|
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
|
...
به احترام خودم سکوت می کنم.
...
.
....در راستای اینکه هیچ وقت نصیحت مستقیم تاثیر ندارد و ما در دوران دبستان هم این موضوع را با آقای شیخ اجل آقای سعدی در میان گذاشته بودیم و بدون توجه به اینکه دلمان غنج می رود که تعداد کامنتهایمان دو رقمی شده است. و با عنایت به اینکه فکر کنم این گیر دادن هم بخشی از عفت خواهران عمومی است ظاهرا !!!! اینجانب در کمال صحت عقل اعلام می دارد که
گه خوردم ، بیایید دست به دست هم دهیم به گیر.
گیر بدهید لطفا.
گیر بده آقا جان.گیر بده!
...
...
عادت کنیم که به همدیگر گیر ندهیم....
ممنون و متشکر.... و به قول رفیق قدیمی مون سلامت باشید....
...
...
بدبخت دیگه پینگ هم نمی تونی بکنی...
مثل اینکه قاعدتا باید عادت کرده باشم و خیلی عجیبه که هنوز فکر می کنم بهم توهین میشه وقتی ...
صبح میری روزنامه بخری روزنامه فروش میگه "توقیف شده"
بعد میری تو سایت های خبری ببینی چرا؟ می بینی "فیلتر شده"
پیش خ.دت می گی گور باباش می ری تو بلاگت یه چرخی بین رفقا بزنی می بینی لینک هات نیستن.... هی ریفرش می کنی نه بابا نیست که نیست ...
یه فحشی می دی و یه جاییت آتش می گیره وقتی می فهمی "بلاگ رولینگ هم فیلتره"
بعد چی؟؟ حس می کنی احمقی چون هنوز تعجب می کنی و هنوز حرصت در می آد و اصلا به ذکاوت و
فراست این نازنینان فکر نمی کنی که چه زیبا روی اعصابت یورتمه می رن....
کارمون شده صب تا شب بگیم {...}لقش یا گور باباش یا یه اراجیفی تو همین ردیف
... ول کن بابا اسدالله
یه موقع هایی رومانتیک شده خزعبلی می پراکنیم، مثه این پست قبلی...
...
بدینوسیله از کلیه ی افکار عمومی و یا خصوصی که جریحه دار شده اند یا عفت خودشون یا خواهرشون یا هر یک از بستگانشون به وسیله ی پست قبلی یه اتفاقی واسش افتاده عذرخواهی می کنم ...
...
...
در فاصله ی دو بوسه دل تنگت می شوم...
...
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
همه چی تو همینه... خود خودشه ... جواب همه چی همین جاست ...هوررررررررررررررررا
دلم می خواهد همین جور بماند... اثرش مانده؟؟ هنوز سرخوش و منگم ... شادی شادی چیزی که خودت به خودت هدیه می دی .... و به دیگران هم نشونش بده ، شادی و خوشحالیتو تا اونا بفهمن تو توی زندگیت از چه طعم هایی خوشت میاد... ابنجوری خیلی بهتره...
اما خبر غم انگیز امروز... آدمی با مرگ خودش بخش دیگه یی از خاطرات کودکیم رو غمگین و خاکستری کرد... دیگه به مرگ آدمایی که پیر شدن عادت کردم اما کی می تونه خاطره های رنگیمو نگه داره !؟؟؟؟ با رفتن اونا تکه تکه خاطراتم دارن خاکستری و خراب می شن ...اینو دوست ندارم ... امیدوارم بحرانی باشه که دکتر صادقی با چند تا قرص خوبش کنه... اینطوری دیگه رنگی تو ذهنم نمی مونه
... FIGHTER ام مرد. صبح بی هوا به سرم زد که چه عجیبه که این ماهی اینهمه دوام آورده و موقعی که می خواستم آبشو عوض کنم تکان های سختی خورد و ....
حالا آروم تو خاک باغچه خوابیده.... هیس بیدار میشه ها!
... ترسی ته دلم رو چنگ می زنه الان نگران آنا و چاهارتا بچه هاشم ... ببوش و ببری و پرویز و میترا... آخه تازه به دنیا اومدن و هنوز شیر می خورن... بچه گربه های کوچولوم رو می گم...
نگران هوشو و ماشاالله هم هستم اما کمتر، اونا تا منو نکشن بلایی سرشون نمیاد اصلا واسه همین گرفتمشون... لاکپشتا ۱۰۰ سال عمر مفید دارن آخه
غلام هم که خیالم ازش راحته الانه پیش کتی کوچولو ست ...اون خوب می دونه چجور باهاس از خرگوشا مراقبت کنه....
آیدین جان ببخش که قرار امشب به هم خورد نه روحیه داشتم نه اعصاب نه توان راه رفتن ...آخه پاهام هر دو تاش پیچ خورده و درد می کنه ... اصلا نمی خواستم بهت بگم که نمی تونم راه برم .....
به هر صورت با تمام اینا من زنده ام و باید شاد باشم... مجبورم باید عادت کنم.
... زندگی بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند دست مرا گرفته و می دود....
....
...خسته بودم منو ببخش... این تنها جمله ایه که می تونستم بگم.
...