|
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
|
...حالم خوبه، بعله خیلی هم خوشحالم...معلومه که می خندم....همه چی هم شکر خدا روبراهه...بارون هم که اومده...آره بابا...آره ...آره....همه چی مرتبه...بابا دلم نمی خواد حرف بزنم مگه زوره؟...دهه...
...
دهه ...اه ...
...
...
تازگیا بازی جدیدی پیدا کردم اون هم جواب دادن به کامنتها توی کامنتدونی خودمه...این چند پست آخری تمرین خوبی بود....بهتره اینجوری....آدم فکر می کنه داره حرف می زنه واقعا....دیگه هم مجبور نیستم کامنتهای چرتو حذف کنم عوضش می شه دو سه تا فحش داد بهشون آدم دلش خنک شه ...نه؟؟؟....
....
همین
...
برای کسی که شامه اش مانند یک سگ پلیس کار می کند طبعا خاطره ی بویایی هم به مجموعه ی تخیلات و اندوخته ی ذهنیش اضافه خواهد شد. این حس اگر چه نعمتی خداداد است که همیشه شکرگزارش هستم اما دردسرهای بیشماری را نیز برایم سبب شده است و از آنجایی که هیچ سازمان و نهادی حاضر نیست به جای یکی از سگهای گرانبهایش حتی به صورت آزمایشی و کوتاه مدت هم این بنده را استخدام کند؛ بنابراین نعمت خداداد ما آنچنان بی استفاده می ماند که فقط دردسرها و مصایبش را به خاطر میسپارم. چه بسیار روزهای سختی که مسیر کوتاه چند کیلومتری را به خاطر بوی بدن سرنشینان محترم و عزیز!! تاکسی ها با دو یا سه تاکسی متفاوت پیموده ام و دست آخر هم در مقصد میان جوی آب گلاب به روی همه ی عزیزان شده است و یا مسیرهایی را که بقیه ی آدمیزادگان به راحتی با اتوبوس یا مترو!(خدای من مترو!!!!) می پیمایند، مجبور شده ام از شکم این هفت سرعائله ی کور و کچل بزنم و با تاکسی آمد و شد بنمایم و یا اگر زور ایشان چربیده و کیسه ی مرا تهی کرده باشند پای پیاده طی طریق کرده ام. اما غرض شکواییه و {...}ناله نبود. نکته جای دیگری است. آنجا که این بوهای خوش و سحرانگیز خاطرات مرا شکل می دهد و عزیزانم را به یاد می آورم. خوشبختانه از کسانی که مغزم بنا به دلایل معلوم و نامعلوم شیفت دیلیتشان کرده نه خاطره ی تصویری دارم نه خاطره ی بویایی. اما خاطره ی آدمهای دور و برم در ذهن من معمولا برابر با یک بو، یک تصویر(تصویر خود آن آدم + یک تصویر مربوط به او مثل نقش کاغذ دیواریی یا گلی یا حتی یک مداد یا گیره ی کاغذ؛ بستگی به موقعیت فرد دارد) و رنگ آن فرد است. مثلا مادر بزرگم را با یک بلوز دامن بوکله ی صورتی چرک که بوی بادام شیرین دارد در خاطرم ثبت کرده ام – تصویری که به بیست و چند سال قبل از زمان کودکیم در ذهن دارم - و یا باباجی را با بوی مخلوط روغن زیتون و جوشانده های طبی و پارچه ی سفید و آبی با راههای ظریف و یا دیگری را با بوی باربری یا اولداسپایس؟! یا شانل ، نیناریچی ، چارلی، کلینیک، و یا سیب ترش و یا حتی نعناع. اینطوری است که هراسانس ادکلنی هم چون با بوی خاص آن فرد به خصوص ترکیب می شود بوی ویژه ای برا ی من پیدا می کند. اما چند وقت پیش به فکر افتادم که جایی در میان نقاشیهایم برای بو پیدا کنم اما بدی آن اینجاست که بو به خودی خود ماندگار نیست و احتیاج به احیا دارد. . . روی یک تابلو نمی توان نقش و بو را یکجا داشت مگر آن که یک شیشه از اسانس خاص آن برای هر تابلو بگذارم...ها؟؟ شاید! ... راهی به نظرت می رسد؟...نه! عیب نداره خودم بهش فکر می کنم. تو اصلن خودتو ناراحت نکن.
همین ...
...
...داداشی من سلیقه ی خوبی تو انتخاب عطر و ادکلن داره، چه برای خودش چه برای دیگران....عطر عجیبی رو چندین سال پیش برام خریده بود که بویی بسیار یونیک داشت. آنقدر که همیشه توی مهمونی یا خیابون باید به سوال خیلیا جواب می دادم که اسمش چیه و از کجا گرفتم؟!...حالا اون عطر تموم شده و من فقط یه کمشو یادگاری نگه داشتم که بوش خاطرم باشه...تو این همه سال خیلی جاها دنبالش گشتم ولی از اون عطر فرانسوی* دیگه پیدا نکردم...تولد پارسال هم میان کادوهاش یه ست نایک با لوسیون بدن بود که بوی فوق العاده ای داره و برای ورزش که میرم حتما میزنم که انرژی بهم بده بوش.... خلاصه اینکه داداشمو با رایحه های خوشی به یاد میارم و دلتنگش میشم...
...همین نیست ها!! اصل قضیه مونده می خوام در مورد حافظه ی بویایی بنویسم....
...
... آب شور دریا مرا صدا می کند، ماسه های تفتیده ی داغ پاهایم را به خود می خوانند، بوی نم جنگل، بوی گس جنگل ...می رقصم، بر آتش می رقصم...و می خوابم تا خواب نبینم...خواب بدون رویا را بیشتر دوست می دارم...عمیق، ژرف، پذیرنده، بی منت.... می چرخم، سبک می شوم و دیگر نمی فهمم...چرخ می خورم ....می رقصم ... و می افتم...می خوابم...دوباره که برخیزم به نقش تنم روی ماسه های داغ خیره خواهم شد...باور کن....آب دریا شور است...
...
همین
...
...
قهوه را تلخ خوردم... بیست و چهار ساعت است که بیدارم، بعد یک فنجان قهوه می خورم و به زمین و زمان فحش می دهم ... قهوه را تلخ دوست دارم... قهوه را همیشه تلخ می خورم... قهوه ی تلخ با یک تکه شکلات ...معرکه است، به شرطی که خوب خوابیده باشی یا فیلمی برای دیدن داشته باشی...اما یارعلی کافه شوکا قهوه ی تلخ داشت بی شکلات... خوابم نمی برد...یک فنجان دیگر می خواهی؟؟... این دور و بر آبجو نمی فروشند نصفه شب؟؟ ...نمی فروشند.... خوب شد مجید فیلمهایش را پس نگرفت...یکبار دیگر آنی هال رو می بینم یا آریزونا دریم را....آریزونا دریم را بیشتر «گوش»!! می کنم و عاشق جانی دپ می شوم...شاید عاشق جانی دپ شدم...شاید...
...
راننده آژانس وقتی شنید آهنگ ابی را دوست دارم دوباره تکرارش کرد...دوباره و ...بیخوابم...بیخواب ... الان رکوییم پرایزنر رو می خواهم یا همون آهنگ ابی...منتها با صدای بلند نه هدفون....نه هدفون...با صدای بلند....خوابم نمی برد...
همین
از وبلاگ نویسی فقط به یک دلیل ممکن است متنفر باشم، آن هم این اول شخص نوشتن. یعنی می شود "خز و خیل" تر از این روش برای نوشتن پیدا کرد؟ بنابراین از این به بعد دلم می خواهد سوم شخص یا دانای کل یا کوفتی در همین ردیف بنویسم تا راحت تر بتوانم احساسات و رفتارها را بازگو کنم. گفتم که بعدا نگویید نگفتی...
روزها را می گذراند، گاه به سر خوشی و بی خیالی، گاه به فکر و خیال و سستی. و آنچه که این میان ثابت می ماند لبخندی همیشگی است که روی صورتش نقاشی کرده اند. خنده ای که نه تصنعی است نه از روی نخوت و غرور، خنده ای از ته دل و ساده. خنده ای که با آن خیلی راحت می شود دیگران را بازی داد. دیگرانی که یا همراهت می شوند و به دقایق خوش زندگیشان تو را اضافه می کنند و یا حسادت می کنند به بی خیالی و دل گنده گی ات. پس زنده باد خنده ای که خنده و اطمینان می آورد و گاه و بیگاه آن میان خودت هم فراموش می کنی که خنده ات نه از سر شادی که عادت شده است و غیر از این نمی توانی باشی. بگذریم.
میان نقاشی و کتاب خواندن و بازی کردن و فیلم دیدن و عکاسی کردن، بازی با گربه ی نر وحشی اش را بیشتر دوست دارد. گربه ی ده ماهه ای که گاز گرفتن را از چنگ زدن بهتر بلد است و از لنز ماکرو هیچ دل خوشی ندارد مخصوصا وقتی که روی اتو فوکوس باشد و هی قرقر عقب برود و قرقر جلو بیاید تا روی نوک سیبیل آقا، بهترین زوم را به عکاس بدهد، همینجاست که آقا پیشیلی(اسم همون گربه ی خر) با هر دودست دهنه ی لنز را نگه می دارد و لیس جانانه ای به آن می زند و خوب می داند که عکاس سمج نسبتا محترم شش هفت دقیقه ای رو به پاک کردن تف های ایشان از روی فیلتر محافظ می گذراند تا آقا پیشیلی هم این مدت با خیال راحت روی دمپایی و پای او بلمد و چرتی بس دلنشین بزند. عکس های خوبی از باغچه و پیشیلی ها گرفته ام.......
...
می بینی حالا که گفتم می خواهم یک جور دیگری بنویسم نمی شود، باید همان جور که می گویم نمی نویسم بنویسم... گه بگیرند به این مخ... حالم بهم خورد دیگر دلم نمی خواهد بنویسم...
همین...
...
همین .
...یکی گفت: هی یارو دستتو از تو یخه م بکش بیرون. اون یکی لبخندی زد و سرش رو کج کرد و با مهربانی گفت: ولی عزیزم من که دستم تو شلوارته...اون اولی دوباره گفت: می دونم، ولی دستتو از تو یخه ام بکش بیرون...همین الان....و اون دومی که لبخند می زند همچنان به کار خودش ادامه می دهد و آن اولی که عصبانی است همچنان ...
می فهمی؟؟
...متاسفم، می دونم که عفت عمومی رو بی خیال شدم ولی یهو این چند تا جمله به ذهنم رسید...فکر می کنم در محدوده ی جغرافیایی ی که من در آن زندگی می کنم و نام آن راکشور من گذاشته اند، دستکم همه روزی صدبار این حرف ها رو بهم می زنن...سرم درد گرفت...چی؟ نمی شنوی؟؟عجیبه!! همه جا...به زبان سلیس فارسی....باور کن...
...
همین
...