اون ساختمون مزخرفش می افته: ذهن زمستانی/ رامین جهانبگلو/ با سو تیتر تاملاتی درباره ی زندگی در جهانی ناپایدار/نشر نی/ چاپ دوم ۱۲۸۷ تهران/۲۸۰۰ تومان / شابک ۷-۹۶۶-۳۱۲-۹۶۴
الان یکدفعه یادم افتاد. . . دیشب خواب دیدم که شاخه های خشکی را که توی یک گلدان بلور نگه می داشتم جوانه زده اند و گلهای خشک دیگری که جاهای دیگری از اتاق بود، همه تازه شده اند. شقایق ها جلوی صورتم جان می گرفتند و آنطرف شاخه های بید مشک به گل نشستند، همان بید مشکهای پشمالوی کوچولو که میمیرم واسه دیدنشون ...شاخه های نسترن می پیچیدند و بالا می رفتند و همه ی اتاقم پر از بوی گل شده بود.
از همه زیباتر همان شاخه های خشک بودند.یک سر شاخه ی خشک که مانند درخت کوچکی توی یک ظرف کریستال نشسته بودند و حالا پر از جوانه ی سبز و قرمز کوچولو شده بودند و من با خودم فکر می کردم که آب ندادمش پس چرا اینطوری شد؟ و اصنم فکر نمی کردم که حالا مگه آب بدی سبز می شه؟خواب بود دیگه...ولی خیلی قشنگ بود...بوی سبزی و برگها، رنگهای قشنگشان و نور آفتاب که توی اتاق تابیده بود و همه ی این زیبایی ها را صد چندان کرده بود...کاش هیچ وقت از اون خواب بیدار نمی شدم...چه خواب شیرینی...خیر باشه... .
همین.
...
دو سه ماهی هست که انداخته ام تو جادده خاکی. جادده خاکی ای که برا من دوست داشتنی ترین و بهترین راه های دنیاست. جادده خاکی برا من یعنی زندگی کردن، یعنی این جادده خاکی تو اصطلاح آدمیزاده، یعنی شما ها آدم ها می گین جادده خاکی در برابر جادده ی اصلی و اون که صافه و قشنگه و همه چی ش حساب کتاب داره و خط کشی شده و مغز الاغ هم که داشته باشی از راه راستش منحرف نمیشی بس که علامت گذاشتن و خط زرد و سفید کشیدن و گارد گذاشتن اینجا و اونجاش. امما آخ از این جادده خاکی که راهه منه و چه کیفی می کنم وقتی توش راه میرم. تو این چند ساله بس که چشم مینداختم تا ببینم این تابلو راهنما چی میگه و اون فلاشره چی از جون آدم می خواد و کوفت و زهرمارهای دیگه هیچ نتونستم لذذت رانندگی و روندن رو بچشمو اصلا انگاری خودم به قاعده ی مرکب بوده ام و سوار یکی دیگه که چه حالی هم می کرده از این سواری دادن ما. حالا تو این دو سه ماهه عین یه الاغ چموش انداختم این بغل و همچین واسه خودم یورتمه می رم و کیف می کنم. راه می رم و وقتی همین دو روز پیش تو کتاب روزهای بی خاطره ی علیزضا مشایخی می خونم که نوشته فهمیده که موقع هایی هست که خواستن نتوانستن است ...با خودم می گم آره تو این شیشهفت ساله بسسه انقدر که فهمیدم خواستن نتوانستن است؛ که اصن اصل خواستنه بوده که عیب و ایراد داشته که اصن یقه ی یارو رو اشتباه چسبیده بودی که بدبخت اصن خودش نبوده که حالا هدف درست باشه یا وسیله!...حالا می خواهم. هر کاری را و هر چیز کوچکی را و انجامش می دهم و به دستش می آورم و یک کلام، تمرین به دست آوردن می کنم. می نویسم و انجام می دهم و خرکیف می شوم از این رسیدنه از این انجام دادنه ...اما بالاخره یه چیزایی هست که انجام نشه یا تو نتونی یا نمی دونی چه جوری خلاص شی ازشون؟...کار تا اونجا خوب پیش میره که نترسم. که این ترس لعنتی تو وجودم نباشه. که هنوز راه مهارشو پیدا نکردم هنوز. ترس که خود ترسه ها، یعنی ماهیت ترس یعنی مهم نیست که از چی باشه مهم اینه که می ترسی...اونهم موقعیه که یادم میره این قرص لعنتی رو بخورم و با خودم فکر می کنم که یعنی همه ی دل و جرات من تو همین قرص پنج شیش میلی متریه؟؟...نمی فهمم. این نترسیدنه باهاس به یه چیزی بند باشه یا همون یه قوطی آبجو یا اون ته استکان اسکاچ لعنتی یا این دو تا دونه قرص سفید احمق. . .که حالم از خودم بهم می خوره وقتی می بینم این حب رو که ننداختم بالا با صدای باد و طوفانه تو این بعداز ظهر چارشنبه، عین سگ دست و پام میلرزه و نفس نفس می افتم. که از تنهاییه می ترسم و می خزم زیر لاحاف و هی آب می خورم و هی می رم دستشویی و هی ترسیدم از این صداهه...که لعنت به من که باهاس تمرین کنم که عین سگ نترسم بیخودی و کاش یه چیز واقعی بود که ازش می ترسیدم و نیست. من از صدای خش خش برگها می ترسم وقتی قرصمو نخوردم.خاک بر سرم. حالا تمرین می کنم می بینی که تمرین کردم که کارهام رو به موقع انجام بدم و شد یا حالا می شه کم کم ...این ترس لعنتی رو هم می ذارم کنار با همه ی واسطه های لعنتیش...حالا ببین.
پی نوشت هم نداریم دیگه...
همین.
این کامنت مستر میوزیکه که واسه پُست قبلیم گذاشته بود و انقدر حرف داشت که دلم نیومد پابلیشش نکنم و شما نبینید بنابراین با اجازه ی خودش و خودم(حذف قسمت های خصوصی تر) اینجا می نویسمش....باز هم ممنون...
{...} فکر کنم خیلی احمقانه باشه که بخوام بگم "متاسفم؛ یا تسلیت؛ یا..." خودت میدونی! اینجور مواقع هم مثل وقتی که سلام میکنم یا خداحافظی میکنم زبونم بند میاد و نمیدونم چی بگم... آخه اینم شاید خودش یه جور خداحافظی باشه! نمیدونم! نمیدونم {...}بدون که من حالم خوبه و تو هم حالت خوبه و مشکلات همیشه تو زندگی هستند و مهم اینه که ما چقدر زیر بارشون خم بشیم؛ بالاخره خم میشیم، اما اندازه ش مهمه. مادربزرگت مطمئناً الان درد نمیکشه؛ رفته یه سفری که میدونیم برگشتی توش نیست که بلیت این سفر، لا مصب یه طرفه ست. مطمئناً روزی میاد که همه مون باید این بلیت یه نفره رو رزرو کنیم و سر وقت حاضر بشیم تا با یه پرواز اختصاصی دور بشیم از این زمین ِ کثیف و زندگی ای که بیشتر از صد ساله که آدماش هم خودشون و هم دیگران رو گم کردند. آره، بالاخره همه باید سوار اون پرواز فرست کلاس بشن؛ اون موقع همهء این دوری ها از بین میرند. ولی تا اون موقع فقط این دلتنگی ِ لعنتی میمونه که آدم نمیدونه باهاش چکار کنه. همیشه با خودم فکر میکردم یه زمانی هم آدما میرفتن به مسافرت های دور و نه تلفنی بود و نه نامه برقی ای و نه هیچ چیز دیگه ای.... به این سفر هم باید به همین چشم نگاه کرد. بدیش اینه که فقط هیچ وسیلهء ارتباطی نیست که گاه گداری از اونی که دور شده خبری بگیری و ببینی حالش خوبه یا نه. البته تو که روحت لطیفه و قلبت پاکه، شاید بتونی گاهی به آسمان نگاه کنی... یا شاید گاهی تو خواب بتونی عزیزی که رفته اون دورها رو ببینی.... آره... من میدونم.
و بدون که {...}.پی نوشت: از همه ی شماهایی که یاد منو مادربزرگه بودین هزار بار متشکرم...مرسی
...
مادر بزرگه رفت یه جای خیلی دور تا دیگه هیچ وقت درد نکِشه...
حرف می زنم و حرف می زنم بعد دو دقیقه به آنچه گفته ام ذرره ای ایمان ندارم.حرف نمی زنم و ساکت می مانم و پیش خودم فکر می کنم که به سکوت ایمان دارم ولی کاش گفته بودم...مساله این نیست که من حرف می زنم یا نه؟مساله اینجاست که اونی که اون تو تو مخ مبارکه و یه ریز داره زِر می زنه محض خاطر خدا یه دقیقه آروم نمی گیره... فقط باهاس به روش یه نفر(اونایی که نمی دونن برن از بقیه ای که می دونن بپرسن)! بهش بگی اااااه، خفه شو بابا!...
پی نوشت همین طوری: مثلن این پست رو گذاشتم که حسس بد اون قبلی رو بگیره...گند زدم خیر سرم...
پی نوشت سرزنش کنانه ی خودم: عزیزم وقتی باید خفه شی سعی کن خفه شی...امما و اگر نداره که...شیت.
نشسته ام بین فاصله هایی که با ف ی ل ت ر ش ک ن در اورکات می چرخم، می خواهم چیزکی بنویسم...از آن موقع هاست که اسیر بیهودگیم...یعنی نشسته ای و تنبلی پیشه کرده ای و هی دلت نمی خواهد کاری بکنی... آخ خ که هی لِفت می دهد و هی زمان رو می کشد(فرقی نمی کنه هر جور خوندید منظورم همون بوده) این سرعت پایین، اما از رو که نمی روم...زمان زمان...جایی خواندم که می گفت(یادم نیس نقل به مضمون می کنم) وقتی خداوند در توصیف جهننم می گوید شما را می سوزانیم و دوباره از خاکسترتان برمی خیزید تا بار دیگر ...در واقع این آتش و سوختن نیست که عذاب جهننم است، عذاب آن هیچ چیز به جز درک زمان نیست... واای که وحشتناک است...کاش بعد از مرگ آدم واقعا نیست و نابود شود، تصور ادامه ی حیات در ابدیت دیوانه ام می کند...
...همین.
پی نوشت یکربع بعد از پُست: مادره از در می رسه، ساعت ۴۵دقیقه ی صبحه و ده دقیقه اینطوراست که اینو نوشتم...مادره خسته س، از بیمارستان میاد...میگه مادربزرگه رفته تو کُما...مادربزرگه حالش خوب نیست...
...هیچ.
آق دایی یه پنج روزی بود که حالش بد شده بود. باشه باشه اوول میرم سر اصل ماجرا... من چهارتا پیشی دارم دو تا گنده حدود یکسال و نیمه و دو تا هم کوچوولوی پنج و شش ماهه...اون دو تا گنده هه ثمره ی ازدواج نه چندان خوش عاقبت پیشی ماده ی مان با یک ولگرد بیابانی خیلی گنده بود و از آنجایی که ما بهشان غذا می دادیم بچه ها را ول کرد و رفت پی عششاق دیگرش...(به چشم خودمان در کوچه ی پایینی چندین بار دیده ایمش که مشغول حرکاتی بوده در برابر چشم گربه های نر دیگر که اصلا شایسته ی خانوم محترمی نیست، هر چند خودش هم ولگرد باشد...بهرحال بحث ما اینجا نیست) خلاصه اینکه از چهارتا دو تاشون پیش ما موندنی شدن یعنی یک خواهر و برادر که اوول اسمشون پیشیلی اوول و پیشیلی دووم بود و بعد از اینکه آبجیه یعنی پیشیلی دووم یک شکم زایید تبدیل شدن به آق دایی و خانومی...و اون کوچولویی هم که زاییده شد گربه ی راه راه خاکستری بود مثل خودشون منتها سیاهتر اسمش از علیرضا که غنچه از بدجنسی سر دعوا با پسر داییش اسمشو روش گذاشته بود تبدیل شد به فسقل...امما این فسقل ما هم برای خودش ماجرایی دارد. طفلک یه کم عقب افتاده است یعنی نگاهش ته نداره، به بینهایت نگا میکنه (بقول مستر میوزیک چه دید شاعرانه ای)و هیچ بارقه ی هوشی تو چشاش نیس. و نکته ی مهم تر هم این که نمی تونه رو خط صاف را بره و وقتی که هول میشه و می خواد به یه سمتی بره مثلا برای غذا هی دور خودش میچرخه و میره...امما چهارمین پیشی یکعدد پیشی سفید با خالهای درشت سیاهه گنده است که حدود یکماهی از فسقل بزرگتره و اصلا مال این خانواده نیست و بعد سه شب جیغ و فریاد تو پارکینگ روبرویی ها بالاخره خودشو جا کرد بین این پیشی ها.خیلی خیلی پررو و بیریخته و سرتق.ولی خب بچه س دیگه و دوسش می داریم اسمش هم سفیده است. سفیده ! نه سپیده.
القصصه ماجرا اینجاست که آق دایی دو روز گم شده بود. یعنی خونه نیومده بود و چون شب قبل از گم شدنش صداهای عجیب غریب دعوای میان گربه ای اومده بود مامانه احتمال میداد که چاقو خورده باشه و یه بلایی سرش اومده باشه!!!! هیچ خبری ازش نداشتیم تا غروب روز سووم که دیدیم خسته و زخم نخورده از راه رسید. حالش بد بود. نصف سیبیل چپش کنده شده بود ولی زخمی بر نداشته بود و بدی حالش بخاطر دعوا نبود. غذا و آب، هر چی بهش دادیم نخورد.همین طور افتاده بود گوشه ی حیاط و نفس نفس میزد. یه کم دارو و آنتی بیوتیک و همراه شیر و آب با سرنگ و قطره چکون بهش دادیم ولی حالش بهتر نشد.بابا رفت با دامپزشکی که نزدیک خونمونه حرف زد تا ببینه گربه های وحشی بیابونی رو هم ویزیت می کنه یا نه؟ و وقتی جواب مثبت داد اومد که آق دکتره میگه ببریمش.منم گفتم باشه من میارمش. پیشیلی اوول یا همون آق دایی رو تو یه پارچه ی نرم پیچیدم و گرفتم بغلم که بریم. باباهه یه نیگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت اینجوری؟...گفتم آره دیگه بریم و راه افتادم.هنوز به سر کوچه نرسیده آق دایی از ماشینا ترسید و فرار کرد و دوید برگشت طرف خونه. هیچ کاری از دستمون بر نمی آمد دیگه حتتی طرفمون هم نمی اومد که بخوایم تو سبدی چیزی بذاریمش...مامانه هی غصصه می خورد و هی نمی دونست چیکار کنه تا اینکه یکی از دوستای عموم که دامپزشکه گفت تنها راه، زدن یه آمپوله نمی دونم چیه که عفونتی رو که دستگاه گوارشش گرفته از بین ببره...خلاصه چه دردسرتون بدم صبحی کیارش اومد و آمپولو بهش زد و آق دایی هم یه هوا حالش بهتر شده و بعد پنج روز بالاخره غذا خورد، غذای حسابی.
شاید براتون مهم نباشه و شاید فکر کنین که چه آدمای خُلی هستین شماها!... ولی مساله اینجاست که حیوونای خونه ی ما جزء ی از خونواده مون محسوب می شن و فرقی هم نمی کنه که گربه ی با اصل و نسب نباشن مهم اینه که پذیرفتیمشون و خودمونو در برابرشون مسوول می دونیم. و البته این رو از مامانم داریم که بهمون یاد داده ما در برابر چیزهایی که دوستشون داریم و بهشون علاقه داریم خیلی بیشتر مسوولیم و باید هزینه ی این محببت رو بپردازیم چرا که با علاقه ی به کسی به اون فرد امید داده ایم! حسسی که مطمئنم خیلی از آدمها به هم ندارن و این احساس مسوولیت در برابر علایق و وابستگیهاست که خونواده ی منو برام دوست داشتنی میکنه و بهشون افتخار می کنم... اینه که چه احمقانه به نظر بیاد چه نه وقتی حال یکی از اعضای این خونواده بهتر شده همه مون خوشحالیم انقده که حتتی خبر حالشو و چقدر و چطور غذا خوردنشو به آرش هم می رسوندیم و حالا همه ی خانواده خوشحال هستند...
پی نوشت مرتبط موزیکمندانه: مستر میوزیک پیشی های اوول و دووم را بر حسب رفتار و خُلقیاتشون به این ترتیب نامگذاری کرده اند...پیشیلی اوول در دو ماژور و پیشیلی دووم در می مینور.چرا شو واللا من سر در نمیارم به خدا!...اون دو تا کوچیکا رو هم مرحمت فرموده آدم حساب نکردن اصلا...
پی نوشت همینه که هست: بنا به دلایلی که برای خودم خیلی محترم است و برای شما هم بهتر خواهد بود کامنتدونی را تاییدی می کنم...با اجازه ..یااللله.
...همین. خوشحالم.
.
شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 9:48 توسط:آرش اسم سفيده در خونه ما گاو است چون روزي که ما نديده بوديمش هنوز و غنچه تعريف مي کرد گفت يک گربه سفيد است که لکه هاي قهوه اي دارد و من هم گفتم اين که گربه نيست گاوه
ميشه بنويسي که کيارش چطوري به گربه آمپول زد؟![]()
خیلی راحت...طفلکی انقد ضعیف شده بود که نای تکون خوردن نداشت من بغلش کردمو زیر گلوشو خاروندم و وقتی کیارش آمپولو به پاش زد حیوونکی فقط یه ذرره سرشو تو دستم که مثه بالش کرده بودم زیر سرش فشار داد...همین.هیچی نگفت...وب سایت هوررراااا...
جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 23:19 توسط:امیر توضیح برای خوانندگان محترم (البته منظورمان کسانی بود که این وبلاگ رو میخونند با ابی و داریوش و گوگو اشتباه نشه!): ما از اونجایی که دیدیم هستند کسانی که گربه هایشان را بر اساس شماره میشناسند، به یاد سمفونی نویسان عهد عتیق افتادیم (البته آقای فرهت هم جزو همون عهد حساب میشن ولی بیچاره یه نمه همچین 200-300 سالی دیر به دنیا اومدند!) و به همین دلیل هر بار این آرتمیس خانوم گل گلاب از پیشولی اول و پیشولی دوم تعریف میکرد ما ناخودآگاه یاد سمفونی اول در دو ماژور و سمفونی هفتم مثلاً در سل مینور میافتادیم!!! این بود که وقتی کمی برایمان خلقیاتشون رو توضیح دادند تصمیم گرفتیم این گربه گان را به داشتن تنالیته ای ملقب کنیم!!!
هامپ؟آهامپ... :دی یوب سایت پست الکترونیک
شنبه شب با آق گندهه داشتیم خیابون ولیعصر رو به سمت پارک وی متر می کردیم و از هر دری سخنی بود. حرفمون از عمو پرزیدنت و فامیل محترمه شون به قیمت ها و خاتمی و سیاست و اینا کشید که آق گندهه در اومد که این مسایل خیلی ریشه ای تر و عمیق تر از این حرفاس... باید زیربنای فرهنگمون درست بشه و ... یادمه بهش گفتم هر وقت حرف از فرهنگ میشه و اینکه همه ی مشکل ها رو هر وقت رددشو میگیری، مستقیم میزنه تو خال فرهنگ و بدویت کپک زده ی تاریخی، یاد حکایتی می افتم که همیشه تو اینجور موقع ها استادم* نقل می کرد و حکایت رو واسش تعریف کردم. حالا وقتی آق گندهه اس ام اس می ده که برو ببین اینی که مهروش نوشته واست آشنا نیست؟... میرم و می خونم و می بینم که مثل اینکه همه ی اونایی که به این مقوله فکر کردن مثل اینکه به نتیجه ی مشترکی رسیدن... می دونی اولین باره ازاینکه تو یه قضیه ای با یه نفر دیگه همفکرم غصه ام میشه...این همفکری و اشتراک عقیده، همدلی نداره، یه یأس وحشتناک پشتشه...یه ... حیف.
حکایت رو اینجا تو وبلاگ ساروی کیجا بخونید حتما ...
دلم یه نمه گرفت...
پی نوشت غصه دار:نداریم خب.
پی نوشت عبرت گیرانه ی غصه دار:خب پس امید چی میشه؟پس چی به چی میشه؟ راست می گویند یعنی؟...
*این آقای استاد خودش از اون چپی های دو آتیشه است که هنوز هم به همه چی امیدواره حتی...ولی خب این حکایت رو تعریف میکنه دیگه...
غنچه* معتقده گلهایی که من می کشم خیلی بیریخت و عجیب غریب و زشته...بهش می گم ناسلامتی من یه عمره دارم از کشیدن همین گلهای بیریخت نون در می آرم ها؟!!...همینجور که داره ته گواش زرد منو در میاره و رو کاغذ میماله، بی اینکه نگام کنه میگه:
فِک کنم مشکلت همینجاس.
...همینجوری مات نگاهش می کنم.
فِک کنم راست میگه...لابد.
پی نوشت کم آوردنانه: بور شدیم رفت.
*غنچه خانوم داداش زاده ی ده ساله ی ما می باشند ها...محض اطلاع گفتم.
یه موقع هایی مطمئن می شم که دیوانه ام و آن موقع ها وقت خوشیمه...منتها اون موقع هایی که فکر می کنم خیلی عاقلم و اگه ولم کنند ادعای پیغمبری هم می کنم، ته دلم به خودم می گم رفیق، مثه اینکه اوضاعت خیلی بیریخته!... دوباره خوانی فرانی اند زوییِ سالینجر* رو تموم کردم و وقتی دیدم که در بار اول خواندنم زیر یه پاراگراف با خودکار بیک خط کشیده ام، بلند شدم رفتم جلوی آینه تا به خودم نگا کنم ببینم من الان کی ام؟...خیلی خیلی موقع ها میشه که متوجه می شم تنوع طلبی شخصیتی م باعث شده آدم های متفاوتی تو زندگیم باشم. آدم هایی که گاه نمی شناسمشون...همین پریشب بود که برای دوستی می گفتم یه جاهایی تو زندگیم هست و یه خاطراتی از کارهایی که انجام داده ام دارم که الان خیلی برام بیگانه است و حس می کنم اون کارها و خاطرات مال کس دیگه ای بوده و من فقط شاهد شون بودم ... مثلا دفترچه های خاطراتی که تک و توک از قدیم نگه داشته ام و بر حسب اتفاق دور انداخته نشدن و سوزانده نشده اند، برایم منابع جالبی هستند از شناخت خودم. یعنی اگر خط خودمو نمی شناختم و یا امضا و اسمم پای نوشته نبود، قسم می خوردم که این دستنوشته ها مال یه آدم دیگه س...در مورد کتابخونی هم همینطوره، مثلا سه بار دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم رو در بازه های زمانی متفاوت،خوندم و هر سه بار هم از ایده و بیان جالب نویسنده لذت بردم و فقط وقتی برای بار چهارم توی شهر کتاب می خواستم بخرمش، یادم افتاد که قدیما این کتاب رو داشتم و باید تو کتابخونه ام داشته باشمش و خب معلومه که وقتی اومدم خونه دیدم دو نسخه ازش دارم!... به هر حال این از همون دیوونگیهای نسبتا خوشاینده ولی هر چی به مخم فشار میارم نمی فهمم این جمله ها رو برای چی اینطور قاطع و صریح با خودکار بیک آبی و نه با مداد! خط کشیده ام در پنج سال پیش!...
اون جمله ها تو صفحه ی 155 هستند که زویی میگه:
... نگو موسی می دونست.اون مرد خوبی بود، خیلی قشنگ با خداش در ارتباط بود، و همه ی این حرفها- ولی نکته دقیقا همینه. اون باید در ارتباط می بود. ولی عیسی درک کرد که هیچ فاصله ای با خدا نیست.»
دارم فکر می کنم اون آدمی که اینجا رو خط کشیده، به چی فکر می کرده؟ و مطمئنم که درک الان من با اون موقع و برداشت و تاویل من از این موضوع هیچ ربطی به زمانی که زیر این جمله خط کشیدم نداره...هیچ ربطی...مطلقا هیچ ربطی...این یکی رو مطمئنم.
*فرانی و زویی/جی.دی.سالینجر/میلاد زکریا/نشر مرکز/چاپ اول 1380/با طراحی جلد رضا عابدینی
پی نوشت همچین معترفانه ی یواشکی: من یک چند شخصیتیِ خل هستم و اصلا شیزوفرنی ندارم ...لابد...خدای ناکرده...یادم باشه ایندفعه رفتم به دکتر صادقی جون جونم بگم که حالم بهتره و می خوام برم یه کورس پیغمبریِ مقدماتی در بلاد غربت بخونم، بلکه قرص هامو قطع کنه... .
پی نوشت خیالت راحت باشه: ...نه حدس بیخود نزنید، من هیچ وقت تو عالم مستی عادت نداشتم چیزی بنویسم، گفته باشم...همیشه کاملا هوشیار بودم و ترس قضیه هم همینجاست لعنتی... .
پای آینه، "خودم"رو نگاه می کنم و سعی می کنم باهاش حرف بزنم. زبان خودم را "خودم" نمی فهمد. دلم برایش نمی سوزد. اما یه جوری نگاهم می کنه. می پرسه آخه شد یه بار بهم اعتماد کنی؟... شد یه بار حتی یه بار چیزی رو که بهت گفته بودم غلط از آب درآد که اینطوز بی اعتمادی؟...زبونم نمی گرده که جوابشو بدم...دلم نمی سوزه براش ..."خودم" بر می گرده و می ذاره تو کاسه ام...آخه تو این همه آدم دنیا هیشکی جز من بد نیست؟ یعنی من حتی یه خوبی هم واست نداشتم؟چرا اینهمه تحقیرم می کنی؟یعنی هیچ کاری ازم بر نیومده تا حالا؟...چی بگم خب معلومه که خوب بودی...معلومه که همراهم بودی.تو همه سختیها و خوشیها، بغض ها و مریضیا...آره وقتی هیشکی نبود تو بودی فقط...اما نه، زبونم نمی گرده که به "خودم" بگم اینا رو...بغض می کنه و حرفشو می خوره، نمی تونه درست حرف بزنه...می خواد که ببخشمش...التماس می کنه... آره قبل ها هم یکی گفته بود باید "خودم" رو ببخشم اما خب نمی دونستم این همه خطا رو چه جوری ببخشم...به "خودم" می گم نمی تونم ببخشمت...همه جا هستی، همه ی آتیشا از گور تو بلند می شه...چه جوری ببخشمت... بهم میگه منو ببخش و یکبار بهم اعتماد کن، خواهش می کنم...می خندم، می گم می بخشمت و یکبار دیگه بهت اعتماد می کنم، به اندازه ی یک عمر وقت داری...من آدم مهربونیم.خودت که می دونی؟... قهقهه می زنه...گونه ی راستمو می بوسه و اشکم رو پاک می کنه...از روی آینه رد رژ رو پاک می کنم و می رم که بخوابم...
پی نوشت یادم اومد یهویی: تو کلاسای تی ای می گن باید با خودتون و کودک درونتون مهربون باشین...باید خودتونو بغل کنین و نوازشش بکنین... تو کلاسای تی ای خیلی چیزای دیگه هم می گن، مهم اینه که چقد بهش اعتماد کنی...
پی نوشت چه خوبه که آدم بره به یه آدم دیگه بگه که همه چی روبراهه : ...آره دیگه خیلی خوبه...چون اگه به اون فکر کنی به خودت هم فکر می کنی و می بینی چطور باید همه چی روبراه بشه و اگه به خودت فکر کنی می بینی داری به اون هم فکر می کنی که... و شما هم فهمیدید من چی گفتم...شک نکنید :دی ی
پی نوشت همچین از سر شیکم سیری: خوشم از کودک درون و اینا نمی آد فک می کنم آدمو بدتر وسواسی می کنه...بهتره آدم خودش زبون خودشو بفهمه...
پی نوشت خیلی خیلی مهم: ...بعضی وقتا که نوشتنم تموم میشه با خودم فکر می کنم می میری اگه خزعبل نگی نه؟...لابد.
...
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟
...
باز هم یک پست یکنفره...برای رفیقی که دلش نازک است و روح چون گلش تاب نمی دارد شقاوتی را که دیگران به عادت، مشق می کنند،هر روز و هر لحظه...می نویسم که بیایی و بخوانی...می نویسم برای تو که نمی دونم چه بایدت بگویم...دلداری و حرف از امید زدن مضحک ترم می کنه، می دونم. اما خوشحالم. خوشحالم که امید از جعبه ی پاندورا بیرون نیامد تا من هنوز بتوانم از آن برای تو سخن بگویم...نازنینم برایت از زبان شاملو می گویم...جز شاملو که می دانم سرودِ "بودن" را بس زیبا سروده است چه کسی شایسته ی گفتن هست؟...بخوان...بخوان.
آری
در مرگ آورترین لحظه ی انتظار
زنده گی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم.
در رویاها و
در امید های ام!
و یا...
میان آفتاب های همیشه
زیبایی تو
لنگری ست _
نگاه ات
شکست ستمگری ست _
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست.
و جای دیگر می گویدت از زبان رفیقی عاشق که...
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستم گری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد_
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
پی نوشت: آیدا در آینه/احمد شاملو/موسسه انتشارات نگاه/چاپ هفتم۱۳۸۲
...همین.
یه چیزایی هست که گفتن نداره.یه چیزهایی هست که اگه بگی دیگه فایده نداره.یه چیزایی هست که اصلن نباید گفته بشه.یه چیزایی هست که وقتی می گن روحتو می خوره.یه چیزایی هست که هیچ وقت پاک نمیشه.یه چیزایی هست که خوشحالت می کنه.یه چیزایی هست که حالتو بهم می زنه.یه چیزایی هست که می رقصوندت.یه چیزایی هست که خنده ت می اندازه.یه چیزایی هست که گریه ت می اندازه.یه چیزایی هست همیشه...زندگی رو بخاطر همین چیزا دوست دارم.
پی نوشت غمگینانه ی بی ربط به نوشته ولی با ربط به این روز: ۹شهریور ماه پنجمین سالمرگ ماه منیره...توی کتابهایی که بعد از مرگش عمو بهم داد برام نوشت به یاد ماه منیر پورعطایی... روحش شاد. نمی دونم امسال هم باستین به شهر اومده تا گلهای تازه روی قبرش بذاره یا خاک سردی آورده؟...نمی دونم.
پی نوشت بیربط پارادوکسیکال دیوانه منش: یه چیزی تو گلوم می جوشه و می خواد از تو چشمام بزنه بیرون یه وقتایی.... این درست یکی از همون موقع هایی است که دارم از ته دل قهقهه می زنم...
...پشت میزم نشسته بودم و عین بچه آدم داشتم طراحی می کردم و گهگاهی دستم و یه چشمم کشیده می شد طرف لب تاپ که آهنگه رو عوض کنم و یا اگه خوشم اومده بود با انگشت مبارک کِرسِر رو بمالونم روی تاچ اسکرینو بزنم آهنگه ریپیت شه خیر سرش(نه! می میرم بگم تکرار شه یا از نو شروع شه...حرف حسابت چیه؟)... غنچه( داداش زاده ی مان) هم روی تختم ولو شده بود و داشت برای چهلو چندمین بار هری پاتر و شاهزاده ی دو رگه یا هری پاترو یه کوفت دیگه ای رو می خوند. صدای تاپ پ پ بستن کتاب اومد و آه از نهادم برآمد. این صدا یعنی که کتابش تموم شده و الانه که یه گیری به من بده... صداش در اومد که خب من حالا دیگه چیکار کنم؟...حوصله ام سر رفت دیگه...پیش خودم تو همون چند دهم ثانیه فکر کردم که آخ کاش میشد برگردم به بیست سال پیش و از همه ی اونایی که روزی دستکم صدبار همین جمله رو بهشون گفته بودم حلالیت بخوام، تا خدا از سر تقصیراتم بگذره و اینجوری تقاص پس ندم... ها؟؟ ...این صدای غنچه خانوم بود که امر می کرد فکرم رو به کار بندازم...مدادو گذاشتم زمین و گفتم خب برو با پی اس پی ت بازی کن. خودشو کش داد و گفت او و و م م ...یعنی که حالشو ندارم. اشتباه کرده بودم و همون اول بازی رو باخته بودم. خب وقتی حال نداره با پی اس پی ش بازی کنه، معلومه که هیچ چیز دیگه هم راضی ش نمی کنه...از رو نرفتم گفتم پاشو برو دو تا بستنی بیار با هم بخوریم فکر کنیم...گذاشت تو کاسه ام که نمی خوام رژیم ام، واسه مهمونی دو تا ینج شنبه ی دیگه باهاس دو کیلو اضافه وزنمو کم کنم...به بیست سی کیلو اضافه وزن خودم فکر کردمو فک محترمه م چسبید زمین (غنچه ده سالشه، فقط محض اطلاع گفتم)...سرتو درد نیارم همینجور پیشنهادات جورواجور و مهییج بهش می دادم و کم کم کار داشت بالا می گرفت چون دیگه بقیه پیشنهادات مهیج ام بالای هیژده سال بود و راه نداشت که روشون کنم که یهو نه گذاشت و نه ورداشت گفت: تو اصلا چرا شوو هر نمی کنی بری خونه خودت؟(باید این نکته رو خدمتتون عرض کنم که غنچه خانوم بر خلاف ما فارسی زبانها که در تلفظ این کلمه به قاعده ی فرانسویان اچ رو نمی خونیم و شوئر تلفظ می کنیم، کاملا همانطور که نوشته میشه می خونه ش؛ یعنی شووو + هَررر)... بععله، فهمیدم کار بیخ داره و کلا زده به رگ چیستی و چگونگی، یعنی بر خلاف مواقعی که کاری رو می خواد انجام بده و با بیست سوالی همچین شیرین پیشنهاد انجامشو می ذاره تو کاسه ی خود طرف و قیافه حق به جانب می گیره که خب خودت پیشنهاد دادی! معلوومه که واقعن و جِدن حوصله ش سر رفته و کم آورده...میگم آخه شووهر کردن من چه دخلی به سر رفتن حوصله ی تو داره...؟ میگه خب اگه الان شووهر کرده بودی، خونه ی خودت بودی و پنج تا(ببینید دقیقا همین عدد رو بکار برد ...پنج تا) بچه داشتی و من میومدم خونت و با بچه هات بازی می کردم... .
یعنی داشتین استدلال و قوه ی تخیل بچه رو دیگه؟؟... خنده م گرفت. یعنی من پنج تا بچه باید می داشتم که غنچه بیاد باهاشون بازی کنه دیگه!... کم آوردم، دوباره مارس شده بودم... مدادمو بر داشتم و شروع کردم به طراحی و صدای خنده ی مامانی از آشپزخونه اومد و همینطور نزدیکتر می شد و همینجور که میومد تو اتاقم به غنچه گفت چیلید جان باز حوصله ت سر رفت گیر دادی به این دختره؟؟...پاشو بیا بریم با هم برا پیشی ها شام درست کنیم... .
پی نوشت مربوط و کاملا منِ بیچاره ی طفلک: غنچه هر وقت تو خونه ی ما یه بلایی سرش میاد، یعنی مثلا یه جاش درد می گیره، یا یه چیزی رو فراموش کرده بیاره یا مثلا یه چیزی خواسته و آرش جون براش نگرفته، یا اصلا بی حوصله میشه و دلش واسه خونه خودشون تنگ میشه، به جای اینکه بغض کنه و مثه بیشتر بچه ها مامانشو بخواد، بی برو برگرد میاد سراغ منو می پرسه اصلا تو چرا شووهر نمی کنی بری خونتون؟...
پی نوشت کم جمعیتی هم دردسریه ها! چرا ما فقط دو تاییم سر جمع؟: غنچه خانوم این مقیاس رو دربرابر پسر ها و دخترهای خانواده ی مادریش(دوتا دایی و خاله ش) برای من میاره. خب اونا سه تان و جمعا هفت تا بچه دارن و به غنچه خانوم هم هیچ ربط نداره این موضوع و من یه نفره باهاس پنج تا بچه داشته می بودم...الان هم دیر شده!بچه کوچیک به کارش نمیاد...گاهی می نویسم که فراموش کنم، گاهی فراموش می کنم که بنویسم...
پی نوشت متکبرانه ی از خود متشکرانه: من دیوونه ام...جدی نگیر منو، بگو چَشم؟
پی نوشت همینجوری: لابد... .
خانومه که استاده، هی میگه خط داستان. خط داستان. هی میگه محتوی رو بچسب فرم خودش میاد تو اون قالب میشینه...خط داستانت چیه؟ ...ها؟...آره اینا قشنگن...فانتزیهای خیلی قشنگی داری...ماجراهای کوچولو و ایده های دلچسب، ولی اینا در خدمت خط داستانت باهاس باشن...نمیشه که هر کی ساز خودشو بزنه...کارت wow آخر کار نداره، شنونده رو شوکه نمی کنه پایان داستان هات...باید بیننده به هوش کرکترهات آفرین بگه و هورا اا بکشه...اصلا تو به دبلیو اچ ها هیچ توجه کردی؟ who,where,when,why, …what? ...چی می خوای بگی؟چرا می خوای بگی؟برای کی می خوای بگی؟ حالا چطور می خوای بگی؟...تو داستان نمی نویسی داری یه درام خلق می کنی پس باهاس همه ی...صداش هی تو سرم می پیچید و گم می شد، دیگه تو نخ کرکتر داستانام یا چیستی و چگونگیشون نبودم...داشتم به خودم فکر می کردم، به داستان زندگیم، به اینکه اون هم خط داستانی نداره که ...یعنی بگی این ماجرای اصلیه بعد همه ی اتفاقات کوچیک و ماجراهای فرعی بهش بُعد می دن...فکر می کنم که منم عاشق همین لحظه هام، لحظه هایی که شادی ها و هیجان های خورد خورد دارن و یا غم های کوچیک و بزرگ و خندیدن ها ی از ته دل و ...ولی خط داستانی ندارن، واسه همین تعریف کردنش سخته...واسه همین داستان زندگیه همچین می لنگه، یه جاهایی کرکتر اصلیه می ره گم میشه و همچین می ترسی که پیدا نشه و یه جا هایی یه عالمه کرکتر جورواجور دور و برت میان و میرن تا فقط وقت بگذره و شاید تایم سریالت کش بیاد و یه وقت یه آدمایی حوصله شون ازت سر میره و نمی شینن نیگات کنن خب...واسه اینکه هیچی نداری بگی...اصلا نمی دونی چی می خوای بگی، حالا چطور گفتنش بماند!...خانومه که استاده که کار تو بهش گیره، دستاشو جلو صورتت تکون میده که حواست با من هست؟ میخوام هر جا مخالفتی داری بگی تا با هم چالنج کنیم ها؟ گپ بزنیم؟...بعد من می گم: هوم ...اوهوم...نه ...یعنی راست می گین...چه خوب...سید فیلدم می لنگه دیگه چیکار کنم؟...از ته دل قهقهه می زنه و میگه: جوون ما که پنجاه ساله تو این کاریم سید فیلدمون می لنگه، تو که تازه اول کاری... بعد سرش میاره جلو و چشمکی بهم میزنه... پیش خودم فکر می کنم: تابلو بود قیافه ام، فهمید به چی فکر می کنم؟ شیت...
پی نوشت اطلاعات عمومی دارانه: سید فیلد که معرف حضورتون هست؟بابای فیلمنامه نویسیه آکادمیک می باشد...خدای نظم و ترتیب و قاعده و فرمول تو فیلمنامه نویسی که با خوندن و اجرای قدم به قدم دستورات کتابش می تونین یه کیک خوشمززه... نه ببخشید یه فیلمنامه ی خوب بنویسید...البته اگر الاغ درونتون(سلام مستر میوزیک) تمایلات جفتک پرانانه نداشته باشه و عین بچه آدم حرف گوش کن باشین...
پی نوشت خود لوس کنانه: بیچاره من...بیچاره من من که اگه من نباشه اون من دیگه من نیست...پس جواب حط داستان وسید فیلد و کی میده؟؟
...هیچی.
آی ملت بلاگر چه نشسته اید که خان داداش ما میگه آخرین پُست ش رو گذاشته و می خواد خداحافظی کنه و دیگه اینجا ننویسه بره اونجا بنویسه...می بینین؟ می بینین چه دور و زمونه ایه؟ آخه داداش من مگه الکیه، مگه میشه اصلا؟ تو که گفته بودی اونجا می نویسی، حالا می خوای بری اونجای دیگه هفته ای یه عکس بذاری که دل ما رو خوش کنی؟ آخه اینه رسم رفاقت؟ تو مگه نمی خوندی: پروردمت به ناز تا بنشینمت به پای/آخر چرا به خاک سیه می نشانیم...مگه اینو واسه من نمی خوندی؟ مگه من خصوصی ترین حرفامو تو همین وبلاگ بت نمی گفتم، اونایی که روم نمی شد رو در رو بت بگم؟ ...مگه نه؟ ...خب نمیشه که؟ اصلا دیشب هم بت گفتم...کمپین راه می اندازم و سر و صدااا می کنم...باهاس بنویسی...هیچم گوش نمی دم که پای تلفن بر میگردی می گی آخه من آدم مبادیه آدابی ام...نمیرسم بنویسم یا به کامنت ها جواب بدم معذب می شم...که معنی ش این باشه من مثه تو بچه خر نیستم که حالیم نباشه وهر وقت عشقم کشید بنویسم و هر وقت عشقم کشید جواب کامنت بدم یا وبلاگ بقیه رو بخونم...آره دیگه نزن زیرش که معنی ش همین بود. حالا من اینجا رسما و در این پُست سرنوشت ساز و حماسی اعلام می دارم که یه اینجا رو هر جور حال می کنی باش...من که اصرار نمی کنم که آخه...فقط اگه فقط دلیلت همینه که گفتی من همینجا به همه ی دوستان بلاگر اعلام می کنم که:
بابا داداش ما آدم حسابیه مثل من نیست ولی کار داره سرش شلوغه و دلش می خواد هی بنویسه و معاشرت کنه اما خب نمیشه ... اگر دیر نوشت و اگه به کامنت هاتون جواب نداد و اگه نخوندتون همه ش تقصیر منه...تقصیر منه که می خوام بنویسه حتی اگه هفته ای یه بار باشه، حتی اگه یه کلمه باشه، حتی اگه اصلا هر موقع عشقش کشید باشه... . اصلا مگه همین دیروز نبود که وقتی دو تا گلدون خوشگل رو پشت پنجره ی یه خونه دیدم به رفیقم نشونش دادم و گفتم اهالی این خونه نمی تونن صمیمی و مهربون نباشن، کسی که زیباییها رو با بقیه قسمت می کنه و به اشتراک می ذاره نمی تونه روح بزرگی نداشته باشه، اون حتما آدم سخاوتمندیه...پس بیا و بنویس...بیا و زیباییها رو نه فقط با من که برای همه، بنویس...
پی نوشت دیگه بغضم گرفت نمی خوام ادامه بدم: اصلا اگه ننویسی داد و بیداد را می ندازم و دیوونه بازی در میارم و بمب گوگلی می ترکونم تو که می دونی من اینکار و می کنم پس... از ما گفتن بود.
پی نوشت نوستالژیک خنده دار: نه داداشی هنو خودمم اون جایزه هه رو نبردم...هنو شبی نمیشه که گریه نکنم...بعد این همه سال...
پی نوشت توضیح پ.ن نوستالژیک خنده دار: آخه هفهشت سالم بود که این جایزه رو واسم گذاشت، که اگه یه روز تا آخر شب گریه نکنم برام هر چی دلم می خواد می خره...حالا هم هر چی دلم می خواد واسم خریده اما اون یه دونه جایزه رو بعد بیست سال هنو نتونستم ببرم... دی ی ی
----------------------------------
پی نوشت داداشم اینا میگن که دلمون گوللله می کنه ...می هرره:
| دوشنبه 4 شهریور1387 ساعت: 18:29 | توسط:آرش | ||||
| این وبلاگ از وقت تاسیسش مال تو بود تمام پست هاش هم مخاطبش تو بودی اما بالاخره جایزه وبلاگو بردی جایزه اش دوست خوب پیدا کردن بود که بلد نبودی حالا که یاد گرفتی برای چی بنویسم دیگه چیزی نمی مونه غیر از کهسار رویاها و آهنگ صبور علف های بیابون | |||||
آدما به امید زنده ن یا عشق؟...هیچکدوم، آدما فقط با ترساشون زنده ن...فقط.
...هیچ.
هیچی.
...
پی نوشت نامربوط عذر خواهانه ی شرمنده: قرار داشتم با خودم که فقط یک کامنت برای پست یکنفره تایید کنم، اما این نوشته انقدر قشنگ بود و اشکم رو در آورد،در ضمن که حیفم اومد خونده نشه وبره لابلای نوشته های دیگه. پس اینجا می ذارمش تا به خودم هم بد قولی نکرده باشم...چه قشنگ بود دراک عزیز...
| یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت: 22:4 | توسط:اونی که نباید کامنت بذاره | ||||
| نیامدم... نخواندم... اما گریستم... نمیدانم چرا آمدم و کجا می روم... | |||||
|
وب سایت پست الکترونیک |
|||||
و به همین سبب تمام وحشت من از آن است که نکند این روزها من خوشبخت باشم و...
چقدر این شعر قشنگه آخه...چقدر همه چیز قشنگه وقتی شاملو بگه...چقدر دل من شاملو می خواد آخه...چقدر فرانسه و شاملو و پل الوار دوست دارم، خوب شد اینو غلط غلوط واسه رفیقی خوندم که مجبور شم بیام دنبالش بگردم...چرا من فکر می کردم قبلا این شعر رو تو وبلاگم نوشته بودم و ننوشته بودم؟ چرا؟؟....
تو را دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
اطلاعات بیشتری اینجا پیدا می کنی ----> (+)
این یک پُست خصوصیه یکنفره است. این رو فقط برای کسی که خواسته می نویسم و فقط اون حق داره کامنت بگذاره ، اگه دلش خواست...الان اینجا به شدت به حرمت حس کسی که از من این نوشته رو خواسته بود و اون موقع که هوس کرده بود، من نمی دانستمش که خواسته و او فروتن دم نزده بود تا خودم ببینم نوشته اش را و بنویسم، خیلی خیلی زیاد خصوصیه... می دانی که کدام شعر را دوست تر می دارم اما بیا اینو یواشکی بهت بگم که بهتر از شاملو و برتر از سرود ابراهیم درآتش نمی تونم پیدا کنم برای الان تو، که بتونه حرفمو خوب برسونه:
« _ آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرو رفتن
تن زدم.
صدایی بودم من
_ شکلی میان اشکال _ ،
و معنا یافتم.
من بودم
و شدم.
نه زان گونه که غنچه ای
گلی
یا ریشه ای
که جوانه یی
یا یکی دانه
که جنگلی _
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز برد.
من بینوا بندگکی سر به راه
نبودم
و راه بهشت مینوی من
بُز رو طوع و خاکساری
نبود:
مرا دیگرگونه خدائی می بایست
شایسته ی آفرینه ای
که نواله ی ناگزیر را
گردن
کج نمی کند.
و خدایی
دیگرگونه
آفریدم.»
...همین.
پنج شنبه ای شنیده بودم که یک گروه هنری از هرمزگان قراره پرفورمنسی توی فرهنگسرای نیاوران برگزار کنند که برنامه ای بود شامل دهل نوازی و نمایش و نقاشی با شن های رنگی. که البته و صد البته بخش هیجان انگیزش برای من همون قسمتی بود که دوستان و سروران برگزارکننده، همراهی مخاطب در نقاشی با شن های رنگی را مژده داده بودند. در اطلاعیه آمده بود که برنامه روز چهارشنبه و پنج شنبه در همان فرهنگسرا اجرا می شود، اما وقتی با فرهنگسرا تماس گرفتم هر سه تا شماره روی پیغامگیری بود که برنامه های روتین فرهنگسرا رو اعلام می کرد و محض خاطر خدا یکنفر اون گوشی لعنتی رو جواب نمی داد که بگه کی به کیه یا کجا به کجاست؟...در هر حال رفیقمونو گول زدیم و قرار را فرهنگسرا گذاشتیم که شاید برنامه اجرا شود و ما هم با شن های رنگی رنگی یه خورده بازی کنیم. سلانه سلانه رفتیم تا پارک و بهترین برنامه مان همان دیدار رفیق شد و شرمندگی پنهان من(عمرا، یعنی فک کردید به روی خودم آوردم...بماند که انقدر همینطوری اونروز هنگ بودم)، برای پرفورمنسی که تبلیغش را کرده بودم وانجام نشد. هیچ هم نفهمیدم اصلن چه بلایی سرش اومد؟...خلاصه ما نگذاشتیم بشمان(به ما در زبان لری-بده اطلاعات عمومیتون همچین یه نمه بکشه بالا؟) بد بگذرد و ناهار رو زدیم به بدن و چای بعد از ناهار رو خوردیم و رفتیم گالری دیدنونگ...نمایشگاه کارهای خانوم سینایی* هنوز پابرجا بود، مجسمه های کاغذین یا همون پاپیه ماشه** از زنان عاشق در ادبیات خودمان و جهان، مانند افلیا، هرا، پرومته، ژولیت، رابعه، زلیخا، فروغ و ... . پیکرک هایی که همراه با جعبه های چوبی و انار های خشک و یا پرنده های کوچک فضایی را به نمایش می گذاشتند که هم سرد و بیروح بود و هم غم انگیز. تونالیته های آبی و خاکستری که علاوه بر پیکره ها کم و بیش بر روی جعبه ها نیز دیده می شد و به من می فهماند که تویی که اینجا ایستادی بدونی که اینها همه روح و خاطره هایی هستند که از عشق آتشینشان هیچ بارقه ای حتی خیلی خیلی کمرنگ بر جای نمانده و اگه یخ کردی و اگه حس کردی که تنت می لرزه برای اینه که اینجا هیچ چیز بجز تلخکامی برای نمایش نیست، برای همین هم هست که همه ی اینها یک شکل اند. یک شکل و یک اندازه با تقدیری محتوم و مشابه... افلیا با دسته های سوسنمبرآبی و بنفشش در تابوت برای همیشه آرام گرفته و فروغ شاعره ی سرد و خاموش اما میان تابوتش ایستاده است. وقتی شرح حالی را که مولف برای کارکترهایش انتخاب کرده می خوانی تازه می فهمی که این جعبه های چوبی تابوتهایی هستند که جای کجاوه و تخت روان را برای رسیدن به معشوق گرفته اند تا این مردگان جاودانه در قاب تابوتهاشان خاطره شوند(پسر عجب تحلیلی کردم و غریب جمله ای گفتم. خودم از خودم خوشم اومد). . . اگر چه تکنیک مجسمه ها و کمپوزیسیون چیدمان و فضا می توانست بسیار بسیار بسیار بهتر و قشنگ تر و موثر تر باشه اما ایده ی زیبای نمایشگاه نگذاشت مسائل تکنیکی خیلی اذیتمان کند... و من که حس تعلیق و دل هرری داشتم از اونجا با خیال راحت تر و بهتر اومدم بیرون...آدمها گاهی از اینکه می بینند توی غمها و ضعف ها و دلتنگیها و یک کلام سرنوشتشان تنها نیستند احساس بهتری دارند.
پی نوشت چیز یادگیرانه ی عبرت آموز: داستان رابعه و بکتاش را نمی دانستیم که دانستیم... همین
پی نوشت دلمان غنج رفتگانه ی نوستالژیک حرص در آر: آخی ی هفهشت سال پیش(سامعلیک بابای کافه پیانو) وقتی مجسمه های پاپیه ماشه ی آقای خورشید پور رو دیدم انقدر ذوق کردم که یک عالمه اتود زدم از زنهای قصه های خودم! تا اجراشون کنم و همان موقع هم ماکتهای کوچکی ساختم ، که چشم نخورم مثل ده هزارتا کار و ایده ی دیگه ابتر و عقیم موند و هی ما نزاییدیمشون و هی داریم باد می کنیم الکی و هی نمیزاییم که جا واسه بچه های جدید وا شه خب...لابد.
پی نوشت امیدوارانه ی همچون الاغ سر به دیوار طویله گذاشته و کم نیاورده عمرا : با همه ی اینها من هنوز به قدرت عاشقی ایمان دارم... هنوز ایمان دارم که میشود هم عاشق شد و معشوق ماند و هم فهمید و فهمیده شد و هم خسته نشد و فسانه شد...هنوز امیدوارم، هنوز. تو باور کن.
... همین دیگه خب.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
*از شباهت خانومه به گیزللا وارگا و نام فامیلشو و تعداد زبانهای مادری که بلد بود(مجار و فارسی) حدس میزنم دختر خسرو سینایی اینا! (سلام مستر میوزیک)باشه، حال ندارم سرچ کنم می خواهید ببینید و فضولی داره خفه تون می کته برین بگردین خودتون.
**فکر کنم پاپیه ماشه اینجوری نوشته میشه، فرانسه است دیگه؟بلد نیستم.... Papiers machet
برگشته ام به هفده هژده سالگی ...یه حس تعلیق و خالی بودنی دارم که هم خوبه هم ترسناک...دوباره دارم یاد می گیرم و هی همه چیز رو دلم می خواد بفهمم...دوباره تعداد چرا؟ گفتن هام زیاد شده و دور و بریهام همه کچل شدن(بس که هی هر چی گفتن بیربط و با ربط هی گفتم چرا؟ وهی همه شون نگاه عاقل اندر دیوار بهم کردن و سعی کردن صدای قرچ قرچ دندوناشونو نشنوم یا اصن باکیشون هم نبوده و گذاشتن بشنوم و تهدید به خفه شدن هم شدم تازه...)... دوباره دارم کشف می کنم اما نه با ترس و دلهره و حس بد...حس های خیلی خوبی رو دارم تجربه می کنم که برای خودم آرزو می کنم مستدام بادا باشد...
نه انصافا دیگه راه نداره که نگم:
...همین.
پی نوشت باحال خوشمان آمده ایانه ی تبلیغات میان برنامه ای: چه کار خوبی کرده این مومیایی جان و چه خوشمان آمد از یک همچین برنامه ریزی خودجوشی اونوخت....اینجا رو من تا حالا ندیده بودم خودمم نمی دونم چرا؟...بعدشم خیلی خوشحال میشه آدم که هر وقت زنگ می زنه به مومیایی یه نوای خوشگل برا گوش کردن داره...یعنی اصلا مکالمات آدم همراه با تیکه های موسیقی و حسس خوشمزه ی هیجان انگیز به آدم می ده...بدو بیا تهران که اون دفتر مجید بدجور داره مخم رو قلقلک می ده...دی ی ی
پی نوشت فیلسوف مابانه ی متظاهرانه ی پیپ بر گوشه ی لب: دقت کردید که عنوان این پست خیلی قشنگتر از خودشه دیگه... خب دقت کنید...بی تربیتا...