تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

... الان که الانه حالم خوبه....... از همه ی اونایی که تولدمو تبریک گفتن و منو خیلی خیلی شرمنده کردن و سمن گل خاتون و سرخابی و سونی اریکسون و کبش و روسری و گل و ماچ و نامه و نقاشی و اس ام اس و حرف خوب و سخن قصار و نصیحت و کتاب و  چی و چی و چی هی ما رو خجالت زده کردن حسابی شرمنده ایم و دستتون درد نکنه..مخصوصا مومیایی که بابا خیلی خیلی خجالتمون دادی داداش... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 23:37  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... لازم باشه حالتو می گیرم... چی فکر کردی؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 14:19  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

... ولی باهاس بگم یعنی اعتراف کنم این روز و به خیلی رفقا تبریک گفتم....

 

... روز زن مبارک... روز عشق ... روز خوبی برای همه.... نه خوبه...خوبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:30  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

امروز روز منه... روز زن ... خوبه یا نه نمی دونم؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:23  توسط آرتمیس آزاد  | 

این روزا همه ش به بسته بندی و کارتن کردن می گذره... خیلی سخته ولی من همیشه تغییرات اینجوری رو دوس دارم . سختی هایی که می دونی پشتش آسونی هست... یه امید یه حس خوب یه جای جدید... گفتم که یواش یواش دارم سر و سامون می گیرم. آرام آرام باید همه چی رو روبراه کنم و...  بی خیال... فستیوال انیمیشن امسال هم نرفتم .این دقیقا سومین فستیوالیه که نمی رم یعنی نشده که برم... شاید دو سال دیگه که روبراهتر و دست پر تر بودم ... شاید... الان هر چی می خوام بگم تو حال و هوای اسباب کشیه واسه همینم مثال هامم اسبابکشیانه!! است، الان حال کسی رو دارم که به خونه جدید رفته و آت و آشغال ها رو ریخته دور و حالا با یه عالمه کارتن که دور و برش ریخته و سطل و تی و جارو نمی دونه باید از کجا شروع کنه... اتاقی که تمیز کرده، اول کمدشو بچینه یا اول بره سراغ  تابلوهایی که دوست داره به دیوار بزنه ؟؟..... منم الان تو همون مرزم... کارا تموم شده اما نه خونه مرتب شده نه دست و دلت به کاری دیگه میره ، می دونی تا خونه هه جمع و جور نشه نمیشه... فقط کارایی که مجبوری انجام بدی رو از سرت وا می کنی.... برنامه زیاد دارم و قصد هم ندارم خیلی پرگاز برم که یهو خدایی نکرده شمع و پلاتین بچسبونم یا یه چیزی تو همین مایه ها... دیگه هم مث جوونیام نمی خوام کارای گنده انجام بدم که دست و دلم بلرزه و ندونم از کجا شروع کنم... کم کم دارم به امور کاری و مالی و اداری م سروسامون می دم...اول حساب کتاب و صاف و صوف کردن قرض ها و بالاخره هم سپردن این جور کارای مشقت بار یعنی قراردادها و حسابرسی و جفنگیات دیگه به یه وکیل... درس رو هم تموم کنم یعنی خدا بخواد تیر از تزم دفاع کنم دیگه می زنم تو گوش زندگی و یه نفس راحت می کشم ... خیلی خسته شدم از این درس خوندن پشت سرهم...بعد هم.... نه نمی گم بذار انجام بشه بعد J

الانه دنبال یک فقره کتاب در زمینه ی استاپ موشن می گردم که بخش تئوری و رساله رو بزنیم  بره... کار مهم عملی هم که در حال انجامه و صداش صبح در میادJ حوصله م سر رفت انگار ورقه بازجویی پر می کنم. تو هم بیکاری نشستی خزعبلات منو می خونی ها....................................................... .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:16  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...  از وقتی خوش قدم اومد پیش تو همه چی اینجوری شد. من دلم برا موهای قرمز خوش قدم تنگ شده... ببین من دلم می خواد خوش قدم پیدا بشه...... من دلم می خواد دوباره... بی خیال ... لابد این جوری بهتره... راست می گی تو همیشه عاقل تر بودی... نمی تونم تو چشمات نگا کنم و اینو بگم... ولی تو هنوز از اینکه اون عروسک مو قرمز و تو دستات ببینن وحشت داری... هی نگو نه... هر وقت تونستی با خوش قدم بری تو خیابون و از هر کی رد شد بپرسی عروسکم قشنگه نه؟ اون وقته که... آره همون وقت... پس تا اون وقت... . ببین من...

...

...خوش قدم دوس نداره توی یه جعبه توی انباری تاریک خاک بخوره می فهمی؟ حالا هی بهش بگو همون یه عروسکو داری! چه حالیشه...

...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:12  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

   همین، باور کن...

...

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:56  توسط آرتمیس آزاد  | 

وااای دچار یه مرضی شدم فاجعه... فراموشی... فراموشی در حد مرگ... یادمه دو سال پیش رفتم پیش روانکاو و بهش گفتم مشکلم اینه که هیچیو فراموش نمی کنم ولی حالا دارم همه چی رو به بدترین شکل ممکن از یاد می برم . دیگه بحث جواب اس ام اس و تلفن مسخره است خیلی شیک و قشنگ قرار های کاریم با آدمها رو فراموش می کنم تا حدی که چند روز پیش بعد دویست بار که منشی یه بدبختی زنگ زد و من گوشیمو بر نداشتم و هی هم بهش فحش می دادم که عجب سیریشیه... بالاخره به صرافت افتادم ببینم چه مرگشه شاید داره می میمیره و در آخرین لحظه های زندگیش می خواد کل مال و اموالشو به من ببخشه که این جور یه بند زنگ می زنه خلاصه طمع بیخ گلومو چسبید و گوشی و برداشتم که شنیدم یه صدایی بین صدای گربه ی خوابالو و پیر دخترای ترشیده یی که فک می کنن چارده سالشونه گفت خانوم فلانی کجایی ؟؟آقای فلانی یه ساعت و نیمه اینجا.... دوباره یادم رفته بود... تکنیک قدیمی الو الو آنتن نمی ده صداتون نمی آد رو به ضایع ترین شکل ممکن به کار بردم و قطع کردم بعد هم تازه فهمیدم اون همه کاغذ رنگی که روش نوشته بود 10 و نیم و به همه جا تا توی مستراح چسبونده بودم و هی یادم نمی آمد که به چه دردی می خوره واسه همین بوده.........

یعنی وضع حافظه پکیده بججور.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:50  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... من حالم خوبه... اخم که می کنم تو نگران می شی؟؟ ... واسه من یا خودت یا هردو یا هیچ کدوم؟؟

...

آآآخخخ... مونامو............ نوستالژیک تر از اینم موزیک هست؟؟.... وااای با این بارون چه کیفی می ده این همه اتفاق....

...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:25  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

...بارون میاد ... محض خاطر روی گل من... باور کن...

...

...

...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:22  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

... به شدت دلم می خواد از این جا برم... برم یه جای دیگه که اقلا از این جا بدتر باشه.... ایران همیشه اینقد بد بوده؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:11  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

.... همه ی آدمهای ضعیف، همه ی آدمهای سخیف ، همه ی آدمهایی که مطمئنید حق را فقط و فقط پشت قباله ی شما زدن، همه ی آدمهایی که از جنگ حرف می زنید، همه ی آدمهایی که تحمل شادی دیگران رو ندارید، از همه تون متنفرم.... از همه تون بدم میاد... کاش می فهمیدید... کاش دلتون از خنده ی یک کودک می لرزید... نفرین ابدی بر شما

...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:11  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... رفیقی می گفت: همه چیز زود عادی میشه... خیلی خیلی زود... همین خیلی بده....

آدم دلش می خواد همش تو همون مرحله ی عشق و فرار و این حرفا بمونه...

... من پرسیدم: مگه اون مرحله عادی نمیشه؟؟

...

...می دونی کلا همه چیز زود عادی میشه... مثلا الان برات خیلی عادیه که یه نفر تو ایران نباید حرف دلشو صاف و پوست کنده بزنه، حتی برات عادی شده که صب تا شب بهت توهین کنن، همونجور که عادت کردیم احمد باطبی تو زندان باشه، اصلا یادت میاد چرا اون اونجاس؟ برای نشون دادن پیراهن غرق در خون رفیقش... اینقدر عادیه که هیشکی نمی پرسه اصن کی اون پیرهن و خونی کرده بود که یکی ببره بالا و یه خارجی عکس بگیره و یکه بذاره رو جلدش و بعد خیلی خیلی عادی یارو رو بگیرن بخوان اعدام کنن و بعد از روی عادت یکی عفوش کنه و حالا هم ۱۵ سال زندانشو بکشه.... چرا چون نشون دادن جنایت یکی دیگه تو اینجا یه امر کاملا غیر عادیه...مثل چیز های غیر عادیه دیگه مثل آدم، احترام، خوشبختی، شادی، خنده، رنگ، زندگی، درستی، معصومیت...

...

رفیق بدبختم تصمیم گرفت دیگه پیش من از دوست پسرش شکایت نکنه، بعد هم آدرس و تلفن یه روانپزشک خیلی معتبر و بهم داد و گفت چون دوستم داره نگرانمه....

... از چند سال پیش تا حالا که میرم پیش دکتره هنوز نگرانی رفیقم که برطرف نشده هیچ این دفعه أقای دکتر هم نگرانم بود... بیچاره هیچی از حرفام نمی فهمه.... بالاخره ما نفهمیدیم من دیوونه م یا آقای دکتر یا احمد باطبی.؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:4  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

من از رد شدن از پل هوایی می ترسم مخصوصا اگه شب باشه....

من از آدم های مودب می ترسم، مخصوصا وقتی زیاد تعارف تیکه پاره کنن...

من از آدم های مبهم می ترسم...

من از شب و تاریکی نمی ترسم...

من از روز می ترسم، اگر خورشیدش به فرمان آدمها بیرون آمده باشد....

 

...(با صدای بلند بخوانید، با صدای خیلی خیلی بلند) آهااااای آدم ها من از همه ی شما می ترسم... خیلی خیلی هم می ترسم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:2  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

 

در پاسخ به سوال برخی دوستان عزیز ، از آنجایی که ممکن است این مساله ی ملی که ضرورتا حق مسلم هر ایرانی است، برای خیلی های دیگر مثل همان دوست گرامی بنده پیش آمده و خواب را از چشمشان ربوده، توضیح می دهم...

۱- اساسا من غلط می کنم و مقادیری چیز بی تربیتی مثل گه می خورم که دنبال نیمه ی گمشده ی خودم گشته باشم... بابا ما زیر همین یه نصفه که هستیم زاییدیم چه برسه خواسته باشیم پاپی بقیه ش بشیم؟؟ حاشا و کلا...

۲- بابا ملت صب تا شب دارن کارای عوضی می کنن ، حالا تو گیر دادی به ما؟؟ خب اشتباه کردم تاوانش رو هم به اندازه ی کافی و وافی  و هر چی تو بگی دادم... ول کن بابا اسدالله... گیر می دی ها!!!...

 

۳- من شوکولات دوست دارم و حال هم ندارم از جام بلند شم و ورزش کنم ... به همین سادگی... دلیل چاقی بنده هم همینه.... در ضمن به اتهامات بالا بستنی رو هم اضافه کن!... در کلیه ی موارد به جز وقتی هوس خریدن لباس مهمونی می کنم از این قضیه کمال رضایت را دارامند می باشم...

۴- اینجانب اصولن مقادیری خر تشریف دارم و شما به راحتی می توانید از این نکته استفاده ی لازم رو ببرید... اگر هم تضمین خواستید نمونه ها و شاهد های زنده دارم... به شما خواهند گفت که درجه ی خریتم از همونی که خودم فک می کنم هم بیشتره...

۵- من هنوز که هنوزه از وینی پوه خوشم میاد و این که جامدادی یا آلبوم یا حتی شلوار وینی پوه دارم دلیل نمیشه که بعضیا بتونن خیلی خیلی راحت پولمو بخورن و یه لیوان آب خنک هم روش...  اصولا این تشعشعات مهد کودکی را عموما با بلاهت عوضی می گیرند، هر چند بهشون حق می دم ولی.... حالتونو می گیرم... کار کردم زحمت کشیدم نقاشی کردم ، پولمو می خوام...

۶- خیلی موقع ها هم خجالت می کشم که عاشق همه ی آدمها نیستم ... ترجیح می دم همه ی آدمها رو تو قلبم جا ندم، چون فک می کنم تو یه وجب جا هف هشتا آدم راحت تر جا می گیرن و نفس می کشن تا ۶ میلیارد نفر ناقابل... که دست آخر هم کلی فحش و بد و بیراه نثارت کنن...

۷- از کار کردن هم دفاع می کنم.... و معتقدم که بازاریابی از هر نوعش کار بسیار خوبیه و خیلی ها هم هستن که دارن کار می کنند و زندگی شونو می گذرونن ... حالا اگه من اونجا نیستم احتمالا به خاطر بی عرضگی و یا حتی روحیه ی محافظه کارانه و یا حتی خیلی موارد دیگه ی منه،  نه اینکه من این کار رو کار نمی دونم یا به همین قانعم یا مثلا نتیجه نداره و کلی مزخرفات دیگه... کار کاره اگه درست انجام شه هم لذت داره هم پول! در ضمن به خاطر هیچ خری هم کاری رو قبول نمی کنم که به خاطر یه آدم یا هر جونور دیگه بذارمش کنار....

۸- تو زندگیم هم معتقدم که به کسی که خودش نخواد نمیشه با زور کمک کرد ... حالا چه آخوند باشی بخوای ملت و به زور ببری بهشت... چه اصلاح طلب باشی بخوای ملت و به زور آدم کنی... چه لیبرال ایرانی باشی  بخوای دموکراسی رو به زور به خورد مردم بدی.... چه روشنفکر باشی بخوای عقل و شعور و فرهنگ و به زور به ملت بدی.... چه مامان باشی بخوای شوکولاتو به زور از دست بچه ت بگیری.... خب این زور بیخود بالاخره از یه جا می زنه بیرون و همه جا رو به گه می کشه....

ببین هر چی بگم و مانیفست صادر کنم، آخر می رسم به... . 

 

 خدا بیامرزه باباجی رو ، یه رفیق داشت همشهریمون بود با همون لهجه ی بامزه می گفت: " بیبین حوسین آگا، هر وخت یکی گفت فلانی آدام خوبیه بدون منظورش اینه که یارو خره... اگه گفت فلانی آدام خوش حسابیه یعنی ی ی ی ؟؟ ...." بعد منتظر می شد تا باباجی جوابشو بده ، بعد که می دید اون بنده ی خدا داره هاج و واج نگاهش می کنه ، جمله شو ادامه می داد و می گغت: " یعنی ی ی خره... حالا اگه گفتن یارو آدام ِ بجوشیه، یعنی ی ی ی ؟؟.... آآباریکللا ، خره" بعد ملچ و ملوچی می کرد و ابروهاشو بالا می انداخت و انگاری که بخواد مطلب مهمی بگه سرشو کج می کرد و با صدای آرام تری می پرسید:" حالا اگه بگن حوسین آدام مهمون نوازیه یعنی چی؟؟" بعد چشاشو ریز می کرد و یک دفعه می کوبید رو پاهاش و با صدای بلند میگفت:"یعنی ی  خره دیجه..." و پشت بندش هورت هورت چایی می خورد و همین جور که قند و تو لپش اینور و اونور می کرد، چهل پنجاه تا دیگه از این یعنی ها می گفت و هی سرشو تکون می داد و ما بچه ها هم ریسه می رفتیم.... به هر حال الان اگه زنده است خدا سلامت نگه ش داره اگر هم نیست خدا بیامرزتش ، حالا می فهمم که همچین بیراه هم نمی گفت پیرمرد ...   همینه که هست... هر جور عشقمه ... چشمم کور!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 20:16  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

و اما پیرو اقدامات مهم اخیر در راستای ترکیدگی و خوشحالی ، یک عدد فخ ملوک با لیوانش به جمع ما اضافه شد... ببینین درست صحبت کنین و احترام بگذارین فخرالملوک نه! فخ ملوک. حالا این خانوم یه خرس سفید سه سانتیه که یه لباس بافتنی ارغوانی با لبه های تور تنش کرده و احساس می کنه خیلی خوش تیپه و همچین اخم کرده و  یه وری بهت نگا می کنه لیوان یه سانتیش هم چینیه و روش عکس قورباغه داره... الان با ساموئل و گاوگنده و عزازیل و قاسم نشسته اند و اختلاط می کنند. اما بگویم از کارهای شب عیدی. مقادیری به ویترای علاقه مند شده و جاهای مختلفی را رنگی رنگی نمودیم، بسیار خوشگل شد... گل های خشکی را که مادر گرامیمان طی چندین سال لابلای کتابهای کلفت کتابخونه خشک کرده بود و من وغنچه تلاش های فراوانی در نابودیشان کرده  و شکست خورده بودیم را روی مقواهای رنگی چسبوندم و برای قاب کردن آماده شون کردم.  اگر خدا بخواهد می خواهیم طبقه ی پایین را سر و سامانی داده رنگ و رفت و روب و اینا و به آنجا نقل مکان کرده ، هفت هشت ده روز عید را از چشم اغیار به دور باشیم. لختی آرامش حاصل کرده در احوالات خود غرقه شویم .... و این خواب و خیالی بس تخمی است و خودمان بهتر می دانیم. که عید کوفتی همیشه به تازه کردن دیداررها و رج زدن مهمونیای یه سال تو 5 روز می گذره...به هر رو آرزو بر جوانان عیب نیست.

 و اما راهنمایی هایی در باب زندگی و روان آسوده تر.... عود با عطر اقیانوس بسیار فرحبخش و دلنواز است و هیچ آن گرمی و شیرینی بیخود عود اصل هندی  رو نداره و به حرف استکبار جهانی هم گوش ندین که می گه اینا همه بو زیرسیگاری می دن... واقعا که.... همچین می زنن تو پک و پوز احساست که نفله شی.... و در ضمن نیمرو روی کته هم بسیار غذای مفرحی است که با کاهو و ترشی بسیار خوشمزه و باب طبع خواهد شد.... وااای من الان انقده گشنمه که کله پاچه هم حاضرم بخورم  چه برسه به غذاهای درست و حسابی ....و اما نکته ی ایمنی شب عید آن است که تا دلتان می خواهد ترقه و خمپاره و ناپالم و ضد هوایی درست کنید و بترکانید و مطمئن باشید خطرش بارها و بارها از پلکیدن توی دست و پای مامان ها کمتر است...

...

... و اما زندگی عاشقانه ی خوشحال سر خوش بی دردسرو پر از بالا پایین های خوب و دوس دارم... هر چند اینقدر خورشید ندیده ایم که چشممون به تاریکی شب عادت کرده و دلخوشیمون به نور چراغی  ِ که از  شمع دیگران فروزانتر باشه... چه زنده گی سخیف و پستی  ِ، نه؟؟

...

...

 

 

 

 

 

مقادیر متنابهی کتاب واسه عید ابتیاع نموده ایم که تعطیلات را بزنیم به فرهنگ!.... الان حال ندارم بعدن می نویسم که چی هستند و خوبند یا نه؟؟ اصلن بذارین یه سر به این نمایشگاه  زمستونه ی شهر کتاب بزنم ببینم چی پیدا می کنم بعد تعریف می کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 20:14  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... من تنها چیزی که دوس دارم تو آشپزی، سر هم کردن چیزها و در آوردن یه طعم جدیده.......

راستی هوس بستنی وانیلی با شوکولات گرم روش!! کردم ها.... دعوتتون می کنم امتحانش کنید...قدمت سر چشم... بعله هستم.... تشریف بیارین.

...

... راستی آقای امید حسینی می دونم می خواهی سر به تنم نباشد ولی موبایلت رو نمی تونم بگیرم و شماره شرکت رو هم ندارم.... اقلا یه ای میل بفرست.... شاید من اصلن مرده باشم. ... خدا رو چه دیدی؟ به بهار خانم سلام مخصوص برسانید 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:28  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

ببین من رژیم م تموم شد میشه یه آیس پک، دو سه تا از اوون شوکولات دیاموندها، هف هشتا تخم مرغ شانسی و یه جعبه شیرینی ناپلئونی بخری سر راهت....

....

...

دو هفته دو کیلو ... خوبه دیگه؟ حالا تو دو روز برمی گردونمش سر جاش بعد دوباره دو هفته رژیم می گیرم خب؟؟؟ .... به جز درست کردن پینه دوز اینم یه فعالیت هیجان دار دیگه است.... دوست دارم ها....

در ضمن واسه تولدم چی خریدی؟؟ من روز تولد می خوام با یه عالمه اتفاق و دید و بازدید باورنکردنی جدید بامزه ی غیر منتظره...اصن همه ی هیجانش به همین یهویی بودنشه و اینکه ندونی چی کجا کی بوده.....

این لینکهام هیچ ربطی به هیشکی نداره ... جاهاییه که سر می زنم.... همین ... فعلا کاری ندارم می تونی بری پی بازیت....

راستی من نفهمیدم چرا اینقدر پالس های کودک کوچک خنگ یواش از خودم در می کنم... شماها که فهمیدین به من نگویین خب؟؟

...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:57  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

لابد حالم خوبه... لابد ...

ببین من یه عالمه خیابون گردی هوس کردم.... پایه یی؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:48  توسط آرتمیس آزاد  |