تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد

...

گیر می دهیم

به سلامتی خودم

نوش

...

همین

...

...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:32  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

می دانی خط عمر کف دست من خیلی خیلی کوتاهه؟ یعنی اگه صد سال رو بگیریم طول عمر من ... و تقسیم کنیم به طول خط عمرم من الان قاچاقی زنده ام یعنی حدود یکی دوسالی میشه که مردم ... نمی دونم شاید هم یکی دو سال دیگه وقت دارم فقط؟ .. و شاید یک دقیقه و یا ... و یا یک آه... من هنوز زنده ام...

...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:19  توسط آرتمیس آزاد  | 

 
...
آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر ِ غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار کاکلی شاد


در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل انده گین شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

احمد شاملو
...
 
...همین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:35  توسط آرتمیس آزاد  | 

وطن؟ ... وطن؟؟

... نمی دونم ... الان تنها چیزی که به فکرم می رسد این است که هر

وقت اوضاع به هم می ریزد یا به اصطلاح آدمها بیریخت می شود به شدت یادش می کنیم... یاد حکایتی افتادم که دوستی تعریف می کرد... می نویسمش در پستهای بعدی...

...جالبه فکر می کردم دقیقا همینه خود خود همین بازی وطن! بازی وبلاگی وطن! وطن بازی!! ...

... آره من آدم سخیفی هستم چون این اولین چیزی است که از وطن به فکرم می رسد ناب و بی غل و غش....

...

حتما فکر که کنم زیبایی ها و جملات بهتری را برایتان خواهم نوشت...

مطمئنم... باید فکر کنم تا به خاطر بیاورم.

همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:25  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

تو جای من باش و بگو...

همین.

...

*** نگفتی هم به جهنم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:2  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

وقتی حرف نمی زنم یعنی حالم بده، یعنی دلم آشوبه، یعنی دهنم عین دم مار تلخه، یعنی چشمام دودو می زنه، یعنی نمی خوام حرف بزنم. پس اون گوشی لعنتی رو قطع کن. وقتی جواب نمی دم یعنی الان نمی خوام حرف بزنم...

...همین.

همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:4  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

صدای دیلینگ دیلینگ زنگوله های چینی ورودش را خوش آمد گفتند. میان کتابها چرخی زد و پر دامنش را بالا گرفت و از پلله ها بالا رفت. نیم نگاهی به تابلوی بیقواره ی روی دیوارانداخت. تابلو بیشتر شبیه پانل های کارآگاهان پلیس در سریالهای درجه ب تلویزیون بود، که پر از عکس جنایتکارها  وبریده ی روزنامه هایی است که بی نظم و شلخته روی هم  سنجاق شده اند. به عادت همیشه به همینگوی چشمکی زد و برای برشت شکلکی در آورد و دلش برای کافکا سوخت که نسخه ی خیلی کوچک و بی کیفیتی از عکسش را بزرگ کرده بودند و قیافه اش مانند جذامی های جذامخانه ی فیلم" فروغ " شده بود. تابلو را رد کرد و سری برای دخترکی که پشت غرفه ی یونیسف کتاب می خواند تکان داد و روی همان اولین صندلی کنار در، پشت میزی که زیر شیشه اش کارت پستال هایی از موسیقیدانان کلاسیک بود، نشست. بعد از ظهر گرمی بود ومیزهای کافه خلوت. آفتاب که برود اینجا جای سوزن انداختن نیست، جمله ای بود که کافه چی همیشه به او یادآوری می کرد، وبا این که بهتر از هرکس می دانست او هیچ وقت نمی ماند تا شلوغی کافه اش را ببیند، مانند وظیفه ی مقدسی آن را تکرار می کرد. کافه چی با پیراهن قرمز و پیش بند سفید و تمیزش عرق ریزان جلو آمد. یک لیوان آبجوی خنک روی میز گذاشت، سلام و علیکی و تعظیم کوتاهی، و رفت. آبجو سفارش همیشگی بود خنک وبدون طعم. جرعه ای سر کشیدو به در نگاه کرد، می دانست که بیست و پنج دقیقه ی دیگر می آید درست سر وقت! ساعت چهار قرار گذاشته بود و او همیشه بیست دقیقه دیر می رسید، همیشه بیست دقیقه. چرا؟ مثل خودش که همیشه پنج دقیقه زود می رسد، درست پنج دقیقه و نمی دانست چرا؟. مضطرب شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:40  توسط آرتمیس آزاد  | 

رقصم گرفته بود

مثل درختکی در باد

آنجا کسی نبود

من بودم و خیال و تنهایی

رقصم گرفته بود ...

...

همین

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:38  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

 

...ولعنت ابدی بر من با این کابوسهای شبانه... می ترسم از خوابیدن می فهمی؟ ...

نه... ندیده ای که بفهمی...

... من از خوابیدن می ترسم...

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:31  توسط آرتمیس آزاد  | 

از دست های گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد...

 

به بهانه می گویی؟ باور کنم یا نه؟

دلم می خواهد تو را باور کنم ... چرا؟ جواب ندارم برای این چرا...

باور می کنم

همین...

همین ...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:27  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

می دونی چی دلم می خواد؟ دلم می خواد صب که پا می شم برم آرایشگاه بعد ناهار بپزم بعد برم دوره ی یکی از رفقا بعد برم کلاس یوگا و معرفت و خلاصه از همین کلاس با کلاسا ...بعد هم برم کافه بشینم یه گپی با یکی دو تا نویسنده و نقاش روشنفکر بزنم و برگشتن سر راه یه سری به ملیکا جون مزونچی بزنم ببینم لباسم حاضره یا نه؟ بعدشم برم باشگاه انقلاب واسه سلامتی و تناسب اندام ورزش کنم و بعد بیام خونه و یه دوش بگیرم و به عشقم زنگ بزنم بگم کشته مرده شم و بعد هم ده تا شمع دورم روشن کنم و بشینم تی ام بگیرم و بخوابم....

نه؟ خوب نیست؟ ... بهتر از این نیست که دلتو خوش کردی به کوفت و زهرمار و فلان کار و ... غصه ش اینجاس که ازم برنمیاد خب؟ ... یعنی استعداد ندارم واسه همینم زن های دیگه باهاس صب تا شب نصیحتم کنن که چه جور زندگی کنم!!! اگه کلاس خصوصی سراغ دارین ما رو خبر کنین....

همین...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:41  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

در میان آدمها شرمنده می شوم. خودم را به یاد می آورم و حالا را… خاطراتم محو شده اند اما نه همه شان، و همین آزاردهنده است. حافظه ام کار نمی کند. عکس العمل هایم کند هستندو همه ی اینها بد است چون به آن عادت نکرده ام. خاطرات بد را در خواب به یاد می آورم. نمی دانم آن بالا توی ذهنم چه اتفاقی افتاده و میان این همه شلوغ پلوغی چی به سر مخم اومده… در پنج شش سال گذشته ذهنم آرام آرام تخریب شده و( بازیابی اش دو برابر این مدت طول می کشد، در بهترین حالت! ) دکتر با ته خودکارش روی میز کوبید تا تاثیر حرفش را بیشتر کند. پس باید مبارزه کنم ؟ نه نکته همین جاست. این دقیقا همان کاری است که نباید با خودم انجام دهم. سرم خواب می رود و بینی ام گزگز می کند. درست مثل اینکه سرت را از تخت آویزان کرده ای و می خواهی یک لیوان کولا را سر بکشی. برای همین هم نمی توانم نمی توانم حرف بزنم باور کن. خسته می شوم .به راحتی می توانم برایت ساعت ها مزخرف بگویم و شرط ببندم که می فهمی چرت و پرت می گویم اما به فکر من باش بعدچی؟با خودم که تنها می شوم ذهنم، ذهنم را می خورد. جرعه جرعه. از ترحم بیزارم. از اینکه مثل بچه ها با من رفتار کنید بیزارم. من باید با خودم کنار بیایم و این سخت است باور کن. باور کن. من حتی یک جمله را نمی توانم تمام کنم. من باید ببرم. من باید از خودم ببرم می فهمی؟ نه… نه…. می فهمی برای به خاطر سپردن یک کار کوچولو وقتی احتیاج به آلارم گوشی و سررسیدو تقویم دیواری و نخ دور انگشت و کاغذ های چسبیده به این سو آن سو داری یعنی چی؟ وقتی که بدانی مغزت با تو همراه نیست. مثل پایی که فلج شده نیست. مغز توست ولی تو می فهمی که فرمان نمی دهد. باید وادارش کنی که به تو فرمان بدهد. این خیلی سخته … خیلی خیلی سخته…نمی دونم باید چیکار کنم؟ به خدا از تنبلی نیست. نیست. وقتی به خود می آیی که ساعتهاست یکجا نشسته ای و به هیچ چیز خیره ماندی و یا روزهاست که کاری را انجام داده ای بی آن که به یاد آوری… باید با یک مشاور حرف بزنم… باید.

…باید.

من تاوان چه چیزی را پرداخته ام این همه سال؟ می دانی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:46  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

پاواروتی مرده است.

مریم کیان مرده است.

آنتونیونی مرده است.

برگمن هم مرده است.

آقا ماشالله مرده است.

آقای سید همسایه ی ما مرده است.

...

همه ی اینها امسال اتفاق افتاد باور کنید.

...

همین...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 10:44  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

همین...

...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 19:56  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

سرم درد می کنه خب...

...

... الان غر زدنم می آید.یک نفر با دو تا گوش در حد نو نیازمندیم...

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:45  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

من اون کفش پارچه ای های قرمز خوشگل مدل عروسکی توی فروشگاه کلارک رو می خواااااااااام...

الان پاهام رو هم دارم می کوبم رو زمین.

همین...

خب همین دیگه...

نگاه نداره...

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 14:57  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

پیاده روی های طولانی و خوب... فیلم دیدن و ول گشتن و کتابخوندن و خرید کردن... کمی موزیک ویه خورده نوشیدنی و یه کم نقاشی... کار روتین و وب نوشتن ... نه این تمام زندگی من نیست... چرا روزهایم این طور چاق شده اند؟... من وقایع چند ماه گذشته را مانند سالها یی دراز به یاد می آورم... نه این تمام زندگی من نیست... نیست

... همین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

بستنی با کولا طعم جدیدی که کشف کردم + لیمو با شوید و خیار و سکنجبین و یخ... ممممم خوشمزه بودند...  فیلم "جام مالکویچ" بودن رو دیدی... طرف دیوونه است و من هم نمی فهمم تا تصمیم به کاری می گیرم چرا همه چی مربوط به اون میشه... می فهمی.؟ بامزه است... این مورد فقط در مورد تو جواب نداده... بامزه نیست... اصلا... غم انگیز هم نیست.... نه ... حتی نفرت انگیز هم نیست... نه ... نه .... نه... خوب نیست ...این اصلا خوب نیست... اینو باید بفهمی... سعی کن ... مهمه... نباید تبدیل بشه... نه ...اصلا.

... همین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:25  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

همه چیز هست.

همه چیز روبراه است.

همه ی آدمها سر جاشون هستن.

همه چیز درسته...

دقیقا همینه که آدمو نگران می کنه...

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:47  توسط آرتمیس آزاد  |