تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد

...

ببین من فکر می کنم اول باید تکلیف رابطه ی ما روشن شه.... اصلا تو کی هستی؟... نسبت به من؟ یا من نسبت به تو ؟!؟!

خاله و خواهرزاده ایم؟ یا رابطه پدر و فرزندیه؟ حالا مادر و فرزندی؟ نه؟!؟ رفیقیم یا رقیب؟ تو داداشم می شی یا آبجیم؟؟ استاد،

صاحب کار یا مثلا .... هر جور تو دوست داری ... فقط بگو ، بگو ما کی هم هستیم؟.... می دونی این جوری چقدر مسایل ریز و درشت

حل می شه؟ حتی شرط می بندم سر دردت هم خوب شه، فکر نمی کنی شب ها بهتر می خوابم؟...

...

من هنوز بعد این همه وقت توی صدا کردن تو موندم... باور کن ... می دونم هیچ وقت موقعیت های مبهم رو دوست نداری، منم

همین طور. می دونی رفیق عاشق دقت و ریزبینی تو ام، می دونم که نگرانمی،  اما یه جاهایی حساب کتاب کردن جواب نمی ده،

 ببین هیچ خوشم نمی آد ...

 بی خیال، عادت می کنیم. راه ساده یی که همه بلد هستند... .

...

 

 

 

*پس نوشت: لطفا اگه دلت برام تنگ شد یه کوچولو بهم احترام بذار و فک کن موجودی حساب بانکیت یا درجه ی رستورانی که

 قرار می گذاریم،  تفاوتی در رفاقتمون نداره دستکم... خل هستم ولی بعضی موقع ها حس می کنم احمق تر از اونی که هستم به نظر میام ...نه؟!

 

**بعد پس نوشت: به دل نگیر، جوجه تیغی ها تیغ دارن خب!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:32  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

 

...

 

هفته ی پیش توی دکتر و این حرفا گذشت. از یک سال پیش به این طرف که این بیماری به سراغم اومد و همه ی آزمایش ها و اسکن و

ام آر ای و عکس و ... گفتند که بابا این جنازه همه جاش سالمه، فقط مخش معیوب ِ ... اما مامان عزیز که رضایت نمی دهد. می گویند این

قضیه ی خرابی ِ مخ که چیز تازه یی نیست ، از بچگی همین طور بوده و احتیاجی به این همه آزمایش نیست.... خلاصه در پی این کنفرانس

مطبوعاتی ، قسم خورده تا عیب و ایراد درست و حسابی و در شأن خانواده پیدا نکرده ، دست از سر ما و کلیه ی پزشکان ذیربط بر ندارد.

...

چیه؟!؟ می گویید خیلی پست و بی چشم و رو هستم.... دقیقا، کاملا درست می گویید. مامان خیلی نگرانمه ،خیلی .... و هر بار که حالم بد می شه

صد دفعه می میره و زنده می شه ، و عادت هم نمی کنه... بگذریم...

...

فعلا که حالم خوبه و عجیب بهم خوش می گذره. عین بز می رم دانشکده و مثل سگ مشق می کشم. همین الان کار دکور و عروسک هام تموم

شد. از فردا فیلم برداری شو شروع می کنم . تست ها شو می ذارم اینجا، ببینید و خوش باشید. راستی قصه های رولد دال شاهکاره ؛ البته قصه های

کودکانش.... ایده های داستان های کوتاهش خوبن اما پرداختش نه....بماند که ترجمه ی خانم طهماسبی ضعیف بود، اینو حتا منم فهمیدم.

 فعلا میروم سر و سامانی به اوضاع شکمی بدهم....  شب یلدا ست و بخور بخور... .

 

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:30  توسط آرتمیس آزاد  |