تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

یه نخ سیگار، یه فنجون چای داغ، یه بستنی،... ته ته زندگی یعنی همین...

...

همین.

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:24  توسط آرتمیس آزاد  | 

امروز دوستی برای من ای میلی فرستاد با عنوان درسهای زندگی...شاهکاری بود....پس این پستی که می گذارم مال من نیست ...امشب بلاگ را به آقای سعید آقا اجاره می دهم و درسهای زندگی ای را که برای من فرستاده تا عبرت بگیرم اینجا می گذارم....

شب خوش...

درس اول*
 يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف
قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و
جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم
منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ،
سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم »…
پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا
من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي
انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد
ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو
تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن »!
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !
------------ --------- ---------
*درس دوم*
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به
مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم
ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر
روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو
با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به
خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي
رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت
مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري
کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي
رسي »
نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي،
فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي !
 
------------ --------- ---------
*درس سوم*
 بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر
وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش
پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا
رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو
بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند
ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور
خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت
همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود
گفت؟ !
 
نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو
مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب
جلوگيري کنيد !
------------ --------- ---------
*درس چهارم*
 من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته
بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر
فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم
بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي
ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر
نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين
عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست
به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه
شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل
به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده
بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از
خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم !
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما
خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي
دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي !
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد
------------ --------- ---------
*درس پنجم*
 يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه !
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي
صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ
ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن !
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب
مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به
۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا
تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا
پيش اوناست !!
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !
------------ --------- ---------
*درس ششم*
 چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني
همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن .
بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي
كشونن به تعريف از فرزندانشون
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي
سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله
هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده
كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد .
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي
مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام
 اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش
يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد .
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي
جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش
تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه
ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد .
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و
پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه
باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف
كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار
ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه .
من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم
نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست
پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه
گرفت !
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !
------------ --------- ---------
*درس هفتم*
 توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه
موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود
دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم
مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره .
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره .
اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره .
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم .
يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود .
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري .
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخريم دوباره
توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره .
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي .
زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم. خداحافظ .
مرد: خداحافظ .
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي
نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟ !
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !
------------ --------- ---------
*درس هشتم*
 يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند
بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند
يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه
زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از
شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم .
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر
دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي
بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي
رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين
خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من
كوچيكتر باشه !
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه .
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش
شد !
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !
------------ --------- ---------
*درس نهم*
 يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت
فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده :
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا
باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر
رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست
نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي
تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه
پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و
نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين !
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده !
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين
بود !
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا
نداشته نباش


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:27  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

...نشسته ام و به هیچی فکر می کنم...با این قرصهایی که دکتر بهم داده بود دیگه اون آدمه که تو مخم یه ریز حرف می زد ساکت شده، دیگه حرف نمی زنه. می دونی چیکار باهاس بکنم که برگرده و باهام حرف بزنه؟....نه قرصامو که قطع کردم هم افاقه نکرد....باهاس برم پیش دکترم و التماسش کنم یه قرص دیگه بده که یارو برگرده و هی حرف بزنه ...دلم واسش تنگ شده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:21  توسط آرتمیس آزاد  | 

...یک درخواست عاجزانه از تمامی طرفداران حقوق نسوان خصوصا آقایان محترم دارم. بابا بی خیال دفاع از حقوق ما زنان شوید که ما خودمون اول برج می ریم حقوقمونو می گیریم! راست گفته اند که می خوای تر بزنی به یکی ازش بد دفاع کن...یا حالا نقل به مضمون یه چی تو همین مایه ها...من نمی فهمم که شما چرا برای دفاع از جنس لطیف سعی دارین فکر کنین که ما جملگی معصومینی پاک و بی نوا کمثل گوسپندیم که در دست پدرسوخته هایی از جنس مذکر گرفتار آمده ایم. آقا من همین جا و از همین تریبون رسمی که خیلی هم غیر رسمی است اعلام می کنم که خودم در درجه ی اول حقه بازی و پشت هم اندازی را به اعلا درجه ی کمال رسانیده و هر عملی که انجام داده ام از سر عقل و شعور نداشته بوده و هیچ پدرسوخته ی دیگری جرات کلاه گذاشتن سر مرا نداشته و ندارد...و اگر هم کلاهی گذاشته و یا خدای ناکرده از سر گچل ما برداشته شده بسیار بسیار حقمان است که بسیار گاگول بوده ایم و یا در آینده خواهیم بود...ملت! بی خیال شده خقوق نسوان را ندیده بینگارید.... بابا گند زدین دیگه حالم به هم خورد.

...

همین

...

*من یک درد عجیبی پیدا کردم تازگیها ...وقتی بی خواب می شم زیاد حرف می زنم تاریخ پستهای آخرو نگاه کنی خودت می فهمی که چه درد بی درمانیه....

همین تر...

**نا آشنایی که با نام <<یک نفر>> کامنت گذاشته ای .اگر شما حال آن دوست مشترک را می خواهید بدانید خوب برای من ای میل بزن یا رد و نشانی بگذار. ببین مادر جان توقع نداری که من توی بلاگم پروفایل اون بنده ی خدا را هوار بکشم تا از حالش با خبر شوی که...ولی در حالت کلی می تونم بهت بگم حالش خوبه تا اونجایی که من خبر دارم...برای اطلاعات تکمیلی هم هزینه دریافت خواهد شد...ها ها ها ...مردم ما را به چه بی ناموسی گری هایی وا می دارند ها....

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:28  توسط آرتمیس آزاد  | 

...نشستی اونجا زل زدی به کی؟حوصله ی ننه من غریبم بازی ندارم...دست از ادا و اصول وردار و بگو چه مرگته؟! راس می گی اگه می دونستی که الان خوش و خندان بشکن می زدی...پس نمی دونی چه مرگته؟!خب اینکه چیز جدیدی نیس منم نمی دونم...اصلا ببینم مگه بقیه همه می دونن که حالا تو نمی دونی؟!چیو؟! نمی دونم...هاااا؟!نه...خب یادم رفت...چی؟! کی نه چی؟! به کجا؟! نه ....نچ اصلا... من چه می دونم خب یادم رفت دیگه ...بابا می گم ببخشید یادم رفت...نه ربطی نداره...یعنی چی کی بود؟...کی کی بود؟؟ واا خب معلومه...نه یادم نمی آد....الو...صدات قطع و وصل می شه...چی؟ از تلفن ثابت زنگ زدی؟!....( راست می گه ضایع شدم) الو...الو...من که نمی فهمم... (تلق-صدای گذاشتن گوشی تلفن و بوق ممتد برای طرف مقابل...تلفن دوباره زنگ می خورد...دوباره . . . کسی جواب نمی دهد، تلفن روی پیغامگیر می رود و صدایی می گوید: دیوونه شدی؟وردارگوشی رو...بابا من که چیزی نگفتم...الو...قطع می شود)... موبایلو می ذارم رو سایلنت بدون ویبره توی کشو و با روزنامه ی صبح ولو می شم روی توالت فرنگی... صدای زنگ تلفن خونه ...کون لقت...

...رحمت به اموات کسی که توالتو آفرید...آمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:11  توسط آرتمیس آزاد  | 

می خواستم تو این بی خوابی چیزی بنویسم اما در این پست شراگیم زند نامه ای از فروغ را دیدم و دیدم که هی ببین جانا سخن از ...یادم نیست چی بود دریم دارام دیدیمش یادم نیست...قضیه این بود که منم می خواستم همینو بگم که فروغ گفته: ...همین

فروغ در نامه اش می دونی چی نوشته؟نوشته:

" ...اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتدال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند..."
...

دلم تنگ شد برای فروغ و یاد رفیقی افتادم که یک روز با نگرانی گفته بود نکنه مثل فروغ بخواد زندگی کنه...و بعد گفته بود...داره مثل فروغ زندگی می کنه... و من هیچ وقت نفهمیدم که ترسش از چه بود و وجه اشتراک من و فروغ خدا بیامرز کجا؟ اما الان فقط می دونم با این صدای شر شر بارون که از سر شب نتونسته بود تکونم بده، دلم لرزید...بالاخره نگرانیم برطرف شد...هنوز بارون می تونه دلمو بلرزونه، هنوز...

همین

...

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:51  توسط آرتمیس آزاد  | 

...رفتم روزنامه بگیرم لاشه ی گوسفند ذبح شده ای کنار خیابان افتاده بود، خون خشک شده روی گلوی نیم بریده اش حالم را به هم زد...

...

روزنامه را گرفتم و برگشتم، آن گوسفند هنوز مرده است.

...روزنامه ی امروز را نخواندم، چرا؟ خبر جدیدی نیست.گوسفندی مرده است.جه اهمیت دارد؟نه؟؟!؟...

...نه.

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:7  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

دیشب بعد مدتها خواب خوبی دیدم.بعد از مدتها دلم خواست بخوابم تا خواب ببینم... خواب یک آتلیه ی بزرگو دیدم که همه ی رفقام توش جمع بودن...همه بودن...کتی دختر عموم، پویا ...شاگردای کلاسم...خیلی های دیگه که دلم می خواست کاری براشون پیدا کنم یا بیارمشون پیش خودم....فضای خوبی بود و من یه اتاق پر نور واسه خودم برداشته بودم و ...داشتم اونجا چاپ سیلک کار می کردم ...به فال نیک می گیرمش...فکر می کنم این هفته بتونم اون جایی که دنبالش بودم رو پیدا کنم...یه سوئیت کوچولو تو مرکز شهر....راستش توی پیدا کردن اتاق با مشکل برخوردم...اون استقلالی که می خوام رو نداره و البته اطمینان...حالا اگه آشنا باشه خوب بهتره و یه چیز دیگه س..ولی حسابی خوشحالم...فکر کنم آتلیه مو پیدا می کنم این هفته....

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:24  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

روی پاشنه ی پایش چرخی زد تا دامن کلوش قرمزش هوا برود و کیف کند...خندید. غش غش از ته دل خندید. بعد لباسش را عوض کرد تا بخوابد. توی بالش یک دل سیر برای بچه ای که دیگر نداشت گریه کرد، تا خوابش برد.

...

همین

*دخترک هفده هژده ساله ای برای سقط جنین آمده بود پیش دکتر زنان...دلش برای بچه اش بیشتر تنگ می شد یا پسر همسایه شان؟...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:50  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

چون شاخه های خیزران از هر کجی آزاد

چون باد از هر بندی رها

چون نیلوفر بی آلایش آب

چون شیر بی باک

از همه آوازها

رخت و بخت خویش را بیفکن و

همچون کرگدن تنها سفر کن.

بودا

...

...خسته بودم. این اس ام اس رفیقی بود که رسید و بس چسبید.

...

همین

دیگر چه می خواهم؟ هیچ...

...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:13  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

دلم می خواست آن اثیری لکاته ی شعرهایت می شدم، افسوس که نه اینم و نه آن...

...

ای بابا نوشتیم دیگه کی به کیه؟

...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:47  توسط آرتمیس آزاد  | 

تو را به جاي همه زناني كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بي كران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي كه آب مي شود، براي خاطر نخستين گل
براي خاطر جانوران پاكي كه آدمي نمي رماندشان
تورا براي خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه زناني كه دوست نمي دارم دوست مي دارم.

جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود خويشتن را بس اندك مي بينم.

بي تو جز گستره يي بي كرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آينه‌ي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زنده‌گي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مي برند.

تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانه‌گي ات كه از آن من نيست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها كه به جز وهمي نيست دوست مي دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني كه بازش نمي دارند
تو مي پنداري كه شكي، حال آنكه به جز دليل نيستي
تو همان آفتاب بزرگي كه در سر من بالا مي رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.

پل الووار، ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 2:27  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

مادرم همیشه می گه: نمی ذارن یه شب با غصه ی دیشبمون بخوابیم...راست می گه، الان که فکر می کنم... جلوه، جلوه ی عزیز و دوست داشتنی من...الان کجایی؟ ....عزیز نحیفم مبادا دوباره سرت گیج بره؟ مبادا ضعف کنی؟ عزیزم تو خیلی خودتو خسته می کردی؟ توانت مگه چقدر ه؟آخ که چه ایمانی به کارت داری...حسرت می خورم.... عزیزم کجایی الان؟؟...نمی دونم ....الان مخم هنگ کرده....

جلوه رو آزاد کنید... مگه شکم گرسنه ی اون دیو سیاه اوین چقدر جا داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

...

**کذب محضه اینا، تو باور کن....جدید ترین نوشته ی جلوه جواهری....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:51  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

دیرتر زمانی برای گفتن.

دیرتر زمانی برای بوسیدن.

دیرتر زمانی برای شکستن.

تو همانی نیستی که من به یاد ندارم ؟

یا من آنی نیستم که تو به یاد داری؟

این میان زخم همان زخم سالیان دور است

باور می کنم

...

*دیگه حرفم نمیاد.

**پیرو غیرتی شدن دوستان و وابستگان... بابا اینجا یک محیط محازیه، چرا همه چی رو جدی می گیرین؟ ما میایم یه زررری می زنیم میریم...دیگه عاشقی اینهمه قمپز نداره...گیر دادین ها...واللا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 5:51  توسط آرتمیس آزاد  | 

حکایت این روزها

...

...

روزی گفته بودم دلم می خواهد هر روز یک دسته رز چند رنگ روی میز کنار پنجره بگذارم...او برایم یک بغل رز مصنوعی آورد با ده تا شیشه اسانس گل سرخ هلندی...می گفت برای اینکه همیشه ببینیشون و به یادم باشی !!...راست می گفت برای همیشه در خاطرم ماند. حیف که او فقط اینطور بلد بود عاشق شود...

همین

...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:57  توسط آرتمیس آزاد  | 

نگهدار...عمرا پیاده نمی شم!!

...

آقای رضا ولیزاده را نمی شناسم... فقط آنچه می دانم به جرم نوشتن در زندان اوین است از دیروز تا حالا... خودتان بخوانید وبلاگ ایستگاه را و یکی به من بگوید که چه جرمی می شود برای این نوشته ها تراشید...واقعا من کودن تر از این حرفهام که چیزی بتونم پیدا کنم...شما کمک کنید...

...

... اما این دفعه خودتو ناراحت کن یک کم لطفا...

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:31  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

دوستی گفت: ریشه لغوی آرتمیس را پیدا کرده است... یعنی شفا دهنده...

شفا دهنده... ممم...؟؟... شفا...؟...یادم رفت بپرسم شفا دهنده ی کی؟ خودم یا دیگران...؟؟

همین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:45  توسط آرتمیس آزاد  | 

اینها واگویه های تک نفره ی منه که برای جلوگیری از خل شدن می نویسمشون که از ذهنم بیرونشون کنم.پس من فقط می نویسمشون و دوباره نمی خوانم اونها رو... شما هم نخونید. یا اگه خوندید دیگه پای خودتون ...هر بلایی سرت اومد به من مربوط نیس گفته باشم....

 

خیلی کوچک بود. وقتی که دفتر مجله می رفت. آن موقع تلاش می کرد زیاد نخندد.هر کس را که می دید اخمی تحویلش می داد و بعد لبی به دندان می گزید و فرار می کرد. توی دانشکده راحت بود. با آن که همان چند ماه اول فهمیده بود که دانشکده جای بزرگتری است و آدمها همان بچه های جیغ جیغوی هنرستان نیستند و هر کسی برای خودش یک پارچه خانوم شده و این پسرها که تا همین قبل از تابستان موقع تعطیل شدن مدرسه به متلک و سوتی دلخوش بودند، حالا هر کدام جوانانی آینده دارند که جهان هنر و فلسفه در انتظار آنها ایستاده است یک لنگه پا!! عادت کرده بود به بحث های سیاسی و سیگار کشیدن و پاتوق ساختن. حالا اگر پسری به دختری نزدیک می شد و احوال می پرسید اوشکول محسوب می شد و دخترهایی هم که آرایش می کردند ددری و بدنبال شوهر! این میان جمع کوچکشان پای ثابت فیلم و نمایشگاه شده بود. مجید و مجید و آیدین و آرتی و نگین و نسیم و گلنازو پریسا و  ... یادش نمی آمد. و یا شاید بهتر بود که به خاطر نیاورد.ذهنش اینطور خواسته بود. هر چه بود خوش بودند و زیاد. و همه ساده و بی شیله پیله، و یا خودش خواسته بود که اینطور آنها را ببیند. اما خیلی میان بچه ها نمی ماند. توی مجله کار می کرد. جایی که آقای پرچگانی استاد ترم یک دانشگاه هنر معرفی اش کرده بود. دفتر کثیفی در خیابان جمالزاده شماره ی 91 و طبقه ی سوم به نام مجله آدینه. جایی که در راهرویش به باباچاهی شاعر سلام می کرد و در راه پلله یکبار از جلوی مسعود بهنود کنار کشیده بود و آقای بهارلوی داستان نویس را زیر چشمی می پایید و فرج سرکوهی را هیچ وقت ندید، همیشه فقط صدایش را می شنید...و همه ی اینها شادیهای کوچولویی بودند که سر ذوقش می آوردند و فکر می کرد می شود روزی آدم مهمی شد! به همین سادگی!! حالا من با خیلی آدمهای مهم آشنا هستم و این فکر کودکانه آن قدر خوشحالش می کرد که به آقای مدیر مسوول که با خودکار سیاه بیک !! اش کارهایی را که ساعتها زحمت کشیده بود سیاه می کرد، لبخند می زد و چشمی می گفت و نا آسمانها پرواز می کرد. اما ناخودآگاهش ناراحت شده بود. آنقدر که از وقتی از دفتر مجله بیرون آمده بود هیچ وقت نام آن آقای مهربون سیبیلوی دمدمی مزاج با آن خودکار بیک سیاه را به خاطر نیاورد. یادش آمد که آنجا پسری را می دید که از خودش بزرگتر بود، شاید به سن و سال همین موقع ها؛ بیست وهفت یا هشت را داشت. آرام و بی صدا. ویراستار بود. و با آنکه آن موقع او را نمی شناخت اما تنها آدم مهم از آن جمع مهم شد که دخترک تصویرگر را از وبلاگش بازشناخت و خوشحالش کرد. و این یعنی محبت. محسن فرجی داستان نویس. همان موقع آرزو کرد که هر جا هست موفق و شاد باشد. چشم از پنجره ی بیمارستان گرفت و به پشت غلتید. ملافه را تا زیر چانه اش بالا کشیدو به سقف خیره ماند. یاد آن پنج شنبه افتاده بود که خبر تعطیلی مجله را دادند و پیرمرد کپل سیبیلو به او اطمینان داده بود که تصویرهایش را چاپ خواهد کرد و خواسته بود که بماند. فکر کرد که چقدر آن پنج شنبه شلوغ بود. چقدر آدمهای مهم می آمدند و می رفتند و او هر چه تلاش کرد نتوانست از آن اتاق کوچک بیرون بیاید حتی به بهانه ی کپی کردن. پیرمرد آن روز آنقدر مهربان شده بود و آن قدر به فکر کارهای او بود که فقط به او اطمینان می داد که طرخ هایش را همان روز می خواهد ... و او باید کارش را تمام می کرد. مادر زنگ زده بود و نگران شده بود که به مجله حمله نکنند و دختر کوچولوی نوزده ساله ی کپل اش را به زندان!! ببرند. و دخترک خجالت کشیده بود و دروغ گفته بود که مامان با بچه ها می ریم بیرون.سینما شاید. نگران نباش اینجا نمی مونم. و به عادت موقع هایی که خجالت می کشید از اینکه مادرش بیش از حد نگران شده است، تمام جمله ها را با صدای کلفت و بی تفاوتی گفته بود. باز دلش گرفت که چرا مرتضی (ممیز) را یکنفر صدا کرد و او از جلوی در برگشت. او با خودش خندیده بود و فکر کرده بود که روزی او هم میان این آدمها به اسم کوچک خطاب می شود؟!!؟ و بی نهایت ذوق کرده بود. آن شب بیخوابی در بیمارستان همه ی گذشته را زنده کرده بود. روی تخت درازکشیده بود و سنگینی تنه اش را روی دست چپش انداخته بود تا لرزش آن را بگیرد. همان دستی که اینهمه آرزو برایش داشت. همان دستی که او را میان آن آدمها جای داده بود و کار کوتاه شش ماهه توی مجله را برایش خاطره ای خوش کرده بود. و با تکیه به او جاهای دیگر هم شغل گرفت. اما بغضش از آن بود که چه بر سر آن آدم کوچولو آمده است. فکر کرد که دخترک از میان آن همه اتفاق چطور بزرگ شدو چطور.... خاطره ی بیمارستان و مجله و همدوره ایها را به یاد می آورد. چهارزانو پای کامپیوتر نشسته بود و دیگر نگران سلامتش نبود. فکر کرد بعد از دو سال حالا بهتر شده است. نوشت. از اراده اش برای خوب شدن. خمیازه ای کشید و فکر کرد هیچ چیز گذشته را بر نمی گرداند. الان دیگر راحت می خندید. زیاد می خندید. دوستان مهم زیادی داشت که خیلی از آنها او را به اسم کوچک صدا می زدند. اما آن گروه بی شیله پیله را چطور؟!...نه نداشت. حالا دیگر ساده لوح و احمق و زود باور نبود. حالا خیلی بهتر شده بود. بچه نبود. اما...  فکر کرد که حالا از آن مجسمه ی کوچک، توده گل بی شکلی مانده که باید نمه آبی بخورد تا از سفتی درآیدو بعد خوب ورز بخورد و روی میز کوبیده شود و با کمی گل تازه مخلوط شود تا بشود گل آماده ی کار!! و دوباره شروع کند به طرح زدن و ساختن. و هی افسوس بخورد که این گل دیگر به خوبی اولش نخواهد شد. نخواهد شد. نخواهد شد. نباید فکر دیگری کرد. نباید غصه خورد. اما گریه را نمی شود کاری کرد... دلش همان موقع ها را می خواست. واقعا دلش می خواست قدرتی او را برگرداند. شاید، شاید کمتر اشتباه تجربه می کرد. شاید هم همان اشتباه ها را تکرار می کرد. نه.طاقت این را نداشت... همین...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:39  توسط آرتمیس آزاد  | 

همیشه همین لباسها رو می پوشید. به قول مادرش کیسه های برنجی که سوراخ کرده باشند و بیندازند گردن تو! توی خانه دوست داشت راحت باشد. پیراهن های بلند و گشاد و سبک. پارچه های رنگی گلدار با زمینه های روشن، آزاد و رها. بی هیچ زیرپوشی. اصلا به لباسهای تنگ عادت نداشت. می گفت نمی گذارند درست فکر کنم! خواهرش خندیده بود که ببینم تو شلوارو هم می کشی کله ات؟!... توجهی نمی کرد. عادت داشت به این طعنه ها. آنقدر که دیگر حتی نمی شنیدشان. درست مثل کلمه ای که هی تکرار کنی،آنقدر که کم کم معنای اولیه اش را از دست بدهد و تبدیل به وجود تازه ای شود. وجودی که شاید  دیگر از جنس کلام هم نباشد. زندگی خودش هم انگار همینطور بود. فاجعه ای یا اتفاق خوبی پیش می آمد، بعد در گردش روزگارش هی می چرخید و هی تکرار می شد، دوباره می چرخید تا به خوشبختی یا فاجعه ای  دیگر می رسید و این میان تو گویی او خودش ناظری است غلتان. یک عمر غلتیده بود و مثل یک تکه گل رس با هر ضربه ای شکلی گرفته بود. گاه بدون حرکت مانده بود و مثل سنگ سخت شده بود و گاه با شتک آبی به باتلاقی تبدیل. پیراهن را روی پاهایش کشید.همان طور که همیشه دوست داشت و همانطور که همیشه  مادر، صدایش در می آمد که محکمتر بکش اونطوری پاره نمی شه!! پاهاشو توی شکمش جمع کرد و پیراهن گلدار را تا روی مچ پاهایش پایین کشید.دستهایش را زیر چانه اش ستون کرد و نگاه کرد. دیگران گاهی خندیده بودند و گاهی به حالش می گریستند. جماعتی می گفتند طفلک خیلی سختی کشید، خدا می دونه چه کشید تو این سالها!!؟ و جماعتی به نجوا حکم صادر کردند که حقش بود. دختره ی خیره سر، می خواست حرف گوش کنه! و او سرش را روی کف دستش سراند تا به عادت موهایش را به پشت گوشش بزند و از زبری سرش چندش خورد. یادش رفته بود که طاقت سنگینی موهایش را نداشته و دیروز سرش را از ته تراشیده است. لابد جلو فکر کردنتو می گرفته!؟! ببینم یعنی می ترکونی امرو هان؟؟ همکارش به کنایه گفته بود و او هم همراه بقیه، به خودش خندیده بود. به یاد حرف او دوباره خنده اش گرفت و بی آن که حرفی بزند نگاه کرد. فکر کرد که همه راست می گفتند تو همیشه هر کاری دلت خواست کردی! و باز هم نفهمید کجای این کارش ایرادی داشته است؟ شاید ایرادش همین باشد. همین که دیگر راحت نبود. همین که دلش خواسته بود همین باشد. انگشت پاهای بی جورابش را تکان داد و بینی دکمه ای عروسکش را کشید و فکر کرد چرا نباید به همه کس همه چی رو گفت!؟ و باز هم نفهمید که چرا آدم که نباس هی بخنده که؟! و با اینکه پیراهن کیسه برنجی تنش بود نفهمید که چرا باز هم احساس خفگی می کرد؟ ... با خودش فکر کرد واقعا توی زندگی هر کاری دلش خواسته کرده؟!؟  به عادت دستی به موهایش کشید تا طره ای را به پشت گوشش عقب بزند. اما از زبری موهای تازه درآمده چندش خورد. تصمیم گرفت همانطور که دوست دارد زندگی کند درست مثل یک تکه گل رس که با هر ضربه ای شکلی بگیرد و گاه که بیحرکت می ماند مثل سنگ سخت شود و گاه با شتک آبی به باتلاقی تبدیل.... مادر صدایش زد و از سبد خریدش یک بسته دستمال کاغذی در آورد که اینو واسه تو خریدم ببین عکس وینی پوهه!! فکر کرد من که فقط بیست و هشت سالمه و خندید.خنده اش هم مثل یک تکه گل رس بیقواره و بی شکل که آب زیاد خورده باشد روی صورتش وارفت. باید فکری به حال مجسمه هایش می کرد...با خودش گفت گل رس دوام ندارد، چوب محکمتر است تازه می شود آن را تراشید و خراش داد!!... باز احساس خفگی کرد. پیراهنش را درآوردو فکر کرد تنش هم سنگین است و ازاین فکر، به خود لرزید.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:20  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

خدا حفظش کنه استاد گنجینه معلم چاپ سیلک ما تو دانشکده بود. یک جمله ی معروف داشت که به همه ی دخترها می گفت و من نفهمیدم چرا هر وقت می خواست این جمله را به من بگوید یک پس گردنی شیرین هم چاشنی ش می کرد. جمله ی معروف می دانید چه بود؟

- تو اگه عقل داشتی که دختر نمی شدی!

همین

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:50  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

من حالم خوبه...بشکن می زنم...سر کچلم می خاره...همین

...

همین...

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:38  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

وقتی که از هیچ نمایشگاهی لذتی نمی بری...وقتی که از خوندن کتاب هایی که دوست داری کلافه ای...وقتی که نقاشی کردن برات عذاب می شود اما نمی تونی نقاشی هم نکنی...وقتی می دونی چه مرگته اما هیچ غلطی نمی کنی...وقتی از این چیزی که هستی لجت می گیره و نمی تونی جور دیگه ای باشی...وقتی یکسره داری تو مخت با خودت زر می زنی...وقتی حتی دیگه از کسی بدت هم نمی یاد چه برسه که بخوای عاشقش بشی...بهتره بری بمیری*....همین

...

فکر کنم تمام مشکلات فلسفی من مال این پنج تا استوری برد آشغالیه که باهاس تمومشون کنم و هی کشش می دم...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 1:14  توسط آرتمیس آزاد  | 

هی آقا دیلینگ...می دونی چرا من نمی تونم به کسی بگم به من چه؟ آقا دیلینگ می دونی چرا نمی تونم کسی رو از روی عمد آزار بدم؟ آقا دیلینگ هیچ فهمیدی چرا هیچ وقت نسبت به  غم و غصه ی هیچ کس نمی تونم بی تفاوت بگذرم؟...آقا دیلینگ می دونی دلم می خواد کسی بگه فلانی یه خودخواه عوضیه یا یه آدم گه بداخلاق...آقا دیلینگ من خیلی دلم می خواد بقیه رو نفهمم تا از دستشون فرار نکنم.من از دست آدما فرار می کنم چون نمی تونم بی تفاوت باشم نسبت بهشون....فرار می کنم چون اینهمه آدم یه جا جا نمی شوند....آقا دیلینگ می دونی وقتی نتونی که مهربون نباشی دیگه مهربون بودن فضیلت نیست؟ آقا دیلینگ من نمی توانم اینی که هستم نباشم.من بلد نیستم که خوب دروغ بگم.دروغ می گم ولی حتما طوریه که بفهمن دارم دروغ می گم...نمی تونم از هیچ آدمی کینه به دل بگیرم دستکم خیالم راحت می شد و می گفتم ازش متنفرم و خلاص.... همیشه فکر می کنم تو اون موقعیت من چه می کردم؟ شاید من هم همین رفتار رو داشتم....مساله اینجاست که نمی تونم نخندم...می فهمی آقا دیلینگ...من می خوام نخندم...من از اینکه با خنده، از این دنیای پست پر از آدمهای وحشت زده که از سایه ی خودشون هم می ترسند،انتقام بگیرم خسته شدم....می فهمی آقا دیلینگ....با این همه من نمی تونم به کسی اعتماد کنم و این اصلا در روش فکری من درست نیست...می فهمی؟ من در عمل به آدمها نشان می دهم که بهشون اطمینان دارم ولی در ذهنم از آنها فرار می کنم...چرا؟ آیا این که من فکر می کنم دیوانه ام یعنی دیوانه ام؟ من نمی فهمم...هیچ چیز رو نمی فهمم....هیچ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:43  توسط آرتمیس آزاد  |