|
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
|
...
خدا را شکر می کنم که می توانم بخندم و گذشته رافراموش کنم و به فردا فکر کنم، خدارا شکر که می توانم. خیلی های دیگر هم می توانند این کار را انجام دهند اما انجامش نمی دهند.
...
...
راستی چرا بزرگ که می شویم آدمهای دوروبرما بیشتر می میرن؟ بچه که هستی مرگ خیلی خیلی دوره...خیلی دور...دایی من از مرگ مادرش می ترسدو گریه می کند...درست مثل یک بچه ی کوچولو... من همیشه از گریه ی آدم بزرگها ترسیده ام.... وقتی دایی ام را بغل کرده بودم و آرامش می کردم، فکر کردم که بزرگ شده ام... آنقدر که بلدم کسی را دلداری بدهم حتی اگه آدم بزرگ باشه... من به آدمی که از مردن مامانش می ترسه چی بگم؟ چی گفتم؟؟ اصلا یادم نمی آید...
...
...می خواهم حرف بزنم.اما نمی دانم از کجا شروع کنم.چند روز نیستم.تا سه شنبه شب نیستم. فعلا میام اینجا اطلاع می دم که تا کی نیستم یا نمی خواهم حرف بزنم.این توصیه ی یکی از رفقاست.البته هیچ کارمزدی بابتش به من نخواهد داد.حالا من چرا اینکار را انجام می دهم خودم هم نمی دانم. بالاخره تز کوفتی لعنتی عزیز داره با تپ تپ و تلق تلوق راه می افتد.همین...
...
فعلا روزه ی سکوت دارم.نمی تونم آپ کنم.ببخشید.
...
.
...
من تازگیا دچار یه مشکلی شده ام که چندان جدید هم نیست، ولی کم کم برام جالب شده: اول اینکه من آدمایی که باید یادم بیاد و اونها یه عالمه حرف دارند و هی می خواهند من به یاد بیارمشون(اونها یا خاطرات اونهارو) من اصلا یادم نمیاد و در مقابل یه سری چیزای بی ربط که اصلا هم به خاطر آدم نمی مونه رو به یاد می آرم...یعنی در هر دوحال طرف صحبت می خواد کله ی منو با پتک له کنه....
دوم اینکه در مواقعی که باید عقلم کار کنه و بفهمم، عمرا نمی فهمم...در عوض مواقعی که باهاس یه کره خر تمام عیار باشم و هیچی نفهمم تا از زندگی لذت ببرم، همه چی حالیم می شه و گند مب زنم به همه چی...
می بینی ما با چه مشکلاتی طرفیم؟!!...
..و
...همین
آشغال بود... دیلیتش کردیم. همین...