|
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
|
...بعد از مدتها اسم خودمو سرچ کردم ببینم چه خبره ؟؟یه خبر جالب پیدا کردم در مورد اینکه کتابی که تصویر سازی کرده بودم و اصلا هم دوستش نداشتم چون به نظرم اشکالهای فنی و هنری زیادی داشت، از طرف شورای کتاب کودک به عنوان یکی از ده اثری که بیان تصویری خوبی برای القای داستان به مخاطب غیر فارسی زبان داشته؛ انتخاب شده است...جالبه باید به خودم امیدوار باشم یا از انتخاب شورا ناامید.....؟؟ نمی دانم ولی هنوز هم معتقدم کار من عیب و ایراد زیاد داشته....راستش یاد شهره آغداشلو افتادم که می گفت کارهام مثه بچه ام می مونه، مگه میشه یکیشو بیشتر از اون یکی دوس داشته باشم؟....اما من فکر می کنم خیلی مادر سنگدلی هستم چون به محض تموم شدن کاری آنقدر ازش فاصله می گیرم که بیشتر مواقع باید از بینش ببرم یعنی خفه اش کنم اون بچه هه رو که خانوم آغداشلو میگه...... زندگی همینه دیگه لابد.....آدما با هم فرق دارن یکی میشه هنرمند یکی هم مثه ما میشه قاتل زنجیره ای!!
دیشب خواب دیدم دختری دارم با گیس های بلند...شیطون و تپل مپل و خوردنی.. خواب دیدم فقط....خواب بودم...از وقتی که کابوس نمی بینم شبها خوابم نمی برد....دیوانه ام خودم می دونم . می خوای به روم نیار خب....
امروز یه همکلاسی قدیمی رو اتفاقی دیدم. داشت یادم می رفت که چرا از آدمیزادگان فراری ام. تقریبا تمام وقت صحبت؛ به آروم کردن آن یار قدیمی گذشت. من باید برای او هم مثل بقیه ی هزاران آدمی که مرا می شناخته اند یا جسته گریخته خبر از زندگی چندسال گذشته ام داشته اند و دارند، توضیح بدهم که بابا سخت نگیرید مهم اینه که گذشته و من هم الان خوبم. شکست ها همه برای من تبدیل به تجربه هایی شده اند که خیلی خیلی گرون خریدمشون. شاید من زیادی هزینه کردم و اشتباهات و حماقت هایم خیلی زیاد و گرون گرون بودن ولی برای من مهم اینه که ازشون گذشته ام. دستکم احساس می کنم بزرگ شده ام. خوشحالم که آدم کوچیکی با یه عالمه طلب از دنیا و مردمش نیستم، می دونم که می شد باشم. آدم کوتوله ای که از درودیوار طلب داره و همه رو مقصر می دونه و از صمیم قلب ایمان داره که مظلوم ترین و بدبخت ترین و در عین حال معصوم ترین بره ی خالق خداوند ه. ... ولی خودمونیم وقتی مشغول دلداری دادن رفیقم بودم که بسیار متاثر از مصایبی بود که بر این بنده ی حقیر در این مدت گذشته، فکر کردم که من یا روم خیلی زیاده یا پوستم مثه کرگدن سفت و کلفته...منم دلم می خواد مثه آدمیزاد زندگی کنم...شاید اگر در سالهایی که از عمرم گذشت دستکم راضی بودم و بعد می فهمیدم اشتباهه کارهام خب خوب بودم، بالاخره می گفتم کیفشو کردم چشمم کور...اما نه...خودم بهتر از هر کس دیگه ای می دونستم....پوف ف ف ..حالا خوشحالم و مطئن همین مهمه...این آخری بین خودمون باشه...
هه هه اینو نوشته بودم چن روز پیش این بلاگفا واسه خودش دلش خواسته سانسور کنه پابلیشش نکرده...به کوری چشمش دوباره پابلیش می کنم یه جایه به خصوصش بسوزه...هه
احمقانه هست یا نه!...من دلم می خواد برم یه جای دیگه...یه جایی که بتونم بخندم بلند بلند، بدون اینکه کسی بهم چپ چپ نگاه کنه...دلم می خواد برم یه جای دیگه ...یه جا که وقتی راه می رم کسی چارچشمی نیگام نکنه...دلم می خواد یه جایی باشم که آدماش خفیف و عقب مونده نباشن...بله عقب مونده...کسی که نتونه احساساتشو بروز بده آدم نیست.بیمار روانیه....تو رو خدا بفهمین....خفه شدم...از همه تون بدم میاد....از همه ی بی رگ، بی غیرت، همه ی فضول، همه ی بیمار زنجیری، همه ای که وقتی آدمو خوشحال می بینن دق می کنن....آره بدم میاد......برو به جهنم.....من از این همه دروغ و پنهان کاری و خفت بیزارم....تورو خدا یکی بفهمه......
...خوبم....گیرم که دلت نخواد بیای اینجا ببینی چی می نویسم...گیرم که وقتی جلو چشمتم بیشتر منو نبینی...اصلا گیرم که منو دیدی، یا من ندیدمت.. حالا بگو اصلا اشتباه شده بود...ساکت بمونی هیچی نگی...اصلا گیرم که چاخان بود همه ش...ها؟؟؟
به من چه ، وقتی دوستت دارم...هااا!!!!؟؟؟ فهمیدی؟!نه!!؟ عیب نداره...یه چیزایی هست که حتی منم نمی فهمم...
...همین.
**دلم می خواست یه شعر بند تنبونی هم ته این نوشته ی نغز م اضافه کنم هرچی فکر کردم یادم نیومد...زندگیم زیادی سالم شده ...همه چی زیادی روبراه و درسته، کم کم داره حوصله ام سر میره...
به شرافتم قسم جمعه شب آپ می کنم...
هر چند من اصلا آدم شرافتمندی نیستم.
همین
...
...