تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

...دلم خواست چیزی اینجا بنویسم، اما نمی دونم چی شد که یکباره کسی زد زیر کاسه کوزه ی دلم که هری ریخت و همه جا خیس شد.

...

فکر کردم که هیچی نگویم و بنشینم نگاه کنم...

...

خدا را چه دیدی شاید شعری گفتم

...

شاید

...همین

...

پی نوشت: داشتم آرشیو آذر ماه خودمو نگاه می کردم دیدم یه جا یه شعر نوشتم ظاهرا مال خودمه...فکر نمی کنم کسی دیگه بتونه اینطور بگه...یعنی حس داره ولی ترکیب نداره...یعنی ...همین دیگه...خلاصه که خوشم اومد از شعر و اینجا دوباره میارمش...اگه واقعا خودم گفتم که دستم درد نکنه، ظاهرا قریحه ای دارم لابد...کی می دونه؟؟

...

دیرتر زمانی برای گفتن.

دیرتر زمانی برای بوسیدن.

دیرتر زمانی برای شکستن.

تو همانی نیستی که من به یاد ندارم ؟

یا من آنی نیستم که تو به یاد داری؟

این میان زخم همان زخم سالیان دور است

باور می کنم

...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:56  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... امروز در برنامه ی زن امروز مصاحبه ی ماریا رشیدی را دیدم. زنی که قربانی تعصب و جهل شوهرش شده است. تا آنجاییکه من دستگیرم شد شوهر این زن در برابر چشم یکی از دخترهایشان اشید به صورت او پاشیده(البته توسط فردی که استخدام کرده)....این خانوم که حالا به یکی از فعالان جدی حقوق زنان تبدیل شده و آن قدر محکم و منطقی و خوب درباره ی این جنایت صحبت می کرد که شرمسار شدم. شرمم آمد از کسی که اینچنین زندگی را با تمام زخمهای جسمی و روحی انتخاب کرده است و فکر کردم من اگر جای او بودم چه می کردم.؟؟... فکر می کنم باید خجالت بکشم و خودمو جمع و جور کنم....در برابر رنج های دیگران رنج من هیچ است. باید بفهمم که دلم را به گرفتن مدرک فوق لیسانس و چند تا نقاشی نباید خوش کنم...می فهمی؟؟ دوستی دیروز توی هوای خوش درکه به من گفت که در مهد کودک ها به بچه ها یاد می دهند شکست بخورند و از شکست خوردن شان تجربه ی پیروزی بعدی را بگیرند. . .حالا فکر می کنم که باید نشانه ها را فهمید ...دیروز درباره ی تجربه ی زندگی حرف زدیم و من دیشب خواب دیدم که کسی که قبلا با او زندگی می کردم زنی بود و کودکی به دنیا آورده بود و من به بچه ام نگاه می کردم و می دانستم که مسوول بزرگ کردن او هستم و امروز برنامه ی این خانوم ماریا رشیدی و رنج هایش...پاشو...پاشو جمع کن بند و بساطتو ...از این ول شدگی و بی قیدی بیا بیرون که خیلی خری....خجالت کشیدم الان.... می فهمی من نخواستم فکر کنم کارهایی هست که من به تنهایی از عهده ی انجامش بر نمیام.... یکسال هست که بهت من از آگاه شدن از این ناتوانی تمام شده و من هنوز خودم را جمع و جور نکرده ام و دلم را خوش کرده ام که بیمارم خب!!...خاک بر سرم....

...

...همین

...

پی نوشت: درود بر انسان برتر.

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

من خائن وطن فروش سه. راست می گه داداشم... همین.

...

داداشی می خونمت کیفشو هم می برم...

...مخلصتم.

...دمت گرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:22  توسط آرتمیس آزاد  | 

...سلام ...

نقطه الف جانی که الفت قبلا نگین هم داشته لابد نداره الان؟مگه میشه؟چاخان...هرچه زور زدم نتوانستم برایت کامنت بگذارم ...مقادیری فحش بد(خیلی بد) به بلاگ اسپات دادم و به جاش اینجا نوشتم...مرسی که می آیی ...تشکر می کنم که بهم سر می زنی..آرزو می کنم که خوش باشی...دلم می خواد زودتر ببینمت...دعا کن تنبلی مجالم بده....رنگی و سر حال باشی...

...

آرش خان جان...خان داداشی عین همون فیلمها...منتها فیلم های ما یه موقع هایی مثل سریال در پیت های تلویزیونه.....یه فیلم درجه یک اسکاری واست آرزو می کنم...راستی می دونی چقدر دلم می خواد اینقده کار نداشتی منو می بردی گردش؟!...

...

مومیایی جان ... هیچ می دونی تو صبورترین و عجیب ترین آدمی هستی که می شناسم. جای تو بودم تف نمی انداختم تو صورت این آرتمیس نامرد بیمعرفت... ممنون که بهم سر می زنی

...

آیدین فرنگی خان... باغچه ی پر از گل ی که فرستادی خیلی خوشگل بود...دستت درد نکنه...راستی کجایی تو؟؟

...

خاله زنک جونم... مهربونی و گل عزیزدلم...ممنون که سخاوتمندانه هستی...

...

هی داش ابوالفضل...چرا هی تلخی؟ چرا اصلا نرفتی آستارا؟؟...آرزو می کنم آرزوهای قشنگتو بنویسی...راستی یادته قرار بود یه چیزی بهم بگی؟؟چی بود؟؟...

...

آقای الف شاعر کشور دلواپسی من که نفهمیدم نگرانیت به خاطر ماشین سواری و دست فرمون خودته یا من؟؟یعنی نیام جلوی ماشینت ممکنه بزنی بهم؟؟عجیبه...مرسی که نگران من هستید...ببخشید که من کامنت کم می گذارم...وبلاگ شما از همون وبلاگهاست که آدم وقتی می خونه باید نگاه کنه به یه جای دور و یه نفش بلند بکشه و برگرده به نویسنده نگاه کنه...می بینی نمیشه کامنت گذاشت اینا رو نوشت....

...

هادی  جان من عجیب ترین قرارملاقات های عمرم را با تو گذاشته ام....اشتیاق دیدن شما را دارم اما شرمنده ام از این دیوانگی خودم....عجیبم؟؟غریبم؟؟دیوانه؟؟خر؟؟بیشعور؟؟روانی؟؟{...}؟؟ نه دیگه کم لطفی می کنی....

...

وستا عزیزم تو کجایی؟دلم برات تنگ شده...عیدت مبارک عزیزم...

...

مهتا کوچیکه! خانوم خانومای ما چه می کنه؟خط  و خبری نیست ازت...یادم نرفته ها...

...

مهبد خان من هنوز منتظر اون تصاویر هستم آدرس ای میل منو داری که؟...ضرری نمی کنی ها...شاید دو سه تا طرح زدم براش خدا رو چه دیدی ...استاد تحویل بگیرید ما رو...خیلی سرت شلوغه.. نگی نفهمیدم...آرین و شراره؟ را ببوس، که ندیده دلتنگشان هستم...

...

همه ی کسانی که مرا می خوانید و از حالم خبر می گیرید، خوشحالم می کنید. این رو از ته دل می گم و ....کامنت گذاشتن برای نگین بهانه ای شد برای اینکه احوالپرسی هایی که تو گلوم گیر کرده بود رو انجام بدم....به هر حال چاردیواری اختیاری...صاحاب اینجاییم اختیارشو داریم...همین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:9  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

رنگها و جوهرها را روی میز می چینم، بهترین مقواها را هم. قلم مو را در آب می زنم و به عادت خیسی اضافه اش را با لبهایم می گیرم. قلم مو را دوباره در آب می زنم و باز میان لبهایم می کشم، طعم ترش و تلخ جوهر را مزه می کنم و به سفیدی مقوا خیره می شوم. من ساعتها می توانم این کار را انجام دهم بدون آن که خطی بر کاغذ آورده باشم. باور کن. ...همین. بازی آرزوها من را به دنیای فانتزی برد و برگشتن کار من نیست. چند روزی است که فکر می کنم اصلا چه بد می گذرد وقتی به این دنیا بر می گردم. لحظه هایی که در دنیای واقعیت می گذرد وحشتناک و درد آور است اما در دنیای فانتزی همه ی دنیا به همان خوشرنگی است که من می خواهم. به همان زیبایی است که من می بینم. باور کن. بازی می کنم. بازی اراده. چیزی که اشتباه و تکرار اشتباه و در پی آن بیماری از من گرفت را، می خواهم دوباره بدست بیاورم. می خواهم دوباره به یاد بیاورم آدمی را که اراده می کرد و به دست می آورد و شکست خوردن را بلد نبود. گرد و غبار آرتمیس را می گیرم و آماده اش می کنم برای بازی های سخت. باور کن... تمرین خوبی است. حالا دستها و شانه هایم به اشاره ای تکان می خورند و مست می شوم از پیچ و تاب تنم میان آغوش سازها. یاد می گیرم و به یاد می آورم که چطور دلم برای صدای یک بلبل می رفت و پاهایم برای سایه ی برگهای بلوط وحشی سست می شد. به یاد می آورم. آرزو می کنم موهایم دوباره بلند شود و آرزو می کنم که موهایم طعم شور آب دریا را بگیرد. آرزو می کنم خانه ای داشته باشم که از یک طرف به دریا و از سمت دیگر به جنگل پنجره داشته باشد. باغ اطراف آن پر از درخت میوه و یک باغچه پر از گلهای کمیاب. کار من رسیدگی به باغ باشد و دوستانم را به عصرانه های باغم دعوت کنم تا بیایند و بنشینیم و بخوانیم و بخندیم و بنوشیم و برقصیم. بعد هم از گلهایم نقاشی بکشم و داستانهایم را بنویسم و عروسکهای پارچه ای دست سازم را به بچه های کوچولویی که در باغ می دوند هدیه کنم. موهای دخترکم را ببافم و با پسرکم توپ بازی کنم و راه مخفی باغ را نشان بچه های تخس همسایه بدهم و شب هنگام برای بچه هایم کنار آتش توی ساحل قصه های ترسناک جن و پری تعریف کنم و از هیکل های کوچکشان که در آغوشم فشرده می شوند دلم برود. دنیای من با بچه ها شکل و رنگ خواهد گرفت و آنها با من شاد خواهند بود و هر یک برای پدر و مادرش تعریف خواهد کرد که توی باغ چقدر به او خوش گذشته است. بعد عروسکهایشان را روی بالش کنار لپهای خوشگلشان می خوابانند و خواب باغ مرا خواهند دید. آنهایی که پدر و مادر ندارند پیش من می مانند و من هنگام خواب حتما لپ هایشان را می بوسم و کیف می کنم. بعد نقاشی می کنیم و بعد کنار باغ چند میز می گذارم و همانجا کافه ای خواهد شد و یک قفسه کتاب. تا آدمهای خسته بیایند و لم بدهند و در آرامش من سهیم شوند. بعد پاییز باغ و خانه ام را می سپارم به باغبان و سوار ماشین می شوم و می روم سفر. ازاین شهر به آن شهر از این کشور به آن کشور. هر کجا رسیدم سوغات من نقاشی ها و کتابها و مجسمه هایم خواهد بود و برای خودم و دوستانم هم رهاورد سفرم عکس ها و نوشته ها و دوستان تازه ام خواهد بود. بعد در کشوری مثلا تاجیکستان یا اسپانیا، همینطور که رانندگی می کنم به یکباره ایده ای به ذهنم می رسد. دنبال وسیله می گردم و اسپانسری پیدا می کنم و فیلمم را می سازم و تابستان سال بعد با فیلمم به جشنواره های مختلف خواهم رفت. .. .

اینها آرزوهای محال من نیست... چون می دانم که می خواهم این طور زندگی کنم. فقط باید بیشتر درباره اش حرف بزنم تا فراموشم نشود. نباید خودم را فراموش کنم. . . نباید...همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:0  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

آخرین کتابی که خوندم مجموعه ی لطیفه های ملا نصرالدین و یک مجموعه از حکایت های عبید زاکانی بود، بی نظیر بودند... خندیدم، آی خندیدم....خیلی خندیدم....شاهکار بود...

...

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...هفت آرزوی محال من... ها؟؟ خوب

... اولیش هیکلم بشه مثل جنیفر لوپز قیافه ام بشه مونیکا بلوچی،

...دومیش بشم خود خود خدا،

...سومیش به حقه بازی پیکاسو بشم،

...چهارمیش احمدی نژاد بشه رئیس جمهور آمریکا، 

...پنجمیش نوریزاده آدم بشه یا حداقل تلویزیون کوفتی ش پارازیت بگیره،

...شیشمیش ملت ایران یک عدد روده ی راست تو دل اندرونشون پیدا کنند،

...هفتمیش حالا خود خود خدا نشدم بشم دستیارش.... 

...همین؟؟

من یه عالمه آرزوی محال دیگه دارم که به ضرب و زور هیچ انرژی مثبت و دکتر باربارا و گیتی خانوم خوشدلی نمی تونم فکر کنم عملی میشه....همین؟؟

....جهنم...از لج شما هام که شده هیشکی رو به این بازی مسخره دعوت نمی کنم ولی از روی فضولی دلم می خواد بدونم آرزوهای محال داداشمو آیدین فرنگی و مومیایی و خاله زنک چیه؟؟تو رو خدا؟؟....

...

....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:44  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

...و هوا خنک می شود و سیزده به در و حال ما برقرار...هورراااا......مشغول نوشتن مقادیر فراوانی طرح برای تلویزیون بودم.نشد آپ بفرمایم...این سیزده روز را به کارهای عقب افتاده گذراندیم باشد که سال جدید را بی کارهای عقب افتاده شروع کنیم که بحمدالله مقصودمان حاصل شد...مفصل آن را امشب بخوانید که برایتان عمرا هیچ تعریفی نداریم و سر کار رفته اید بس غریب...از ما گفتن بود از شما نشنیدن...به قول برو بکس....فیلن(فعلا خودمان)، در تماسیم...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:30  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

خدایا شکرت ، اصلا دمت گرم...خیلی باحالی...خیلی هوامو داری...بابا خیلی چاکریم ولی بیا و یه ذره سر کیسه ی رحمتتو شل کن بذار این کوفتی که تو مخ ما ورجه ورجه می کنه خوب شه...بابا خسته شدم انقد چسناله کردم....آهای آقای خدا می شنوی؟؟؟ببین آقاهه درست گوش کن ببین چی می گم!..حالا نزنی منو بکشی ها...خب؟؟ ببین بی زحمت یه کاری کن همین ته مونده شم زودتر تموم شه...دمت گرم...واسه تو که کاری نداره....خب؟؟ جای دوری نمیره...بیشتر می گم شکر...بابا سیل رحمتتو سرمون آوار کن..چی میشه؟؟ها؟؟ناشکری نمی کنم به جون خودت......حالا یه ذره گوش بده....

دمت گرم...

...فعلا...

همین...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:34  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

خدا رو صدهزار مرتبه شکر...این سال نو خوب شروع شده....گوش شیطون کر.

...

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 12:54  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

....

آخرین روز سال هم نهایت شت بودن رو فراهم آورد. بعد از دو سه باررفت و آمد تا میلاد نور دست آخر فیلتر پولاریزه واسه ۶۷ که پیدا نشد و ۵۲ ای که با کانورتور برای لنز ۴۹ خریدم هم بهش نخورد و تنها پیروزی اینجانبه، فقط در آخرین مسیر گم کردن کیف پولم بود که به جز بیست سی تومنی که شیرین رفت، کارت اعتباری و شناسایی ام هم به همونجا های به خصوص رفت. در هر حال که خدا کنه زودتر از شر این ۱۳۸۶ خلاص شم که بد گهی بود. بقیه ی اتفاقات مزخرف هم قابلیت نوشتن نداره فعلا. باشد که ۸۷ ما را خوش بیاید. به هر حال خدا رو شکر....دمش گرم می تونست از این بدتر باشه .....فعلا تا سال دیگه قول می دم حرف نزنم....

.....

پی نوشت اول: در ضمن اینم  زر می زنه این تاریخو زده اول فروردین هنو که سال تحویل نشده که...تا صدای توپ نیاد من قبول ندارم...

پی نوشت دوم: من واسه تولدم عطر و ادکلن زیاد گرفتم لطفا عیدی واسم اسباب بازی بخرین یا نهایت همون خشکه بدین خودم بلدم خرجش کنم....

پی نوشت سوم: ...نمی گم حالت گرفته شه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:8  توسط آرتمیس آزاد  |