تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

...

...زن نگاه کرد. فقط نگاه کرد. می خواست بگوید "به تمام این نقطه ضعفها که گفتی و من قبولشون دارم اینو هم اضافه کن که ما زنها وقتی شما مردها باهامون درد و دل می کنید و برامون نق می زنید، عادت داریم لبخند بزنیم و با مهربونی بهتون ثابت کنیم که همه چی به زودی درست میشه و هیچ جای نگرانی نیست. حتی اگه از ته دل ایمان داشته باشیم که واقعا اوضاع از این بدتر امکان نداره... این هم نقطه ضعفه ما زنهاست ...چون شما مردها در این مواقع وقتی ما بخواهیم درددل کنیم با قدرت با این مساله برخورد می کنید و می گویید: ببین عزیزم فکر کن من اصلا نبودم... و این جمله معمولا مال وقتیه که هنوز من یک پاراگرافه نق زدنم رو هم هنوز تموم نکرده ام... آه ای مردان قوی چه می کشید از دست ما زنهای ضعیف!!..." حتی درآمد که بگوید"به...به تموم ..." اما حرفش را خورد و تصمیم گرفت مثل یک مرد قوی باشد.با اینکه می دانست که این هم یکی از همان تصمیمهایی است که همیشه عادت دارد در مواقع سخت بگیرد. اما بالاخره با طبیعت که نمی شد جنگید.

 

...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 3:37  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...من از قول نگار صدقی که می گوید که کریستیان بوبن گفته که:

حاضرم رنج بکشم، ولی حاضر نیستم تسلیم یأس شوم.به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند...

...می گویم:

حاضرم رنج بکشم، ولی حاضر نیستم تسلیم یأس شوم.به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند...

ببین این دومی رو من گفتم. فهمیدی چی شد؟ ...

مهم همین نکته است که دومی دیگر برای کسی جز خود من نیست.چون من اینجا از جمله استفاده کردم برای گفتن...فهمیدی؟ نه؟ بابا... بی خیال!! می خواهی خیلی بهش فکر نکن...

...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:36  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

عباراتی که در موتورهای جستجو سرچ شده و به بلاگ من رسیده اند شاهکارند:

"آمپول درد، هیس کوچولو بیدار میشه، مریلین مونرو، خط عمر کف دست و وینی پو و..." اما این آخری در نوع خودش شاهکاریه:

"نماز برای بخت گشایی"

یعنی من نمی دونم این تکنولوژی گوگل چطور شقایق رو به بادهای بهاری پیوند می دهد؟؟ نفهمیدم...

**آقا یا خانومی که از این سرچ می آیی به وبلاگ من ای مهربان با خودت تخم مرغ شانسی بیاور... نه ببخشید قاطی کردم.آقا سر جدت فحش به اقوام درجه یک و خونی و مرده و نمرده ی ما نده...به من چه که این گوگل اینطوریه!!!

...همین

اما یه قضیه ی دیگه:بابا یکی نیست واقعا اسمش آرتمیس باشه؟؟ خب گیر دادم به این... بعدش هم یک مساله ای خورد تو ذوقم یه آدم بیشعوری دور از جون شما اسم غذای سگی رو که تولید کرده گذاشته "آرتمیس"، آی ملت خوش سلیقه اند... واقعا که... حالم گرفته شد...چند وقت پیش تر ها یک سنگ قیمتی پیدا کردم که اسمش آرتمیس بود و کلی کیفور شدم ... بالاخره دیگه! لابد حالا اگر بیشتر بگردم سنگ توالت و قبر و سنگ پا و ... هم با لیبل آرتمیس پیدا می کنم... پس نمی گردم که افسرده نشم...هه

...همین.

نه یه قضیه سوم هم هست... که... که ...ای بابا حواسم رفت ...مسخره بازی در نمی آرم به خدا ، یادم رفت چی می خواستم بگم...

...همین تر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:15  توسط آرتمیس آزاد  | 

زحمت کشیده یکی  ما را پینگ فرماید.... فیلتره لامصب.

در ضمن مشکل خلاقیته حاده، بد جور...

...

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 1:14  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

فلاسک قهوه و بسته ی شکلات و سیگارو رفیق خوب...کوهپایه و هوای خنک و باک پربنزین... یعنی میشه از زندگی لذت برد به خاطر یکی دیگه... خانومی شبونه گفت بزنیم بیرون، حوصله نداشتم اما طاقت نه گفتن هم نداشتم...با اینکه خودم پایه ی چای ام ، قهوه دم کردم و بسته ی شکر و شکلات را برداشتم و زدیم بیرون. سیگاری گیراند. بعد از قهوه ای که تنها خورده بود و هی گفته بودم نه و هرچه خواسته بود گفته بودم نه، پرهیز دارم، این یکی را دلم نیامد. قید سر درد را با یک پک محکم زدم. آخرین بار سفر شمال پارسال بود. با مامان رفته بودیم چلندر. بعداز سفر نصف پاکت سیگار خشک شده را دور انداختم. همان بود تا امشب. اما باید اعترافی بکنم، سرم که درد نگرفت هیچ، احساس می کنم چیزی ترکید، مثل بادکنکی که پر آب باشد. و حالا شناورم. معلق. مثل وقتی توی آب پاهات از کف استخر جدا می شوند و تو میان آب معلقی و هیچ صدایی نمی آید.هیچ صدایی. حتی صدای قلبت را نمی شنوی. سرم درد نگرفت. نشانه ی خوبی نیست، اما حس خوبی دارد. الان دیدن کارهای "ماگریت" هم خوشحالم می کند. الان حتی کتاب گنده ی موزه ی گوگنهایم را دوست دارم. الان خود خودم هستم.

همین...

ممنون خانومی، چسبید.

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:59  توسط آرتمیس آزاد  | 

...بوم سفید را گذاشته ام تا طرحی بزنم...خشکیده.هیچی تو فکرم نیست.هیچی.

...

همین.

بوم سفید داره برروبر منو نگاه می کنه.حالم از سفیدی چشماش بهم می خوره.

چه جوری میشه خلاقیت رو انگولک کرد؟

...ها؟

...ها؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:50  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

من می خوام سازدهنی گوش کنم...می شنوی صدامو؟ الکی نیست که!... خودت هم می دونی، پس ناز نکن... سازدهنی می زنی؟...کنار آتیش.... خوب؟

...

خوب؟قول؟

...همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:28  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...ممممممممم.همم...مم...هه.

...

همین.

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:30  توسط آرتمیس آزاد  | 

...ببین مشکل همینجاست.همیشه دقیق است، همیشه.

یا دقیقا همون چیزیه که انتظارشو داشتی ...ویا،

دقیقا همون چیزیه که انتظارشو نداشتی...

...

همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 15:17  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

نافهمی امری است کاملا اکتسابی که تحصیلش مشقات فراوان می برد، اما رسیدن به ذات متکامل گوسفندی نیاز به قریحه و نظرکردگی خاص دارد*که طلبه ی آن یا به کمال مطلوب رسد یا جان به جان آفرین دودستی تقدیم نماید.(توضیحات تکمیلی را ضمیمه خواهم کرد)

*این کلمه متعلق به کاراکتر شیطان در یکی از سریالهای درپیت تلویزیون است که اگر نامش راببرم و بگویم به قول "الیاس" آق مجید بدون هیچ عذاب وجدان یا اندکی ترحم با تریلی از روم رد می شه و تازه یه دنده عقب هم می گیره تا از سفتکاریه قضیه مطمئن شه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:47  توسط آرتمیس آزاد  | 

.

...یک معجزه! من نمی خوام نق بزنم...

همین.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:8  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

    به طور کلی آدم مزخرفی شده ام به تمام معنا. حالا لازم نیست کامنت بذارین که قبلن هم همچین گهی نبودی! خودم می دونم. اما در هر صورت بسیار بسیار از ابراز همدردی و کامنت های مهر آمیز دوستان وآشنایان و وابستگان و غیروابستگان، خصوصا غریبه های محترم کمال تشکر و امتنان را دارم...نه بذار عین آدم بنویسم. منت گذاشتین سرم که اینهمه هوامو دارین... خوب شد اینجوری... اما در باب اتفاقات جالب و عجیب غریبی که معمولا وقتی تصمیم می گیری زندگی کنی هی زرت وزرت می افتند... نگران نباشید که نگران نیستم می شه با بودجه ی محدود و توقعات نسبتا خیلی بالا جایه خوبی رو پیدا کرد یعنی با یه تومن ماهی 150 میشه امید داشت جای دنجی پیدا شه( نه لازم نیست با پیک موتوریا همکار شم) البته گفته باشم، اگه هنوز کله خری پنج شش سال پیشمو داشتم یقین بدونین واسه پررویی هم شده می رفتم عدل همونجا رو می گرفتم و الانم کلی دوست و رفیق پیک موتوری داشتم (شایدم زن یکیشون شده بودم و الان با چارتا بچه ترکش می نشستم می رفتیم شابدولزیم(لفظ ادبی رایج میان عوام برای کلمه ی شاه عبدوالعظیم) کسانی که گذشته ی چندین ساله ی منو می دونن قطعا این احتمال آخر را به ظن قوی تایید خواهند کرد-متشکرم) ... بعله جونم برات بگه که به مدد و راهنمایی رفیقی فهمیدم که بسیار بسیار اسکول تر از آن هستم که به نظر می رسد و باید یا فکری برای این قیافه ی غلط انداز بکنم یا برم بمیرم... خلاصه که کلی در خودم استعدادهای بی شمار کشف کرده ام، آن هم از نوع ماوراء الطبیعه ی فول ... مثلا به شدت خاصیت بخت گشایی دارم شاهدش هم آدمهایی که در زندگیم آمده اند و همچین که یه خورده داشتیم گرم می شدیم و تازه سر صحبتمون گل انداخته طرف اگر دختر بوده رفته خونه ی شوهر و یا دوس پسر پیدا کرده و خلاصه انقذه سرش شلوغ شده که بیا و ببین...آن هم به طرفه العین و اگر هم پسر بوده (در این مورد اخیرهنوز تجربیات قابل اتکا نیست و فقط حدسیات را می نویسم.اعلام نتیجه به آزمایشات تکمیلی موکول می گردد) تازه به این فکر افتاده که دنیا رو تجربه کنه و ببینه چند تا زن دیگه پیدا می شه که بشه باهاشون تجربه! کردو حالا که خدا بهش منو داده که انقده ماهم. بره ببینه دنیا چه حالی داره؟... و یا از اون طرف همچین کارش می گیره که واسه خودشم وقت نداره ، یعنی تا قبلش داره می مرده ها اما منو که دیده گل از گلش شیکفته و تصمیم گرفته زندگی کنه و ده تا کارخونه و بیست تا تولیدی هفت دهنه بقالی دریانی در پنج شهر مختلف را بندازه... بالاخره این رسالتی بر دوش ما بود که بگوییم و از خدا پنهان نیست از خلق خدا هم پنهان نباشه که اینجانب شفا می دهم. کافی است فکر کنم آدمی قابل اطمینان است... تمام ...بیست و چارساعت طول نمی کشه که طرف همه ی کمبودهای زندگیش ردیف می شه و می بینه که ایول چه حالی می ده زندگی و بعد هم ازم تشکر می کنه که بهش این فرصتو دادم و می ره پی بختش.... و ما همچون درازگوشی در گل(به کسر گاف) اندر.

   القصه، بی خیال بشوید که خودم می دانم همه ی اینها به نگاه خودم و کوفت و زهرمار کودک و بالغ و والد و گذشته و گشتالت و فروید و اریک برن و هر چرتی که هر روانشناس پدرسوخته ی دیگه ای در مورد فردگرایی و نسبیت اخلاق و رفتار گفته، مربوط می شود. پس تسلیم می شوم و می روم پیش دکتر صادقی، پیری عزیزم که قربونش برم با اون خط ریش چکمه ای و ماگ قرمز و لپای گل انداخته و منشی لاتش لبخندی بزنه و دوز قرصها رو درست مثل فیتیله ی چراغ نفتی بالا و پایین بکشه ببینه اگه از جوش افتادم و دارم یخ می کنم می گه شعله رو بدم بالا و اگه داشت ته می گرفت و بو جززش در اومد همچین یه هوا کم کنیم شعله ی زیر این دیگ لامصب مخ رو که باهاس یه ریز قل قل کنه... خب حالا از غر زدن دست بر داشته کمی هم برای عزیز دل خودم نق می زنم... هاهاها ... چی فکر کردی؟ فکر کردی میای تو وبلاگ من که حرف درست و حسابی بشنوی؟ نه آقا جان مگه سواد نداری اون بالا نوشتم چی می گم و چه جور می گم. دو زار مالیات نداره حرف مفت، به جان عزیزتان عرض می کنم....

    بگذریم .حالا هر کی ندونه فکر می کنه من تمام روز و شبم به امور معجزه و بخت گشایی و طلسم شکنی از مریدان و اهل بیت و محل می گذره! نه بابا اییییییییییین همه زر زدم که بفهمی چرا حال ندارم با کسی رفت و آمد کنم و الان سه چار سال بیشتره تو این غاره چمباتمه زدم و در و دیواروسیاحت می کنم. همین...

خب چیه؟ خیلی خری اگه فکر کردی حرف مهمی می خوام بزنم... هوررررا گول خوردی بازم.... همین.

اینم از عیش امروز ما...هوررررراااا... من برم اسکچ هامو بزنم.     

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:14  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

حالم خوب نیست...استرس و ناراحتی رو تحمل می کنم.تحمل می کنم و آرامبخش می خورم تا یکدفعه از پا بیفتم و از روی ناچاری به خودم و مخم مرخصی بدم... دنبال یک دفتر کار می گردم در واقع به خاطر بودجه ی اندکی که دارم ترجیح می دهم که یک اتاق از یک دفتر نزدیک به شغل خودم را اجاره کنم... آقای مهندسی که معمار است آگهی داده بود.. اتاق نسبتا بزرگ و مناسبی به نظر می آید به خصوص که به من نزدیک است(محدوده ی شمال غرب) در هرصورت جای خوبی به نظر می آید فردا می روم ببینم آگر حالم خوب بود البته...تا ببینیم خدا چی می خواد؟خیر باشه... 

اگر جایی را سراغ داشتید بهم خبر بدهید... مشخصاتی که می خواهم نسبتا بزرگ(مثلا بالای هجده متر) ترجیحا آفتابگیر و *کمی تا قسمتی کاری نزدیک و به قول روزنامه چی ها مرتبط!! با کار من ... یعنی طراحی و دیزاین... و طبیعتا با حداقل بودجه ...

*امروز جایی زنگ زدم که همه ی امکانات را داشت توی عباس آباد، بر خیابون، یک سالن ۳۰ متری بود و قیمت هم مفت ... فقط یه مشکل کوچولو داشت کار اونا خودشون پیک موتوری! بود و بامزه اینکه آقاهه اصرار داشت که "خانوم حالا شوما بیاین بیبینین می پسندین ما هم که سر صدایی واسه شوما نداریم همین خودامون هستیم..."

...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:49  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

روزها می گذرد و تو در انتظار روز دیگر و هفته ی دیگر مانده ای... یازدهم گذشت و تو در یاد یازدهمین روز مهر ماه سال دیگر خواهی بود تا در کجا و چگونه جشن بگیریش... ما در انتظار سالها و هفته ها و روز های دیگریم و از یاد برده ایم که چند سال منتظر همین یازدهم مهر ماندیم....یادم تو را فراموش ... میدانی؟! حتی حوصله نداشتم همین رو بهت بگم... عیب نداره بازی به سه... خوبه؟

...همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:46  توسط آرتمیس آزاد  | 

دستانم پشت شالم گره خورده درهم.

امشب چرا چنین رنگم پریده است؟

شرابی تلخ از اندوهی بی پایان

به او خوراندم.

 

می توانم فراموشش کنم؟

تلو تلو خوران بیرون رفت،

با گردی از اندوه بر چهره.

دیوانه وار پشت سرش دویدم،

از پلله ها پایین رفتم. وارد کوچه شدم.

 

فریاد زدم: « شوخی بود، باورکن!

از پیش من نرو. ترکم نکن!»

لبخندی ترسناک چهره اش را پوشاند،

به سردی گفت:

« در باد نایست، سرما می خوری.»

 

 آنا آخماتووا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:29  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... وااای که پرایزنر آدمو دیوونه می کنه.. همممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:30  توسط آرتمیس آزاد  | 

... شب قدر را به آدم شدن گذراندم ...بعد از مدتها دوری بججور چسبید. وضوی نیمه شب که سرماش اون ته مونده های خواب رو هم می بره و بعد هم بوی شمع و خاک مُهر و تسبیح.. و برای اولین بار نماز شب قدر رو خوندم... نمی دونم از یه طرف دلم روشنه و نشونه ها رو می فهمم.می فهمم که یاد منه، حواسش بهم هست...از اون بالا می پاد منو... اما از طرف دیگه دلم هرری می ریزه ...نکنه!!؟... مامانم قرآنشو بست و بهم گفت می دونی چرا آدمهایی که خودکشی می کنن باید عذاب بکشن؟ من:...  چون از رحمت خدا ناامید شدن!! حرف گنده ای بود... پشتم لرزید... نیازی به کشتن جسم نیست ما هرروز بارها و بارها روحمان را می کُشیم و باید تاوانش را بدهیم... آره من الان دارم تاوان همینو می دم... خدا حتما حواسش بهم هست.. خدا کنه همه چیزو همین جا پام حساب کنه... همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:38  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

سخت نمی گیریم. حال من خوبه اما تو باور نکن...

...

*نگران من نباشید اگر اینجا احساسات و هیجانات لحظه ای ام را ننویسم می ترکم و گندو کثافتم دنیا رو ور می داره...

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:25  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... عمری به این در و آن در زدم که دنیا را با نگاهم تغییر دهم ...باور داشتم که تغییر خواهد کرد و این منم که شروع و پایان هر بازی را در دست دارم و چون بازی بلدم و جر نمی زنم و با حریف رک و روراستم پس هیچ راهی جز برنده شدن ندارم... اما بعد از این همه تلاش و تقلا چیزهای خوبی فهمیدم...فهمیدم که توی بازی باهاس جر بزنی تا برنده شی...بلد بودن بازی رو تو نمی تونی بفهمی... بازی رو ممکنه بتونی شروع کنی اما تموم کردنش با تو نیست... احمقی اگه دستتو رو کنی می فهمی هیچ الاغی اینکارو نمی کنه بعدشم توقع داشته باشه حریفش جوونمردونه بازی رو نبره... و دست آخر اینکه الاغ! اینهمه پاهات زخم و زیل شدن و خار رفت و شکست قلم پات آدم نمی شی؟؟ هوی گاو! یه وجب بغل دستت جاده مالروه که همه از اون راه رفتن ..راه هموار و بی خطر... آفرین گوسفند خوبی باش و سر خر و کج کن تو جاده ای که کوبیده شده و راحت می شه توش راه رفت... کسی هم دیگه بهت نمی گه الاغ! تقصیر خودت بود عزیزم...ببین اصن بشین همین جا ببین واست چی می خواد این یارو روزگاره

همین...

... 

خسته شدم از این تلاش بیهوده در راه حماقت! خاک بر سرم.

همین. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 23:39  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

ای دوست یبا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم

با هفت هزارسالگان سربه سریم

...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 21:35  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...فقط به اندازه ی یک طلوع و یک غروب به هیچی فکر نکردم... زندگی در لحظه را تجربه کردم... همین. کلا چون آدم نیستم و بلد نیستم فکر درست و حسابی به درد بخور بکنم پس به همین روش فکر نکردن ادامه می دم...اینجوری خیلی بهتره.... همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 7:30  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

"واگذاری سگ ۳" گند زد به همه چی...

...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:4  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

تف به آدمیزاد فراموشکار. هفته ی دفاع مقدس!! است... از جنگ نفرت دارم... از بیرحمی آدمها می ترسم می ترسم... آخ آخ آخ ... ژوبین راست گفتی... تلخ گفتی ...

...حقیقت پیش ما نیست پس کدوم گوریه؟

...

... این پست ژوبین رو ببین...چشاتو باز کن و ببین...

...همین 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:56  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... عکس عوض می کنم محض خاطر گل روی آویتا جونم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:27  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

شکست می خوریم... نتوانستم .متاسفم ...فعلا سه به یک به نفع آقا دکتر روانپزشکه...فعلا شمع روشن می کنم و مخم رو هوا می دم... ببینم چی می شه؟ چی می شه؟؟ هیچی نمی شه! سرم درد می کنه دلم می خواد بکوبمش به دیوار... حالم بده ... بسه؟ خوب چسناله گوش کردی؟ حالا بدو برو پی بازیت... آفرین!

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:22  توسط آرتمیس آزاد 

...

چند روز است که تمرکز ندارم. نمی خواهم دوباره دست به دامن قرص ها بشم. ولی خلع سلاحم، در برابر حمله ی این غول گنده ی بی چشم و رو. مشکل اینجا نیست که زورم بهش نمی رسه بلکه قضیه اونجایی بیخ پیدا می کنه که من اصلا یادم می رود که باید مبارزه کنم. وقتی به خودم می آیم که سه روز دور خودم چرخیدم... خیلی عجیبه. می خواهم روی یکی از قصه های قدیمیم که نوشته بودم کار کنم. داستان مصوری است برای آدم بزرگها... تا یه جاهایی پیش رفته و شاید بتونم کتابش کنم! (خیلی خوش خیالم نه؟!) ... متاسفم جماعت آدمیزاد هیچ خیری نمی بینم از شما چه بسا که شرتان افزون می شود در مواجهه ی دم به دم پس به فرمان من عقب نشینی می کنیم به داخل غار... خسته شدم ... دوباره کنج دنج خودم را به هیاهوی بی صاحب دنیایتان ترجیح می دهم....

...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:21  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

و آدمها دنبال چی می گردند؟ آقا دیلینگ من تو چی می گی به اینا، هان؟

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:43  توسط آرتمیس آزاد  | 

mr diling

رفقای من

 

این آقای "آقا دیلینگ" ما خیلی بامعرفته، یک رفیق خوب که همیشه تو بدترین موقع ها انرژی مثبت دارد... می دانی راه حل "آقا دیلینگ" برای مسایل ریزو درشت چیه؟ می نشیند و بی حرف از اول تا آخر خوب گوش می کند. بعد همین طور نگاهت می کند، از آن نگاه های عاقل اندر سفیه که تا مغز استخوان آدم نفوذ می کند... بعد منتظر می نشیند . خوب که حرص تو را در آورد کمی سرش را کج می کند و می گوید خوب؟ ...بعد تو با انگشت اشاره می زنی به سینه اش که: اوهوی بابا با تو ام ها... دارم با تو حرف می زنم. چیه اینجوری نگام می کنی... ؟ حالا نوبت اوست که با همان لبخند همیشگی روی لبهایش برایت شعر "دیلینگ دیلینگ" بخواند. و تو مثل اینکه کسی توی یه پاتیل یخ هلت داده باشد آرام می گیری... و همه چیز را فراموش می کنی... "آقا دیلینگ" همچنان شعر "دیلینگ دیلینگ" را می خواند... برایت می خواند تا مثل یک کودک کوچولو به خواب بری....

خلاصه که رفیق باحالیه این آقا دیلینگ....

 

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:31  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

سلام به پاییز... قشنگترین فصل سال

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:51  توسط آرتمیس آزاد  | 

می گویند "مریلین مونرو" یک وقتی نامه ای نوشت به "آلبرت اینشتن" که:

 فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم،  بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو، چه محشری می شوند.

 آقای اینشتن هم نوشت؛

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغایی می شود. ولی این یک روی سکه است. فکر این را هم بکنید که اگر قضیه بعکس بشود، چه رسوایی بزرگی بپا می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:29  توسط آرتمیس آزاد  | 

می دونی چی خوشحالم می کنه ؟... اینکه با حساب مهد کودک این ۲۳ مین سالی که مهر می آید و من مدرسه داشته ام همیشه... اما این اولین مهری است که من مدرسه نمیرم ... هوررررررررررررررررررررررررااااااااااااا.... خیلی خوشحالم... ولی فکر که می کنم می بینم پیغمبر ما۲۳ سال دوره ی پیامبریش بود... یا اگه ۲۳ سال تو یه اداره استخدام بودم دو سال دیگه می تونستم بازنشست شم... خلاصه که این مدت رو به باد دادیم* رفت... ببینیم بقیه شو چه جور میشه بر باد داد... 

*منظور از بر باد دادن دقیقا همان چیزی است که خواننده تصور کرده است و احتمال می دهد به خاطر بروز بی ادبی و عفت عمومی مردم نوشته نشده....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:25  توسط آرتمیس آزاد  |