تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت: 23:7 توسط:ریحون, خاله باربد
واقعأ که!!!!!!!!حتمأ باید وبلاگ داشته باشیم تا آدم حسابمون کنین. یعنی می خوای بگی منو باربد و اونشب ندیدی؟ !!!!!!!!درسته دیر اومدم ولی به خدا بودم
 وب سایت   پست الکترونیک

 

پی نوشت بدون شرح: این دعوا نامه ای که ریحون نوشته انقدر به دلم چسبید و همچین هرروندش(فعل صرف شده بجای هری ریخت پایین - فرهنگ کوچه ی تنبون میرزا) پایین، که حتما باهاس یه پست جداگانه واسش می گذاشتم...نه خانوم گل یادم نرفته بود ولی راست میگی اشتباه کردم و کلی الان قرمز شدم از زور شرمندگی...واای که خدا من چه دوستهای گلی دارم و هی بهشون اضافه میشه و هی خوشحالم ازاین همه خوشبختی انقده که می ترسم...می ترسم خب-تو خودت بهتر می دونی... نمی دونی؟- ترس هم داره...

 

یعنی عمرا بگم سه نقطه همین.

پی نوشت بعدتر از اون یکی اولیه: دوست من، تو رو یادم بود ولی راست می گی اونجا نوشته بودم که دوستای وبلاگی رو دیدم...و باز ببخش که ننوشتم از تو...ولی حالا اگه می دونستم که دوباره نمی نوشتم خب! :دی ی ی ...وبلاگتو را بنداز خاله ی باربد تا بخونیمت دوستمی جونم...آخه ببینین چی نوشته خودش؟

نویسنده: ریحون, خاله باربد
جمعه 1 شهریور1387 ساعت: 2:34
آخ که چه حالی داد دوستم مرسی بابت پستت, مثل اینکه خیلی هم بد نیست آدم ویلاگ نداشته باشه, به جون عزیزت انقده بهم بر خورده بود میخواستم برم وبلاگ را بندازم, ولی از شوخی بگذریم خوشحالم از آشنایی باهات خانومی.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:51  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

نشسته ام به تماشای آب های سپید*. تصویر قشنگی داره این موسیقی...وقتی به تماشای آبهای سپید نشستی در واقع هیچ چیز نمی بینی جز همون آبهای سپید که برای تو خاطره ی هزاران رنگ و تصویر و حس رو زنده می کنند، انتخاب خوبی است برای نام یک مجموعه...تنم مور میشه و توی سرم خالی میشه با نوایی که علیزاده بهم رسونده و حس بینظیر دودوک نوازی گاسپاریان...این آلبوم رو سالها پیش به محض آنکه منتشر شد گرفتم و پیش رفیقی رفتم تا با هم گوش کنیم...حالش چنان خراب بود که آلبوم را براش گذاشتم تا بشنود و لذت ببرد و برگشتم تا برای خودم یکی دیگه بخرم که اون هم به سرنوشت آلبوم اولی دچار شد یعنی یکی که بیشتر از من بهش احتیاج داشت، اون رو برای خودش برداشت...و این آلبوم ماند و ماند تا دیشب که من را به شنیدن خودش دعوت کرد و حالا هم اینجا پیش منه، درست همین جا...می دونی رفیق من، وقتی پرسیدی که چی میشه که اینطوری میشه بهت گفتم و یادمه قبلا هم این رو بهت گفته بودم ...من به این عقیده باور دارم که اشیا و چیزها و اتفاقات به سمت کسی که خواهانش هست و قلبا به اون احتیاج داره کشیده میشه، حالا اگر اون شیء مال من باشه و در واقع پیش من امانت باشه و کسی بیشتر از من اونو لازم داشته باشه خب اون شیء خودش صاحب خودشو پیدا می کنه، خیلی به اختیار من نیست... می دونی اینجاست که مطمئنم هر اتفاق، چه خوب چه بد، و هر شیء یا آدم دور یا نزدیک اگر قرار باشه بخشی از سرنوشت من باشه بالاخره میشه چون من با خواستنم اونو به طرف خودم جذب می کنم (برای هری پاتر خونهای حرفه ای توصیه می کنم چفت شدگی را بخاطر بیاورند که این هم آن است) حالا وقتی اون اتفاق بد و ناخوشایند باشه، باید باور کنیم که وظیفه ی اون اتفاق یا آدم همین بوده که نقطه ضعف های من رو بهم بفهمونه که شاید بطور معمولی از پس درک اون بر نیام ...حالا می فهمم یه موقع هایی که اتفاقاتی پیش می آد که هراسانمون می کنه مثل موقعی که یهو به دلت می افته که کاش الان بارون می اومد و چلله تابستون تو آفتاب داغ یکدفعه همه چی درب و داغون میشه و سکانس عوض میشه و یه بارون قشنگ تو یه بعداز ظهر دلچسب نوازشت می کنه دقیقا از کجا میاد...می دونی شاید با تمرین بشه این اتفاقها رو بیشتر کرد...شاید؟! شاید بشه...کی می دونه؟...

 

پی نوشت مربوطه: نیچه ی عزیز بیخود نگفته آنچه مرا نکشد قویترم خواهد کرد...مگه نه؟...نه

پی نوشت مربوطه ی عطف به ما سبق: نه آقاجان(این آقا ربطی به زن و مرد بودن نداره و صرفا برای خطاب استفاده میشود) همینطور ننشستم از سر دل خرم به ضم خ حرف بزنم، یه چی می دونم که میگم دیگه...

پی نوشت همچین نا مربوطی که حس می کنی باید یه ربطی داشته باشه به این قضیه ولی خودت هم نمی دونی دقیقا کجاش ربط داره: ...معمولا بسیار سخت می تونم احساساتم را کنترل کنم برای همین هم اگر جایی بخوام بازی کنم یا بخندم یا گریه کنم یا هر غلط دیگه ای بطور عموم، خیلی فکرم نیست که حالا اینجا جاش هست یا نیست، باید یا نباید، میشه یا نه، ...؟؟ این از اون بخش هاست که خیلی هم ضرری نمی بینم در انجامش یعنی از کنترل کردنش خوشم  نمی آد...دلم نمی خواد به اختیارش بگیرم تا تبدیل به آدم مصنوعی بشم (یعنی قشنگ قشنگ دوزاریتون می افته که دارم ادا در میارم الان این دکمه رو زدم تا مثلا آدم موجهی به نظر بیام یا اون یکی دکمه رو زدم که خیلی زود خودمونی و پسرخاله نشم ....همون آدم روبوتی دیگه)...اما یک چیزی هست که بعضی موقع ها اذیتم می کنه اون هم وقتیه که تنها نیستم و تو جمع و آشنا و رفیق یه اتفاقی می افته که فکر می کنم باید مراعات می کردم تا یک وقت خدای ناکرده حریم و حرمت کسی رو نشکنم یعنی توی جمع ممکنه بعضیا حس کنن که دلشون نمی خواد رفتارهای یه آدم خل و چل به پای اونا نوشته بشه و بگن که این دیوونه هه یه نسبتی با این بنده خدا داره...می فهمی چی می گم؟...دیشب یه اتفاقی افتاد که دوباره مجبور شدم به این قضیه فکر کنم ولی باید اعتراف کنم که به نتیجه نرسیدم چون تا یکی بهم نگه که مثلا خانوم اینجا جای خندیدن نیست که! خب خودم نمی فهمم که نیست. چون خندیدم خب فکر می کردم که دقیقا هست...

پی نوشت خدا صبرتون بده: من شرمنده ی این اخلاق ورزشکاریتون هستم ...می دونم که باید یه موضوع بنویسم در یه پست اما نیمیشه یعنی تمرین می خواد تا بیشه... تمرین می کنم خب...دعوا نداره که!؟

 

 

 

فعلا هم می خوام ننویسم سه نقطه همین...(سلام دراک ) :دی

 

*به تماشای آب های سپید/حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان/نشر موسیقی هرمس

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:6  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه/وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست/کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه

 

...برآرم یا نه؟ نه؟ ...آرم بر وزن دارم... . دارم آرم دارام دیم دارارام دام دومب...

...

...کورحوندی فک کردی می خوای بگم سه نقطه همین؟ عمرا...

 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:53  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

دیشب سر شب(سر شب من معمولا دوازده و نیم یک بامداد می باشد در ضمن) وبلاگ قبلیمان را که به فنا رفته بود، بالاخره بعد از دو ماه من بمیرم تو بمیری با مدیران نسبتا عزیز پرشین بلاگ و ای میل رد و بدل کردن های بیشمار احیا نمودیم ....اینطوری شد که تا خود ۵ صبح بیدار بودم و داشتم خاطرات بسیار دلچسب! آن موقع ها را مرور می کردم...چیزی که عجیب بود بی تفاوتیه محض بود یعنی مخ گرامی بنده در کمال خونسردی جاهایی از زندگی را که خوش نداشته ما به یاد بیاوریم برده ته ته ساب دایرکتوریها و زیپ کرده و به ضرب و زور باهاس از اون جاهای گرد و خاک گرفته درشون بیارم...البته اگه اصلا بخوام که این کار رو بکنم.

این هم آدرس اون خونه قبلیه ----------> (+)

سه نقطه همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

آقا ما پریشب مهمونی بودیم خونه ی باغ آلوچه و باور کنید که به چشم خودمان آلوچه خانوم و همخونه ش و باربد و بهاران و باران و ناموسشون رو دیدیم از نزدیک ...البته مستر میوزیک هم بود که ما قبلش هم از نزدیکش دیده بودیمش خب البته...لابد.

...حالا هی دو روزه که میایم اینجا بنویسیم،  نمیشه...همش یاد حرف دراک می افتم که می گفت:

... حالا میری وبلاگت رو آپدیت میکنی که "دیشب رفتیم مهمونی. خیلی آدمهای سه نقطه همین!"

...رواای که چقدر خندیدیم ....خب راست می گه هر چی اومدم بنویسم نشد...نشد آقا جان نشد...نشد.

 

پی نوشت خیلی دلتون آب شه: می گن همه چی نو ش خوبه ولی دوست و رفیق کهنه ش...اما همینجا اعلام می دارد که بیخود گفته اند چون آن زمان آدمها نمی توانستند توی وبلاگهاشون همدیگر رو پیدا کنند و بفهمند که چه خاطرات مشترکی و چه خنده ها و قهقهه های از ته دل و چه بغض های مشترکی با هم داشته اند...دوستهای خوبی دارم که به جمع دوستانم اضافه شده اند و همه ی شان را دوست می دارم...

پی نوشت قدر شناسانه: همین الان از این که سر شما خراب شدیم تشکر می کنم تا فردا صبح که خدمتتان دوباره عرض کنم..بعد هم اختیار دارید خانوم به شدت صاحب اختیار بودید آنجا...(در جواب کامنت خصوصیتان).

پی نوشت دست شما درد نکنه ی همراه با چاپلوسی نافرم...دو نقطه دی: مستر میوزیک جان دست شما درد نکنه ما رو به جمع دوستانه تون بردید...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:42  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

دقیقا مساله همینجاست که آدم در موقعیت های مختلف احساس های مختلفی داره و  جمله هایی هست در فرهنگ کوچه ی اینجانب، که معانی بسیار دقیقی دارند. ...فکر می کنم لازمه بعضی از اینها رو یه کم توضیح و تشریح و توصیف کنم:

 

...ببین مثلن وقتی من می ترسم درست مثل موقعیه که یه شیشه کوکا رو لاجرعه سر کشیدی و بالای دماغت گاز کوکا قل قل می کنه، ...گرفتی؟ وقتی بالای دماغم قل قل می کنه یعنی ترسیدم.

 

...اما یه جا هست که دل آدم هرری می ریزه پایین. درست مثل وقتی که یه آسانسور از طبقه ی پنجم ول یشه(البته من هیچ وقت با یه آسانسور ول نشدم ولی داداشم اینا ول شدن برام تعریف کردن، بلدم) اون موقع که دل آدم هرری ریخته پایین هم می تونه یه خورده ترسیده باشه هم تو موقعیتی قرار گرفته که نمی دونسته چه عکس العملی باهاس نشون بده!

 

...یه جا هست که آدم دلش گوللله میشه، این درست از همون موقع هایی است که کم پیش میاد ولی وقتی پیش میاد، آدم باهاس بدونه که بر باد رفته یعنی چی شده؟ یعنی دل آدم درست همچین گوللله کرده و خودشو جمع کرده وسط قفسه ی سینه و می خواد هم اونجا بمونه و هم  بزنه بیرون. بعد این حالت مال وقتیه که آهنگ قشنگی شنیدی که نوستالژیکه یا متنی خوندی که بازنویسی خیلی خیلی خوب ایده ی عاشقانه ی خودته یا تصویر قشنگی دیدی که یادت می اندازه که... و یا... و یا...حالااااا.. :دی

 

...اون موقع هایی که یک فیلم می بینی یا یه ایده می شنوی یا به یه آدم مهم فکر می کنی و تو وجودش شک نمی کنی بلکه کف می کنی از وجودش،  چی میشه؟ مخ آدم خالی میشه. یعنی حسش درست مثل اینه که با این قاشق گردهای بستنی یا هندونه تراشی مختو یه کاسه در آورده باشن یا با جارو مکیده باشند. این درست و دقیق وقتیه که مخ آدم خالی میشه یعنی کم آوردیم!*

 

* این بخش استثنا هم دارد آن هم وقتیه که غنچه (داداش زاده ی مان) بهم نارو میزنه... درست همین حال میشم، یعنی مخم مکیده میشه...

 

 

...اما اون موقعی که یه نقاشی اصل! می بینی(رد قلموی بابای نقاشی رو می بینی یا پارگی بوم نقاشی رو ...درست همون موقع که می خوای دست بزنی بهش و نمیشه) ، مخصوصا که مال قرن هفده هژده به قبله یا ویولن سل میشنوی یا آقای گاسپاریان دودوک می نوازه و یا به فرنچ هورن گوش می دی یا همون موقع که اون طبل گنده ها ی دسته ی سینه زنی عاشورا رو می زنن ها؟! همون گورومپ ... چی میشه؟ اون وقت علاوه بر مخ، دل و روده ی آدم هم خالی میشه، یعنی کشیده میشه و مکیده میشه و فکر می کنی الان یه قوطی خالی هستی که  ایستادی همون وسط!!...

 

...آها یه مواقعی هست که ذوق می کنم و هیجانزده می شوم خب اون موقع ها خفه خون می گیرم و هیچ صدا و جمله ای ندارم، فقط تصویر دارم...یعنی دستهام تکون می خورن جیغ های خفیفی هم ممکنه بکشم ولی جمله ندارم... این مال اون موقع هاست که مثلا یه جعبه مداد رنگی دیدم  یا اسباب بازی مثلا لگو  ( الو مومیایی) ...یا یک موجود جاندار کوچولو (آدمیزاد یا حیوان فرق نمی کنه)یا**...

 

**این یکی مصادیق معمولا فراوان دارد و از حوصله ی جمع خارج...

 

 

...یه موقع هایی هم که هست که به همه ی این موقعیت ها با هم فکر می کنی و آهی میکشی و میری تا دو سه تا اگزازپام یا لورازپام یا بالاخره یکی از فک و فامیل های پام ها رو میخوری که مخت تعطیل شه بتونی بخوابی... .

 

همین.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:29  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

.

امشب به جای دیشب نمی نویسم خب...دلتون خنک شد؟ همین رو می خواستین؟؟...

همین ...

.

.

 

.

.

 .

 .

.

. هیچ خبری هم این پایین مایینا نیست اصلا...خوبه حالا تا فردا بمیرم از زور حرف نزدنِ ساکت موندن؟؟

... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:37  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

در راستای آن که از آن موقع هاست که حرفم نمی آید و  نمی کنم دستکم آن موقع ها که زیاد حرفم می آید چند خطی تایپ کنم و برای روز مبادا یی چون امروز نگه دارم و از آن جایی که سنجد بهم نمی ساخت و دوز آن را پایین آوردیم و دوباره به همین حال و روز افتادیم...آمدیم تا شرح احوالات و تجربیات گرانبهایمان را در چند جمله اینجا بگذاریم باشد که شما را به کار آید... .

 

اول آن که کتاب امیر ارسلان نامدار را ده روزی است که دست گرفته ام و تمام نمی شود. در مقدمه ی کتاب آمده که اولین رمان ایرانی است به روایتی و صاحب کتاب(منوچهر کریم زاده/ویراستار و پژوهشگر) گله کرده که چرا داستان به مذاق نسل مدرن خوش نیامده و اقبال چندانی نیافته است و... ما که یک خواننده ی عامی محصولات ادبی می باشیم دل از حلقمان بیرون زد چه برسد به آن بیچاره هایی که پیرهن ها و زیر پیرهنهای فراوان در باب ادبیات داستانی عامه بر تن جر و واجر کرده اند و به فرهنگ و ادب پارسی بسان زن دوم و بالطبع ناموسشان نگاه می کنند، معلوم است که حال و حوصله ی خواندن توصیفات جناب میرزا ممد علی خان نقیب الممالک شیرازی را از هیکل و تن و بدن چندش پانزده ساله و هژده ساله و بیست و یکساله جوان رعنا که همان امیر ارسلان نامدار خودمان باشد ندارند و حاضر هم نیستند قریب 693 صفحه جریان عاشق شدن امیرارسلان نامدار به فرخ لقای خالداری را بخوانند که هیچ اتفاقی در آن با زیرکی و پیچیدگیهای داستانی رخ نمی دهد و مردک گنده بک یا از قمر وزیر و عفریتها و آدمها و جنیان و لاقیسان و اهالی جان و دیو ها  بسان گوسفند گول می خورد و یا مثل آب خوردن قسم دروغ می خورد و چاخان می کند و هر جای کار هم گیر می کند نامردی می کند و یا اگر راه به جایی نبرد به خدا عجز و لابه می کند که در سرزمین کفر و دور از وطن سقط نشود و خدا هم او را از مهلکه سالم بیرون می آورد و تالاپی وسط یک بیابان می اندازد و دوباره همان آش و همان کاسه... امیرارسلان می رود و فرخ لقا را پیدا می کند و بساط شراب و کباب را از جیب مبارک در می آورد و ماچ و بوسه و ...تا دوباره حرامزاده ای پیدا شود و گولش بزند و...

 

البته از حق نگذریم که تصاویر و فضاهای فانتزی محدود و جذابی دارد و توصیف هایی که برای قلعه ی سنگباران و آسیای سحر شده و باغ فازهر و آدمیان سنگی و الباقی جاها کرده زیبا و حیرت انگیز است اما این همه مثل نسیم بال شاپرکی در گرمای چله ی تابستان است که دمی بر گونه ات حسش کرده ای و مطمئن هم نباشی که واقعا شاپرکه بود یا خیالی بوده  وبس... القصه فعلا در کار احوالات عشق و عاشقی امیرارسلانیم و هی بر خواهر و مادر روان شاه شهید(ناصرالدین شاه) درود! می فرستیم که قصه ای که قرار بوده سالی یکبار برای ایشان در هنگام خواب گفته شود،خوب از این بهتر از آب در نمی آمده است دیگر ... .

پی نوشت بسیار مرتبط میان متن: برای انجام یک کار تصویر سازی این کتاب را می خوانم و گرنه سگ که پی ام نگذاشته بود می توانستم نخوانم...در ضمن پذیرای کلیه ی انتقاد ها و نظرات سازنده و غیر سازنده تان در باب این داستان می باشیم...

 

دوم آن که هر کجا رفتید که کار کنید و طرف از ارزش والای هنر گفت و تاکید کرد که روی هنر شما نمی تواند هیچ قیمتی بگذارد، مطمئن باشید یارو کلاهبردار است و شق دومی هم ندارد. اگر نبود بیایید من اسمم را عوض می کنم.

 

سوم آن که وسط همچین کتابهایی (امیرارسلان نامدار) کتاب آقای قورباغه نوشته ی پاول وان لون به تصویرگری خئورخین اورواتر( هه هه اسمش مثل کاراکترهای توست مگس جان) نشر پیدایش را می خوانم و کیف می کنم...

 

چهارم آن که حوصله ندارم به آن خانومه که در مورد گربه ها زرت و پرت کرده بود چیزی بگویم و از آنجایی که معتقدیم جواب دادن به مزخرفات خانوم نسبتا محترم چیزی ندارد به جز اهمیت دادن به آن خزعبلات ، که بقول دکتر هومن؟ (آره دکتر خودت گفته بودی؟؟ ...) بعضیها بدنامی را به گمنامی ترجیح می دهند... البته خود دکتر بسیار زیبا نوشته اند و ما هم به تبعیت از نظر ایشان که می گویند نباید اشاعه ی خرافه کرد، سکوت می کنیم ... .

...همین.

 

 

پی نوشت بسیار مهم: واقعا شانس آوردید حرف زدنم نمی آمد! ...دو نقطه دی ی

 

ضرب المثل بسیار مهم مرتبط: از نمیام نمیام و نمی خوام نمی خوام باید ترسید... حالا از نمی نویسم نمی نویسم هم مو به تنتان سیخ شود... .

 

پی نوشت بیربط اما مربوط به پست شیر سویا: آقا ی دراک اون طبع گرم بسیار سازنده بود، دست شما درد نکنه...

...

همین خب... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:30  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...خسیس نباشید و کلیک کنید خب؟

سازمان ملل مدتهاست که پروژه ای را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسد. این بار و در اين برنامه ، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی :

                                          http://thehungersite.com 

 

بر روی دکمه ی نارنجی رنگ بالای صفحه کلیک کنید، به ازای هر کلیک کمپانیهای اسپانسر این پروژه یک وعده غذای رایگان در اختیار یک کودک گرسنه می گذارند....

... لطفا اگر می توانید لینکش را در صفحه تان بگذارید ...

...همین.

پی نوشت: ممنون از آیدین خان فرنگی که آدرس این سایت رو هم برای من ای میل کرد و هم در وبسایتش گذاشته است...

...

 

 

 

 

 

...

 پی نوشت خیلی کلا بیربط اصلا:

...که توش غوطه می‌خوری بی‌که پات رو زمين باشه و از اون تعليق‌ه، ازون هست-نيست‌ه لذت می‌بری. تا وقتی گيجی همه‌چی برات مثه يه بازی می‌مونه. تا وقتی همه‌چی بازيه هزار جور کله‌ملق می‌زنی و خوشی واسه خودت. اما يه وقتی می‌رسه که بازی‌ه کم‌کم قاطیِ زندگيت می‌شه. از بازی بودن پيشی می‌گيره و می‌شه يه تيکه‌ی مهمِ زندگی. اون‌جاست که يه‌هو به خودت ميای و نمی‌دونی بازی رو ادامه بدی، يا بی‌خيال شی و بری پی کارت.

پی نوشت یک روز بعد کاملا مرتبط: شما هر روز می توانید کلیک کنید...هر روز یک وعده غذا به یک کوچولوی گرسنه می دهید...خوبه نه؟....موفق باشید...

...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 2:29  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...یعنی همچین این رو پایه ام فعلن(+)

...

همین خب...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 13:36  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

چیه؟همینطوری رفتی بغ کردی اونجا واسه خودت نشستی که مثلا داری ما رو تنبیه می کنی؟ قیافه ی حق به جانب گرفتی که مثلا ما رو به حال خودمون رها کردی تا سرمون بخوره به سنگ و برگردیم؟ هی آقای خدا هیچ یادت هست که یه جایی بوده که روی این کره ی زمین درستش کردی و هی گلهای زعفران کوچولو ساختی گذاشتی توش و هی پسته این ور و اون ورش ریختی که ملت زبون نفهم غیر فارسی زبون بخورن و هی پشت هم بگن پیستاچیو؟ پرشیا؟ گود گود.... هی بگم کوفتت بشه و ...نه اصلا یادت هست؟ همیشه ی خدا باباجی می گفت خدا نکنه خدا ما رو یه لحظه به حال خودمون بذاره! می دونی همه اش می گفت اگر بنده کافر بشه و راه برگشت نداشته باشه خدا اونو رها می کنه به حال خودشو میگذاره هی هر کاری دلش خواست بکنه...می بینی ؟...آق خدا حالا یک سری آدم که می گویند تو آنها را فرستاده ای، که حتی حاضر نیستند یک کارت شناسایی یا معرفی نامه از خودت که خدا باشی نشون بدن، اومدن و می خوان بگن که نمیشه. همه باید به زور برن به بهشت. اگر هم نمی روند خرند، ما توی سرشون می زنیم که بروند. می بینی آقای خدا؟ همینطوری هی ما می گوییم که خدا بزرگ است و توی دلمان می ترسیم. ...می ترسیم که همین رابطه ی نیم بند من و خودت که خدا باشی قطع بشه...می ترسیم که یکی بیاد به ما گیر بده که چرا به خدا گفتی تو...وقت ما در آییم بگیم که خدا مگه چند نفره؟ اون هم نه بگذاره  نه ورداره، بگه خنگ خر اون ضمیر جمع رو برای احترام می گن...بعد ما دفعه ی بعد بگوییم به آق خدا شما...برگردند خر به کسر خ ما رو بگیرند که مشرکید مگر خدا چند تاست؟ بعد بیایند ما را با اردنگ بخواهند ببرند به بهشت.... بعد بیایند آن آقاهه یا آن خانومه را بکشند که یا زودتر برود به جهنم یا حتی اگر قرار است برود به بهشت باز هم زود تر بفرستندش...هیچ هم نمی گویند که بیمه ی کدام شرکت رو دارند؟دی اچ ال یا پست هوایی آمریکا...حالا آق خدا اونها رو ول کن بیا و به ما بگو نمیشه این همه محبت رو که داری دمت هم گرم،  اما این توجه رو یه باره بریزی رو سر ما؟ ...نمیشه همچین نرم نرمک ما رو هی نبری لب دره و هی هولمون بدی که بعدش پرواز کردن یادمون بدی؟ ...آق خدا نمیشه این نعمت ها را که همینجور گر و گر بر ضم گ به ما می دهی پشت بندش به قاعده ی ایکی ثانیه از دماغمون بیرون نکنی...چیه آق خدا باز دارم ناشکری می کنم؟ ...اما بین من و خودت باشه، بیا و همچین یه مرحمت قلمبه عنایت کن، مساعده تا اول برج؟... اصلا بیا این همه خوشی رو همینطور ریز ریز و آسته آسته نده ...یهو یه عالمه ..چی میشه مگه....؟ نمیشه؟ میشه؟ هی سوختی ...قبول نیست خندیدی... میشه مگه نه...؟؟

 پی نوشت: حالمان که خوب نباشد نیست دیگه...همین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:19  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

 نمی دانم مادر گرامی در ناسیه یا ناصیه یا حالا هر کجای دیگر بنده چه دید که تصمیم گرفت تا ما را از شیر گاو بگیرد و به شیر سویا ببندد...(البته این برای جمله بندی بود، چون از اصل و اساس شیر گاو اینجانب را تحمل نمی کنند چون به محض اینکه در آن جای گرد و قلمبه ی گرم و نرم جاخوش می کند، لا مذهب بی پیر نمی دانم از کجایش دو تا بچه گربه بیرون می آورد که هی توی معده ی ما پی هم بدوند و به در و دیوارش خنجول بکشند).

...القصه خداوند نصیب گرگ بیابان نکند این شیر سویا آن قدر مزه ی مزخرفی دارد که نگو. درست انگار خاک اره و کله پاچه را با شیر شیک کردی و برای آن که مزه ی مزخرفش بهتر شود شکر و اسانس توت فرنگی را گذاشته یی تنگش. خیلی بد مزه است خیلی ...و من در این لحظه خدای باریتعالی را شاکرم که به حرف آن رفیق سفرکرده به دیار غربت خام نشده و گیاهخوار نشدم که اصلا نمی شود با این سویای عزیز و دیگر مقولات گیاهخواری کنار آمد...

 حالا از همه ی خوانندگان عزیز(خوانندگان این متن را می گویم با اندی و گوگوش چیکار دارم) عاجزانه التماس می کنم تجربه ی خود را در باب شیوه های تحمل طعم مزخرف این فرآورده ی سودمند!! برای این حقیر بنویسید که یک پاکت آن همراه با مادر عزیزتر از جان در آشپزخانه به من لبخند می زنند و سه روز فرصت دارم آن را تمام کنم...

 

پی نوشت یک: خودم راه فریز کردن و یخ در بهشتی کردن را امتحان کردم جواب نداد.

پی نوشت دو: اصرار نکنید اون چهارتا نامرد هم لب نزدند(پیشی ها را می گویم)

پی نوشت سه: برای آنها که مامان بنده را نمی شناسند باید یادآور شوم که هر جرعه از این ماده ی حیات بخش! در برابر چشمهای مهربان مادری باید خورده شود پس لطفا راه حل بیمزه ی ریختن در دستشویی را ارائه نفرمایید...

پی نوشت چهار: غنچه اینا(برادر زاده ام) رفتن مسافرت وگرنه به او امیدوار بودم. چون در کارنامه ی تغذیه اش خوردن سیرابی و همچنین نیم قالب کره به روش مک زدن از داخل لفاف بسته بندی و روغن زیتون خالی را دارا می باشد...دستکم یک لیوان رو می خورد...

پی نوشت پنج: من نمی فهمم چرا هر وقت می نویسم چهار این ورد بر وزن خورد، بهم پیشنهاد نوشتن چهارشنبه رو می ده و اصولا تنها پیشنهادش هم همینه همیشه...

پی نوشت ششم: برادر من، خواهر من، پدر من، پسر من، مادر من، دختر من، خود بیسمارک هم که بشوی برای مادرت همان طفل پنج ساله ای که می{...} و از تو لگن بر می دارید می مالید به در و دیوار...پس دنبال احقاق حقوق شهروندی و خودی و غیر خودی و کبر سن و این حرف ها نباشید...

خداوند صد در دنیا یک در آخرت آنچه خواسته ی مشروع و نامشروع دارید اجابت فرماید.آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:59  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...آقای جعفری لطف کردند و پاسخ نوشته ی من درباره ی کافه پیانو را برایم ای میل کردند و بر حسب وظیفه و دستور موکد ایشان عین به عین آن را اینجا نقل می کنم:

...

آرتمیس خانم

سلام

اتفاقا من وبلاگ تان را تعقیب می کردم و منتظر اظهارنظر شما هم بودم.

 

چون پرهیز دارم که در وبلاگ شخصی دیگر کامنت بگذارم (از عواقب اش می ترسم! چون ممکن است کسی پیدا شود و هوس کند به نام من در وبلاگ هایی کامنت بگذارد و آنوقت بیا و درستش کن!) این پاسخ کوتاه را برای تان ایمیل میکنم. که متشکر می شوم آن را در وبلاگ تان به نام خودم منتشر کنید.

 

 

اول از همه از ابراز لطف تان به کافه پیانو تشکر می کنم. اما در مورد انتقادات شما باید بگویم:

بنای من در صفحه آرایی کافه پیانو بر این بود که تمامی جملات نقل قول مستقیم، مثل هر نمونه استاندارد و متداول در دنیا؛ در کوتیشین مارک بیاید. اما ناشر اصرار داشت که کوتیشین مارک، یک علامت انگلیسی ست و در فارسی کاربرد ندارد. اصرار من هم برای جلب موافق ایشان فایده ای نداشت.

بنابراین ناچار بودم آنها را مطابق توصیه ناشر، ایتالیک کنم. و چون چنین شد؛ مجبور شدم مارک ها و برندها و اسامی خاص را بولد کنم. چون به طریق دیگری نمی شد آنها را از بقیه متمایز کرد.

 

وگرنه تمایل من این بود: «جملات نقل قول مستقیم» داخل کوتیشن مارک و «اسامی خاص» ایتالیک.

باور کنید من کمترین گناهی در این زمینه ندارم! (کتاب اول بود و باید در جاهایی کوتاه می آمدم. در کتاب دوم این اتفاق نخواهد افتاد. مطمئن باشید!)

 

در مورد این نکته که سرانجام این اسامی و برندها، مثل آن اسلحه ی چخوفی چه کاربردی دارند؛ باید بگویم:

کاربردشان همان بود که خودتان هم به آن اشاراه کرده اید. گریز از زیاده گوئی های بی دلیل؛ کمک به شخصیت پردازی راوی که آدمی دقیق در مارک های اطراف خود است؛ نشان دادن سطح طبقاتی شخصیت های اصلی و فرعی؛ ارائه تصویری مطابق با واقع از زندگی شهزی طبقه متوسط با همه حواشی اش.

 

با تشکر مجدد و احترام: فرهاد جعفری

 

پس نوشت یک: تعجب کردم ...راستش نقدم ادامه داشت و من اصلا به همچنین توجهی از جانب یک نویسنده یا اصولا یک هموطن! عادت ندارم.... صحبت خواهیم کرد...

پس نوشت دو: چخوف بود آقاهه، اشتباه کردم...

...همین

...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

از آنجایی که ما روز جمعه رفتیم کنسرت پیتر سلیمانی پور و چقدر دوست داشتیم کارهایش را و همانجا به رفیق موزیسین مان گفتیم که از کارهای او خوشمان آمده مخصوصا از قر و قمبیله یا قر و غمبیله هایش هنگام ساکسیفون زدن کللی کیف کرده ایم و تازه از آنجایی که به یمن حضور همین رفیقمان توانستیم برویم  و در وقت تنفس به ساز آقاهه* که رفیقمان گفت خیلی گل است، دست بزنیم و خر کیف شویم فعلا جو ما را گرفته است و فن پیتر سلیمانی پور شده ایم تا ببینیم خدا چه می خواهد و کنسرت بعدی مال چه کسی است که برویم فن او بشویم ....دو نقطه دی گنده ...

 

پی نوشت اول برای ستاره ی متن: اما منظور از ساز آقاهه یک فروند پرکاشن خیلی بدوی و پریمیتیو آفریقایی به نام کالیمبا kalimbaیا سانزا sanzaیا م بیرا mbiraبود که به آن  thumb pianoیا پیانوی انگشتی هم می گویند و عبارت بود از یک صفحه ی گرد چوبی به اندازه ی یک پیشدستی میوه خوری که بر روی آن میله های فلزی ای دارد که می توانید آن را دست بگیرید و با شست مبارک آن را به صدا در آورید...و صدای آن تو ی مخ و دلتان بپیچد و همچین از صدا و طنین قشنگش دلتون هرری بریزد و دل ضعفه بگیرید و کیف کنید و نعره بکشید که بیچاره آقاهه بترسد و بگوید برای مدیتیشن هم خوب است و آن را بکار می برند... و ما در صدد خرید آن بر می آییم باشد که پیدا کنیم... اگر جایی بدیدید ما را به آن سو راهنمایی کنید...

پی نوشت دوم: واای مستر میوزیک طراح پوستر خود پیتر جان بود....نمیشه یکی بهش بگه موسیقیدانی بهتر از گرافیست بودنه به خدا..... در راستای اینکه بنده بعد از کللی اه و پیف پیشنهاد دادم مجانی واسشون کار کنم طفلکی ها گناه دارند....آخ خ خ خ

پی نوشت سوم: مستر مومیایی جان ما را بگویید که در تهران کجا مغازه ی دنگ و دونگ فروشی می باشد که برویم بخریم؟؟

همینگ...

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:54  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...مقاومت کردم تا چاپ چهارم رسید. بالاخره گرفتم و خواندمش.کافه پیانو را می گویم. کافه پیانو مبتذل نیست، بد هم نیست، بیخودی هم مد نشده، خز هم نیست، وبلاگی هم نیست، یک قصه است  و یک راوی دارد اما ...

درباره اش همینجا مفصل خواهم نوشت...نگران نباش.

...

کافه پیانو، این اسم را خاطرم نیست دقیقا کی شنیدم. جریان هم از این قرار بود که رفیقی گفت دوستش در حال نوشتن داستانی است و از آنجایی که یکی از کاراکترهایش را مطابق خصوصیات اخلاقی و رفتاری او خلق کرده، باید آن بخش را بخواند و نظرش را بگوید(خودش گفت یا در وبلاگش نوشت، فراموش کرده ام) در هر حال از آن وقت این اسم و داستان در سرم می چرخد و جسته و گریخته از هم او درباره ی فرهاد جعفری و کافه پیانو شنیدم. القصه وقتی چاپ اول بیرون آمد و بازتاب آن را در وبلاگهای گوناگون از زبان خود آقای جعفری خواندم، عادت قدیمی به سراغم آمد و نشستم کنار گود تا ببینم چه پیش می آید تا بالاخره در چاپ چهارم فضولی بر آرتمیس خانوم گل گلاب چیره گشت و کتاب را خریدم و خواندم. . .

... حالا می خواهی ببینی که چه می گویم درباره اش؟ نمی گم ...دو نقطه دی

کافه پیانو روایت جذابی دارد و برای کسی که عاشق خلق کاراکتر است(البته از نوع تصویریش) کاراکترپردازی هوشمندانه و بازیهای عجیب و غریب تصویری و داستانی. خوب طبیعی است که برای مخاطب حرفه ای ادبیات داستانی این فضا غریب می آید و اظهار نظرهای تند و خشمگینانه ای که رفقای محترم در این مورد بیان فرموده اند خبر از آن دارد که کافه پیانو چیزی نیست که بتوان بی تفاوت از کنارش گذشت. یا باید عاشقش شوی و از خواندنش لذت ببری یا تا آخر بخوانی و ازش متنفر شوی و بد و بیراه بگویی(می بینی عشق و تنفر دو روی یک سکه بیست و پنج تومنیه) ...من کافه پیانو را خواندم اما از آنجا که آدم تصویر سازی هستم و تصویر و فرم یک داستان حتی فاصله ی پاراگرافها از هم و یا طول و عرض حاشیه ی کتاب و حتی جای شماره گذاری کتاب می تواند برایم به کمک فهم بهتر آن بیاید چیزهایی را که به نظرم رسید می گویم:

نکته ی اول استفاده ی هوشمندانه ی نویسنده از برند ها و مارکهای معروف است. بطوریکه با کپل کردن این اسامی خاص – همان بلد کردن به ضم ب ، در راستای فارسی را پاس بداریم – به خواننده هم اهمیت آنها را متذکر می شود. آوردن برنده های قدیمی و معروف برای لوازم مورد علاقه یا استفاده ی هر کاراکتر، تمهید زیبایی است که نویسنده را از توصیف نارسا و یک یا دو پاراگرافی در مورد روحیات و خلق و خوی کاراکتر داستان معاف می کند و به او این فرصت را می دهد تا با شریک شدن در خاطره ی جمعی - خواننده و مخاطب هر دو – از یک طرف نویسنده را از زیاده گویی باز دارد و از طرف دیگر با ذهنیت پردازی  خود خواننده و خاطره ای که خود او از آن مارک یا برند دارد همراه شود و خواننده هم در این تخیل و فضاسازی سهیم شود. بگذارید یک مثال بزنم آقای نویسنده برای معرفی پیرمردی از ساعت وستندواچ (یا همان وست اند واچ! یک جایی خواندم که به این هم گیر داده بودند وااای) او می گوید، ساعتی که همه می شناسیمش و سلیقه ی کسی که تا به امروز از این برند استفاده می کند کاملا مشخص است. نویسنده هیچ کجا از برند خیلی خیلی خاص نام نبرده مثلا بگوید فلان کیف مدل شانل پاییز 2005 ، چرا که مگر چند نفر این محصول را می شناسند؟ در عوض می گوید یخچال فیلکو ی دست دوم که جنازه اش می ارزد به این ال جی های کره ای. با همین مقایسه خواننده را از یک یا دو پاراگراف خواندن شرح جزییات در مورد یخچال مورد بحث معاف می کند و اجازه می دهد تصویر جاندار تری از فضا در ذهن او شکل بگیرد اما... همه ی اینها را گفتم تا برسیم به اما... کاش این بیان فرمی – همان کپل کردن کلمات – را بکار نمی بردید آقای نویسنده. خواننده خیلی جاها منتظر است تا ببیند بالاخره شما با این برندها چه خواهید کرد؟ آیا تفنگی که به دیوار آویخته اید بالاخره جایی در داستان شلیک می کند؟ (این رو داستایوفسکی گفته بود؟ ...) می دانید شاید استفاده از یک فونت دیگر در همان سایز و فرمت تمهید مناسب تری می بود، تا خواننده انتظار زیادی از این کلمات چاق و چلله در میانه ی  جملات داستان نداشته باشد.... اما نکته ی دوم باز برمی گردد به فرم بصری... تمام داستان مونولوگ کافه چی است یعنی ما هیچ تصویری را خارج از قضاوت ذهن او نمی بینیم و نوع روایت هم به دید او و برداشتهایش از اتفاقات محیطی مربوط می شود و اصلا اوست که ماجرا را تعریف می کند... پس چرا برخی جملات بصورت ایتالیک آورده شده است؟ حال آنکه جدای دیالوگ است... بهتر نبود به این فرم دقت کنیم و شیوه ای بهتر برای جمله سازی و پرداخت بصری برای بیان رساتر مفاهیم مورد نظر انتخاب کنید؟ ....

...

به هر صورت کافه پیانو جرقه ی رسمی شروع دوران جدید ادبیات است.ادبیاتی که قرار نیست پایبند روشهای کلاسیک داستانسرایی باشد و به همین خاطر است که عاشقان و سینه چاکانی پیدا کرده و طرف دیگر  کشیش های از پاپ کاتولیک تری که فریاد و واویلا سر داده و کمر به تکفیرش زده اند.... برای هر کس که پیگیر ادبیات داستانی مدرن است خواندن کافه پیانو از نان شب واجب تر است...

 

دهنم کف کرد.... پو ف ف ف ف ....

همین.

همین فعلا.

...

پی نوشت همین الانی: آدمی بسیار توی دلش قند کله ی فریمان آب می شود که می بیند همین گفتن ها و سه نقطه هایش در جاهای مختلف میان وبلاگنویسها جا بازکرده. و گهگاه می نویسند این جمله را که همین ... به قول فلانی...آدم هی بیخود دلش غنج می رود از یک همچین اتفاق های کوچیکی....واقعا که...

...

پی نوشت یه کم خیلی بعدتر: عجیبه که نظر مستر میوزیک هم مثل همین بود کمی تا قسمتی و ما این را نوشته بودیم و گذاشته بودیم در آب نمک که خوشمزه شود بگذاریم اینجا...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... ....دوستی بی مقدمه و بدون هیچ دلیلی اس ام اسی داد و بهم یادآوری کرد که بخندم...به دنیای مزخرف بخندم که اگر نخندم او به من می خندد...تعجب کردم چون سالهاست این طریق را پیشه کرده ام و می خندم فقط می خندم ...آنقدر بلند و آنقدر زیاد که محال است کسی که مرا از نزدیک می بیند متوجه ش نشده باشد...هیچ وقت غم و غصه ام را بروز نمی دهم و هیچ وقت هم آه و ناله از تنهایی و غم دنیا و ...این قبیل کوفت و زهرمارها نمی کنم...می خندم و می خندم همیشه....اما یک چیزی هست که نمی توانم فراموشش کنم ...هر وقت که سکوت می کنم صدای هق هق خفه ای را از جایی میان سینه ام می شنوم.............................................................. ....................................................می شنوم و می خندم، بلند، بلند، ...می خندم تا کسی آن صدای هق هق را نشنود... .

همین.

واقعا همین.

 

پس نوشت خوشبینانه: کمی بیحوصله ام لابد...رد می شود.

...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:32  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...از وقتی اون کفش های قرمز عروسکی رو خریده ام جایی بجز عزا نرفتم. از وقتی اون چتر رنگی رنگی را گرفتم حتی یک قطره هم باران نیومده، از وقتی تصمیم گرفتم انیمیشن کار نکنم ششصد و شصت و شیش تا پیشنهاد بیشرمانه برای کار انیمیشن گرفتم، از همون موقع که می خواستم فیلم بسازم هی پشت هم سفارش تصویر سازی گرفتم...وقتی که بیکارم و نشسته ام تو خونه سماق فرداعلی میمکم هیچ کس، هیچ کجا کاری با من نداره... اما کافیه بیست دقیقه پاتو از خونه بذاری بیرون همه می خواستن تو همون بیست دقیقه مهمترین و سرنوشت سازترین تصمیم های زندگیشونو بگیرن و باهاس تو جریان می بودی و یا قراردادهای میلیونی باهات ببندن و نشده و یا بزرگترین مهمونی عمرشونو بدن و تو رو دعوت کنن و نبودی و یا می خواستن باهات عروسی کنن نبودی رفتن با یکی دیگه عروسی کردن الان سه تا هم بچه دارن (تو همون بیست دقیقه عین واقعیته) و یا می خواستن بهت ویزا و بلیط و گرین کارد ناف آمریکا رو هدیه کنن و تو نبودی و فک کردن لازم نداری و یا همه ی هزار نفر بیست و هفت بار (به طور متوسط هر ثانیه سه بار) تو اون بیست دقیقه یادت کردن و هشتصد تا میسد کال و هفت هزار تا فحش داری......

...

پی نوشت: خدایا خودمونیم تو هم ما رو گرفتی ها...

....

پس نوشت نصفه روز بعد بیربط: بهایی که برای آزادی می پردازیم آقای فرهاد جعفری خواندنی است من به این مساله فکر نکرده بودم...بخوانید حتما.... ایناهاش اینجاس ------->   (+)

پس نوشت یک روز بعد غمگینانه ی غضب آلود دلخور: ...لعنت به این مرداد، مستر عزراییل انگار که مرداد رو میاد تعطیلات تا آخر ماه هم می مونه حکما... خدا رحم کنه تا این مرداد ماه تموم شه...خداوند نامی پتگر را بیامرزد ما را نیز...

پس نوشت از اون آخری بعد تر: نشد که عکس بیارم اینجا ....چند تا از کارهام تو 360 هست ...اگر خواستید ببینید... همین دیگه....

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:20  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

دیروز که امیر از من پرسید چی گوش می کنی؟  یکسری ژانر(اگر بشه گفت)موسیقی تو ذهنم ردیف کردم و خب او هم در حدی که من خیلی بهم برنخوره سعی کرد باهام همدردی کنه و نشون بده که فهمیده چی می گم و علاقه ام دقیقا به چیه(بیچاره موزیسین می باشد لابد)...می دونی از دیروز دارم فکر می کنم واقعا من چه موجودی هستم؟یعنی ذائقه ی موسیقیایی بنده کدام پلو خورش رو دوست داره گوش کنه؟... خب به نتیجه ی دلچسبی نرسیدم و این دسته بندیها آنقدر بیربط و فراوان بود که دست آخر خودم هم نفهمیدم از چه جور موزیکی لذت می برم دقیقا... البته بنده خدا مومیایی هم طی یک دهه ی گذشته تلاشهای فراوانی برای پرورش این بخش از مخ من که مربوط به شنیدن است انجام داده و از آنجا که بسیار استعداد درخشانی در ناحیه ی پیشانی بنده مشاهده نمود مدتهاست که دیگه بیخیال گشته می باشد... در هر حال در اینجای برنامه  می رویم که ( دستور زبان مجریان تلویزیون) من اینجا بنویسم که از چه جور موسیقی ای خوشم اومده تا شاید این دو هنرشناس گرانمایه – مومیایی و مستر میوزیک-  بتوانند بگویند که بالاخره چی شد؟...

اول: کارهای کلاسیک را گوش می کنم، معمولا و بدون دردسر. یعنی هیچ وقت نشده که اذیت بشم از گوش کردن به اونها و بطور مشخص از تمام کارهای باخ لذت وافی و کافی را می برم  و بسیار بسیار کیف هم می کنم.

دوم: شجریان را اصلا تحت هیچ شرایطی نمی توانم گوش کنم اصرار هم نکنید. نه.همین. یکی دوتا از کارهای شهرام ناظری را دوست دارم . یک کاری هم بود بنام مستان سلامت می کنند مال این آقاهه پورناظری اون رو خیلی دوست دارم.

سوم:موزیک مینیمال رو دوست دارم مخصوصا فیلیپ گلاس. ولی خب همیشه و در هر شرایطی نه، بهتر بگم اگر در بکگراند باشه تحمل نمی کنم ولی اگر بخواهم گوش!کنم،عالیست.

چهارم:موقع طراحی کردن هنوز آپوکالیپتیکا گوش می کنم و تنم مور می شود. یعنی حس می کنم توی مخم خالی می شود.خیلی حس خوبی است.

پنجم:از ایده هایی که معمولا در موسیقی تلفیقی و پست مدرن هست معمولا لذت می برم. همان که بهش می گویند فیوژن اگه اشتباه نکنم...(آقایان کمک)

ششم: جاز یار همیشگی است.

هفتم:آوازهای گریگورین را دوست دارم.

هشتم: آوای ویولن سل یا همان چللو دیوانه ام می کند.

نهم: آلبا کار کریستف رضاعی رو خیلی دوست دارم.

دهم:گروه axiom of choiceرا دوست دارم و گوش می کنم مخصوصا صدای سوسن دیهیم را.

یازدهم:پیتر گابریل خیلی دوست داشتنی است.

دوازدهم: پاپ ایرانی نوستالژیک یعنی ابی و گوگوش و هایده و فرامرز اصلانی و توی این جدید ها این آقاهه که اسمش راستین ه. بقیه شون از دم رو اعصاب می باشند بسیار نافرم. البته فقط با شهرام شبپره می شود بپر بپر کرد(همان حرکات نسبتا موزون)و هیجان صادر نمود خب به من چه.

سیزدهم:آلبوم ری را با صدای سهیل نفیسی که خیلی خوب است.

...

حالا پیدا کنید پرتقال فروش را...؟؟

همین.

 

پی نوشت: یک چیزی که خودم می دونم آن است که تنوع را خیلی دوست دارم یعنی از ایده های جدید استقبال می کنم و کمتر دنبال یکنوع خاص از موسیقی (جاهای دیگر هم همین است– متاسفانه یا خوشبختانه) هستم.

پی نوشت دو: این همون فاجعه ای بود که خدمتتان عرض نمودم مستر میوزیک. دونقطه دی

 

...همین.

...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:34  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

- می گم: خب شام نمی خورم... - میگه: شامتو بخور بعد یه مشت سنجد بذار جیبت همینطوری که دونه دونه میندازی بالا، طرفای شیشم هفتمیش می تونی دیگه خودتو از جا بکنی بری یه ساعت بدویی...

- می گم: سایز این لباسه کوچیکه، باید عوضش کنم...

- میگه: نمی خواد تا اون سر دنیا بری، شامتو بخور بعد یه مشت سنجد بذار جیبت همینطوری که دونه دونه میندازی بالا، طرفای شیشم هفتمیش می تونی دیگه خودتو از جا بکنی بری یه ساعت بدویی...

- می گم: نه شیرینی خامه ای نمی خورم...

- می گه: نون خامه ای رو بردار، بعدشم نمی خواد تا اون سر دنیا بری، شامتو بخور بعد یه مشت سنجد بذار جیبت همینطوری که دونه دونه میندازی بالا، طرفای شیشم هفتمیش می تونی دیگه خودتو از جا بکنی بری یه ساعت بدویی...

- می گم:...

 - می گه: صبح ها زود از خواب بیدارشو و غذا رو مفصل بخور، به همه ی کارهات هم برس و نون خامه ای رو بردار، بعدشم نمی خواد تا اون سر دنیا بری، شامتو بخور بعد یه مشت سنجد بذار جیبت همینطوری که دونه دونه میندازی بالا، طرفای شیشم هفتمیش می تونی دیگه خودتو از جا بکنی بری یه ساعت بدویی...

...سرم گیج میره، صدام در نمیاد، دلشوره و دل آشوبه دارم و تمام تنم میلرزه و نمی تونم راه برم...قرص هام رو هم که سر وقت می خورم اما نمی دونم چرا حالم اینطوریه؟ بلند می شم و میرم پیش دکتر صادقی جون جونم و بهش می گم: حالم خرابه دکتر جون! دکتر در می آد که:

 -صبح ها زود از خواب بیدارشو و غذا رو مفصل بخور، به همه ی کارهات هم برس و نون خامه ای رو بردار، بعدشم نمی خواد تا اون سر دنیا بری، شامتو بخور بعد یه مشت سنجد بذار جیبت همینطوری که دونه دونه میندازی بالا، طرفای شیشم هفتمیش می تونی دیگه خودتو از جا بکنی بری یه ساعت بدویی...

 نه دروغ گفتم. فقط یه چیز می گه:

 -ورزش کن*

*ولی اینو جوری میگه که انگار گفته باشه:

 - صبح ها زود از خواب بیدارشو و غذا رو مفصل بخور، به همه ی کارهات هم برس و نون خامه ای رو بردار، بعدشم نمی خواد تا اون سر دنیا بری، شامتو بخور بعد یه مشت سنجد بذار جیبت همینطوری که دونه دونه میندازی بالا، طرفای شیشم هفتمیش می تونی دیگه خودتو از جا بکنی بری یه ساعت بدویی...

همین دیگه...

...بعله همین.

...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

شکست یک فرصت است.

اگر دیگری را مقصر بدانی،

پایانی برای مقصر دانستن دیگران وجود نخواهد داشت.

فرزانه به وظایفش عمل می کند

و اشتباهاتش را اصلاح می نماید.

او آن چه ضروری است را به انجام می رساند

و از دیگران چیزی طلب نمی کند.

 

تائو ت جینگ/ لائو دزو / برگردان:فرشید قهرمانی / نشر مثلث / چاپ سوم، بهار1386 /  شابک:4-06-8696-964 /  

پی نوشت:این کتاب سالهاست که مونس و راهنمای من است (بعد از ئی چینگ- که آرش مرا با آن آشنا کرد) ...به هر آن کس از دوستانم که پریشان حال دیدمشان نسخه ای را که داشته ام هدیه داده ام و سر خودم مانده بی کلاه. این نسخه بیشتر از یکسال است که پیش خودم مانده، تصمیم گرفتم که  پانویس ها و خاطراتم را برای خودم نگه دارم... بیشتر وقتها همراهم است و بیش از آن که چون ئی چینگ در لحظات بحرانی بکار آید مانند نغمه ی دلنشین پیری است که گاه و بیگاه جان آدم را تازه می کند و قدم به قدم مرا همراهی می کند... هر بار که می خوانمش معنای تازه ای از هر کلمه اش به جانم می نشیند...

همین...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:11  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

صبح پنج شنبه است. به لطف رفیق دوری که سالی ماهی یکبار یک اس ام اس بهم می دهیم می روم نشر کارنامه برای یک پروژه ی تصویرسازی. زود از خواب بلند شده ام تا قبل از قرار به بانک هم برسم و چکم را نقد کنم که بی پولی آخر هفته گریبانم را نگیرد. ساعت هشت و نیم است و برای من که چهار صبح خوابیده ام یعنی نیمه راه خواب. از شهرک تا امیرآباد را با پلکهایم کشتی می گیرم ، بانک خلوت است و زمان اضافه می آورم.یکساعت تا قرار وقت دارم. تصمیم می گیرم با یک پیاده روی صبحگاهی خواب را ضربه فنی کنم. پس همینطور پیاده گز می کنم تا پارک لاله و بعد می اندازم از وسط پارک و میانبر می زنم به خیابان دانشگاه. هوای دم کرده و گرم پارک کلافه ترم می کند. با همه ی کش دادن ها و پرسه زدن ها باز ده دقیقه زودتر می رسم. نشر کارنامه است در خیابانی میان وصال شیرازی. خنک است. دختر جوان و زیبایی با روی خوش مرا به اتاق آقای زهرایی راهنمایی می کند. پیرمرد پشت میز بزرگی نشسته و سیگار دود می کند. به تعارفش می نشینم و نمونه کارها را نشانش می دهم، خودم هم نمی دانم چرا فقط همی نچند تکه کاغذ را با خودم آورده ام که نمی آوردم بهتر بود. نمی فهمم چرا هیچ کاری را همراه نیاورده ام. منتظرم تا بگوید کارش چیست. می گوید و به من نمونه کارهایی را نشان می دهد. تصویرسازی هایی تکرنگ برای مجموعه قصه های عامیانه اش می خواهد. پیشنهاد می دهم که اتود بزنم. به او می گویم از مبارزه کردن بیشتر لذت می برم، پیش طرح ها که تایید شد کار را شروع می کنیم. گفت مبارزه نه؛ کشاکش میان من و طرح های تو. بعد گویی این کلمه چیزی را به یادش آورده باشد  نیم ساعتی حرف زد و من مات و مبهوت مانده بودم. انگار که در سمینار<بهترین راه برای رسیدن به نتیجه ی مطلوب> نشسته باشی و از سخنران سوال کرده باشی چگونه می شود بدون مرشد راه را درست رفت؟ گفت و گفت و من ساکت و صامت گوش می کردم. یکباره پرسید از چی خوشحال شدی؟ ... گفتم برای آن که بخشی از یک سوال ذهنی را  که ماههاست به آن فکر می کنم جواب دادید، بی آن که قصدی برای پاسخ باشد یا پرسشم را بدانید. پیرمرد بیچاره گیج شده بود ولی من کاملا هشیار بودم و سر خوش. بلند شدم که بروم به او گفتم خیلی از دیدنتان خوشحال شدم خیلی بیشتر از آنچه فکرش را بکنید. پیرمرد بیچاره روحش هم خبر نداشت که این دیوانه را چه چیز اینقدر پریشان کرد؟ ...در راه که برمی گشتم ، کتاب دائو د جینگ را نوازش کردم  و توی اتوبوس بار دیگر بخشی از آن را خواندم که می گوید:

 

فرزانه جهان را مشاهده می کند

و به دید درونی خویش اعتماد می کند.

او اجازه می دهد اتفاق آن طور که باید رخ دهند.

قلب او همچنان باز و گسترده است.

 

...احساس می کنم خیلی وقت است خواب از سرم پریده.

 

 

 

پی نوشت: این پرسشهای درونی ماست که آدمهای دور و برمان را تعریف می کند و آنها را برایمان ارزشمند و یا  برعکس دلزده مان می کند. اگر من پرسشی نداشتم شاید حوصله ام از وراجی های یک پیرمرد سر می رفت اما... بهر حال من به اندازه ی همین نیم ساعت حتی اگر دیگر هم او را نبینم یا دیگر حرفی برای من نداشته باشد یک مرشد پیدا کردم. جه بسیارند این آدمها اگر ببینیمشان...

انسان خوب کسی نیست جز آموزگاری برای انسان بد.

انسان بد کسی نیست جز چالشی برای انسان خوب.

اگر این را درک نکنید، به حتم راه را گم می کنید؛

اگر چه بسیار باهوش باشید.

این راز بزرگ است.

 

...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:8  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

هروقت که عصبانیم، هر وقت که بهم ریخته ام، هر وقت که مستاصلم راه چاره همین است. می نشینم و دفترچه تلفن را پاکنویس می کنم. سالهاست.شاید از  خیلی وقت پیشتر عادتم شده است. کاری یکنواخت و کسل کننده که اگر حوصله ام سر جا باشد و مغزم کار کند از تصور انجامش حتی، پشتم می لرزد. از وقتی عکسهای بچه های مرکز بهزیستی زنجان را دیده ام، دفترچه تلفن را بر می دارم و همه ی شماره ها را در یک دفتر جدید پاکنویس می کنم.هنوز به حرف جیم نرسیده ام که می بینم انگار این هم کارساز نیست. سوزن را نخ می کنم و یک تکه پارچه را دندون موشی می زنم. سوزن را فرو می کنم و بیرون می آورم، نخ را می کشم و گره می زنم. تکرار و تکرار؛ آرامم نمی کند. جلد دفترچه تلفن پلاستیکی است و یک بیضی داخل آن تیغ خورده است. می خواهم بیضی را دندون موشی بزنم. جلد خیلی محکم است. جعبه ی سوزن نخ را کف اتاق ولو می کنم تا انگشتانه را پیدا کنم. سوزن در می رود. اما دست بردار نیستم. انگشتانه را به انگشت میانی می کنم و سوزن را درون جلد محکم فرو می کنم و تمام دور بیضی را می دوزم. چیزی توی سرم چرخ می خورد. از این تسلسل، از این زنجیر بهم پیوسته وحشت می کنم. حس می کنم میان راه پلله های نقاشی موریس اشر گیر افتاده ام. از هر پلله ای که بالا می روم دوباره به جای نخست باز می گردم و ... .وحشتزده ام. به کودکی فکر می کنم که روی گونه اش جای داغ دارد. به کودکی دیگر و جای سوختگی روی گردنش. همانجا که دوست داشتم ببوسم. به کسی فکر می کنم که این کار را انجام داده، دلم می خواهد از او متنفر باشم. دلم می خواهد با خیال راحت چشم هایم را ببندم و بدوبیراه نثارش کنم. اما نمی توانم. مادرم همیشه می گوید: تا کسی محبت ندیده باشد نمی تواند محبت کند. فکر می کنم اگر او محبت دیده بود، می توانست با کودک بی پناهی اینطور رفتار کند؟؟. سرم گیج می رود. به کودکانی فکر می کنم که با این داغها بزرگ شده اند و داغی بر کودکان دیگر نشانده اند و آنها هم یادگار را به دیگران می سپارند و از این تسلسل از این دور باطل سرم گیج می رود. وحشت کرده ام. از این تکرار و این زنجیر و این راه پلله ها که هی دور هم می چرخند، وحشت کرده ام. سوزن را دوباره توی جلد پلاستیکی فرو می کنم، سوزن در می رود، قطره ی خونی از انگشتم روی دفترچه می افتد. باید دفترچه ی تلفنم را از نو بنویسم...

 

 

پی نوشت یک: عکس بچه ها را ازلینک امیر به وبلاگ نوارقلب دیدم.

پی نوشت دو: پنج شنبه ی زیبایی داشتم با صبح قشنگی که پای صحبتهای یک آدم نازنین شروع شده بود... حرفهایی که دنبالش بودم و باید می شنیدم ، نشانه ای از چیزی که پی اش باشی و فکر کنی شاید این بخشی از همان نتیجه باشد... می خواستم از امروز صبح بنویسم اما وحشتزده ام...شاید فردا که فراموش کرده بودم این پلله ها را، برایت تعریفش کردم. ما آدمها عادت داریم که فراموش کنیم.

پی نوشت سه: کتاب تارک دنیا مورد نیاز است را خواندم...فضای داستانهایش از لحاظ تصویری بینظیر است اما بعنوان قصه، نمی دانم... فکر کردم شاید یکی از این مجموعه را بعنوان فیلمنامه برای انیمیشن بنویسم...شاید

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 1:38  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... در بدر دنبال یک مرشد می گردم... لازم دارم...بعد ۲۸سال آنتی مرشدیسم*یعنی از همان بدو تولد، تازه به صرافت افتادم یک عدد مرشد تر وتمیز و درست وحسابی لازم دارم...کو؟؟هان؟؟

...

*کلمه کاملا من در آوردی است و معنا و مفهوم آن این است که من عمری هیچ گاه مفتون هیچ کس نشدم...هیچ آدمی برایم نه مقدس بوده نه عجیب...همه کس و همیشه و همه چیز و همه رفتار و همه سکنات و خلاصه تا خود بایزید نیز برایم دست یافتنی و شدنی و باورکردنی بوده است..خلاصه که همین.

همین دیگر...

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3:6  توسط آرتمیس آزاد  |