تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

...خُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش/بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

...وقتی این رو گم می کنم به این روز می افتم...می بینی؟...

..همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:28  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

امروز یک دختر خوشگل که یک خال روی گونه ی راستش داشت از من پرسید: معنی اسمت چیه؟

ته لیوان چایی رو که تا نیمه سرکشیده بودم فرو دادم و گفتم: الاهه ی شکار... اما یک مگس هم نمی تونم بگیرم...

نفهمیدم چرا دخترک خندید...

...

...نفهمیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:1  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

ببینم چرا اینجا کسی به من فحش نمی ده...هر کی میاد اینجا اگه مخالفه یا اگه مثلا خوشش از ریختم نمیاد فقط سکوت می کنه...هی من کی نشون دادم که بی جنبه ام؟؟کی گفته که من کله خر زبون نفهمم؟ لطفا یه کم به من فحش بدهید...تو رو خدا...نمیشه که همه از من خوششون بیاد یا بدتر بی تفاوت باشن...حتما یه جا تو این نوشته ها یه چیزی خوندی که تو دلت گفتی "گه خوردی زنیکه ی خر" یا مثلا ...هر چی ...خب فحش نده..عین آدم بنویس که مخالفم...من با این یا اون مخالفم..چرا سکوت می کنید؟ها؟ ها؟..مثلا..الان یادم نمیاد...ولی من اونقدرها هم که به نظر میرسم آدم بی جنبه ای نیستم...دهه

هه اه....

عصبانیم

همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

کی باورش میشه من واسه این کار (یک عدد تصویرسازی کتاب ناقابل) هشت تا اجرای کامل کار کردم تا این بشه نهمیش؟؟ وااااای که من چقدر گیر می دم ....ووووه ه ه

...

این هم اثر....ببین!!

دیوونگی که شاخ و دم نداره!!

...همین..دیوونه شدم دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:9  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...ابوالفضل آخر اس ام اسش نوشته بود: تو دیروز می دونستی من حالا باید از زیر نویس تلویزیون بفهمم...بهش گفتم دلم نیومد بت بگم...ساکت بود...هیچ جوابی نداد...هیچ چی نگفت...هیچی نگفتم ...رفتم وبلاگش دیدم سیا زده و ...

تازه با خوندن این نادر ابراهیمی بغضم ترکید..... .

...

...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:4  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...بعضی ها می پرسند که چرا گاهی نمی نویسم یا دیر می نویسم یا خلاصه از این کارها انجام نمی دهم.در پاسخ این عده از دوستان باید بگویم که از آن کارها انجام می دهم این هم شاهد این مدعا:

...

تصویرسازی برای کتاب

...

همین دیگه

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:31  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...نادر ابراهیمی در گذشت.. .. همین.

...

"باردیگر شهری که دوست می داشتم" را چندبار خواندم خدا می داند؟!!! آرش از نمایشگاه کتاب برایم گرفته بود، امضایش را هم.... عمو نادر ، راوی سالهای نوجوانیم، دلم برایت تنگ خواهد شد....خیلی ی ی ... خیلی زیاد

...

پی نوشت بیربط: این شعری که مومیایی ترجمه کرده دیوانه ام کرد...بخونش خودت ببین

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:26  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... بسیار مشکله چیزی که تو ذهنم می گذره رو همونجا بذارم باشه...پس می نویسمش تا جا واسه بقیه چیزا تو مخم وا شه....همین

...یه داستان قدیمیه نصفه نیمه که کاملش کردم...ویرایش نشده طبعا چون من از ویراستاری چیزی نمی دونم...همین تر

...

خانه ای بود با سپیدارهای بلند

آره اسمش همین بود... ببخشید مزخرف بود برش داشتم...ویرایش دوباره می خواد...

چیه ؟؟خوب کردم...دلم خواست...دوباره می نویسمش...

برو بینیم بابا....

...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:56  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

آیا کسی هست که فیلم کازابلانکا را ندیده باشد؟ باید اعتراف کنم که هنوز هم پای دیدن این فیلم صاف می نشینم وحتما گریه می کنم(آخه من عادت دارم برای فیلم دیدن حتما بخوابم و سرم رو رو یه بالش بلند بذارم حتی تو سینما هم سعی می کنم تا جایی که پس کله ی نفر جلویی اجازه بده ولو شم)... و باید اعتراف کنم که با تمام گیرهایی که به کات ها و زوایای دوربین و کادربندیها می دهم هیچ وقت فکر نمی کنم که دلم بخواهد این فیلم رو دوباره بسازم و یا بدتر، بازسازی شده اش را ببینم...کازابلانکا ی سیاه  وسفید و همفری بوگارت دوست داشتنی... هنوز هم عاشق همفری بوگارت می شوم و این جز معدود چیزهایی است که از هفده هژده سالگی تغییری نکرده است(فکر نمی کنم برای عشاق این فیلم گذر زمان مساله ی قابل توجهی باشد).... و هنوز هم دلم می خواهد آخر فیلم جور دیگری تمام شود....اما هیچ پایانی برایش تصور نمی کنم....هیچ پایان دیگری جز این که هست...ولی این بار که می نشینم فیلم را ببینم مطمئنم که باز دلم می خواهد بدانم آخرش چی میشه؟؟ لذت غریبیه....

...

همین.

پی نوشت یه کم بعد تر: آقایان و خانومهای روشنفکری که معتقدند ذره ذره ی فیلم رزمناو پوتمکین شاهکار سینما ست و باید در حد مرگ اونو پرستید مشمول قضیه ی بالا نمی شوند...این موارد به عشق کازابلانکایی های کارکشته بر می گرده... شما اصلا خودتونو ناراحت نکنید...ما غلط کنیم به ساحت مقدس افکار شما جسارت کرده باشیم....شما جماعت روشنفکر را چه به امثال ما خزوخیل ها....

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:52  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

...ماهی های کوچک طلایی و نقره ای را نخ می کنم . تمامی ندارند. یک ماهی طلایی و دو ماهی نقره ای، دوباره و دوباره... نه، گویی نخ آنها را می بلعد. زیاد نمی شود، همیشه همان است؛ نیمی از تمام. رهایش می کنم و به دنبال تو می دوم که سایه ات از کنار پنجره رد شد. به تو نمی رسم. دامن گلدار ت سر هر پاگرد ردی قرمز بر جای می گذارد. بوی همان عطر همیشگی ات توی راهرو پیچیده است، چند پیچ خورده این راه پلله؟چرا به تو نمی رسم؟ رهایت می کنم و از پنجره ای بیرون می پرم، ساختمان بلند است اما نه اینقدر؛ به زمین نمی رسم. تنم کش می آید و باد در میان پاهایم می پیچد. باز نمی رسم. باران می گیرد و باد خیسم می کند، هنوز به زمین نرسیده ام. خسته می شوم و جیغ می زنم. روی کاناپه ی قدیمی می افتم. بلند می شوم و به سراغ پارچه ی گلدار می روم و با چرخ خیاطی دستی برای خودم پیراهن می دوزم. درزها تمامی ندارد. هر بار می دوزم و بر می گردم، همان درز ندوخته باقی مانده است. تشنه ام می شود. لیوانی آب برایم می آورد و می گوید بخور. لیوان خنک را به لبهایم نزدیک می کنم اما آبی ندارد. نگاهش می کنم . می گوید بخور مگه تشنه نیستی؟ لیوان را نگاه می کنم. از نیمه بیشتر پر است، خنک. اما لیوان که به دهانم می رسد خالی است. گریه ام می گیرد. می گوید تقصیر آن بیشرف بی همه چیز است! در میان هق هق نگاهش می کنم. فکر می کنم تو که خود او هستی. به او فحش می دهد و گریه می کند. درمانده ام. مگر خود او نیست؟ همان قیافه همان صدا، اما دارد از او بد می گوید. خودش از خودش که یکی دیگر باشد بد می گوید. حالم بهم می خورد. از او می ترسم. سرم گیج می رود. می روم سراغ ماهی هایی که تمامی ندارند. اینبار ماهی های زنده را نخ می کنم. تمامی ندارند. یک ماهی قرمز و دو ماهی سیاه، دوباره و دوباره... نه، گویی نخ آنها را می بلعد. زیاد نمی شود، همیشه همان است؛ نیمی از تمام.

...خوابهای من اینطوری است. هیچ اتفاقی در آن تمام نمی شود. این تکرار و استمرار پدرم را درآورده ... .

...همین.

...

پی نوشت: رمان عشق در زمان وبا را تمام کردم؛ با ترجمه ی کم نظیر بهمن فرزانه. جادوی مارکز تنها در نوع روایت است. دیوانه ام می کند. تنها مارکز است که یک پاورقی عاشفانه را می تواند به ساختار غریبی تبدیل کند. به نبوغش حسادت می کنم.

چند نویسنده را پیدا کرده ام. نه که گم شده باشند. بودند اما من درست ندیده بودمشان. پل آستر و اسکات فیتس جرالد و براتیگان. باید اعتراف کنم که هیولای پل آستر را به خاطر عکس زیبای او که در یک مجله دیده بودم خریدم. باید اعتراف کنم که جز معدود قیافه های جذابی است که دیده ام. بهر حال بعد از خواندن چهل صفحه ی آن، برگشتم و زیر امضا و اسمم و تاریخ بیست تیر هشتاد و شش نوشتم: *یک تجربه؛ هیچ وقت به خاطر قیافه ی نویسنده کتاب نخر. احمق. اما بعد از چند ماه که از زور بی کتابی و عادتی که کاری ناتمام نمانده باشد شروع کردم به خواندنش. دو روزه بلعیدمش و زیر همان نوشته با خودکار قرمز اضافه کردم: **هیچ وقت با خواندن چهل صفحه ی اول یک رمان درباره ی آن قضاوت نکن. دوباره می خوانمش. دوست داشتنی است. احمق. امضا. اردیبهشت هشتاد و هفت.

نتیجه ی جامعه شناسی: آدمها (در این مورد بخصوص مورد مطالعه شخص شخیص بنده است) کامل می شوند و تغییر می کنند. اما در احمق بودنشان هیچ شکی باقی نمی ماند. در هر دو آزمایش نتیجه یکی بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:18  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... صبح که خواب بودم پستچی نامه و کاتالوگ مدرسه رو آورده بود. خواب دیده بودم که اینجا نیستم. جایی دیگر هستم. جایی غریبه، قشنگ، جایی واقعی ...این را پیش تر به یکی گفته بودم....چشم که باز کردم کاتالوگ رو دیدم. وااای بعد اون خواب حتما باید یه نشونه ی خوب باشه... نامه ای از یه جای دور بود. از شهری که رویایش خیلی وقتها با من بوده. نتونستم بازش کنم باید در اسرع وقت خودم رو به دستشویی می رسوندم. اضطراری بود. پس با خودم برش داشتم و شنگول و خوش دویدم.. اونجا نگاهی به اسم شهر، «نیویورک» انداختم و بازش کردم. همان دعوتها و همان مهربانیها و همان توجه های همیشگی ...از یکسال پیش هر سه ماه یکبار برایم دعوتنامه رو فرستاده اند. تصمیم گرفتم نامه ای بنویسم و رزومه ی کارهام رو بفرستم و بگم براشون که بدون کار نمی تونم بیام اونجا...تو همین فکرا بودم که در یک جابجایی بی موقع کاتالوگ و نامه ها جایی افتاد که نباید می افتاد. به فال نیک گرفتمش و همشونو انداختم تو کیسه زباله و سعی کردم به جایی نزدیکتر مثل جاده لواسون فکر کنم...

...همین

...پی نوشت: صبح رو اینطوری شروع کردم توقع داری اخلاق سگ نداشته باشم؟؟واقعا که...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:18  توسط آرتمیس آزاد  |