تبليغاتX
من هستم همین
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
 

...از خانه که می آیی پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ و تحملی طولانی با خود بیاور، احتمال گریستن ما بسیار است...

 

 

 

 

...همینجوری گذاشت رفت بدون یک خداحافظی خشک و خالی. ولی کورخونده هامون که اینجاست...نیست؟

...

...خبرو امیر بهم گفت...خفه خون گرفتم...اینجا رو که خوندم بغضم ترکید...چه خوبه که آدم هنوز می تونه گریه کنه....خیلی خوبه.

همین.

پی نوشت: نامه ی رضاکیانیان ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:9  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...

 

آرش همه ش راست میگه...

هه هه درست عین من( + )

...

همه ش همین...

...

 

 

پی نوشت خیلی بیربط خنده دار ( + )

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:38  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

...بخوانید، برای مزاجتان خوب است...

...

یك فوریت طرح تشدید مجازات اخلال در امنیت روانی جامعه صبح امروز با 180 رای موافق، 29 رای مخالف و 10 رای ممتنع به تصویب مجلس رسید. متن كامل این طرح به این شرح است:

مقدمه (دلائل لزوم تهیه و پیشنهاد):
یكی از وظایف مهم حكومت ایجاد امنیت روانی و اجتماعی در جامعه است ولی متاسفانه برابر گزارشات واصله از مقامات ذیربط تعدادی اندك از مجرمین این امنیت را از مردم سلب كرده‌اند.

برای این‌كه این امنیت در جامعه احساس شود نیاز به همكاری كلیه مسوولان دست‌اندركار است تا با فراهم نمودن ساز و كارهای مناسب نسبت به كشف جرم، تعقیب و مجازات مجرمان اقدام كنند و این امر مستلزم فراهم كردن ابزار قانونی مناسب است؛ لذا طرح تشدید مجازات جرایم اخلال در امنیت روانی جامعه با قید یك فوریت تقدیم می‌شود:

طرح تشدید مجازات جرایم اخلال در امنیت روانی جامعه
ماده 1- از تاریخ تصویب این قانون رسیدگی به جرائمی كه اخلال در امنیت اجتماعی و روانی، جامعه ایجاد می‌كند برابر این قانون رسیدگی می‌شود.

ماده 2- جرائم موضوع ماده (1) عبارت است از:
1-2- راهزنی و سرقت مسلحانه
2-2- تجاوز به عنف
3-2- تشكیل باندهای فساد و فحشاء
4-2- تاسیس و دایر كردن وبلاگ و سایت مروج فساد و فحشاء و الحاد !!
5-2- قاچاق انسان به منظور استفاده جنسی
6-2- شرارت
7-2- آدم‌ربایی به قصد تجاوز و یا اخاذی

...

متن کامل خبر (+)

 

...همین.

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:39  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...آره ترسیدم، مثل سگ...

...

پی نوشت:کسی پینگم نکند، حوصله ی فحش خوردن ندارم جون مادرتون...

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:27  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

...یه چیزی رو دلم سنگینی می کنه، نمی دونم مال غم عشقه یا اون کوبیده ی کوفتی سر شب!!....

...

...

...همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:9  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

... پابرهنه روی سنگفرش خیس از باران قدم بزنی و با ریتم بارش روی سقفهای بی انتظار برقصی...

...

...چیه ؟؟عادت کردی یکی مدام ور بزنه..؟همین خودش یک دنیا فکر پشتشه ...

...همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:35  توسط آرتمیس آزاد  | 

... نه اصلا ناراحت نباش...آخه فقط مشکل تو که نیست...همین امروز صبحی زنگ زدم برای کلاس زبان که وقت بگیرم برای مصاحبه، آقای مسنی جواب دادو من سوالهام رو در مورد روز و تاریخ و تعداد جلسه و شهریه داشتم تند تند پشت سر هم ردیف می کردم که آقا هه در اومد که(جملات عین به عین با دقت کافی و وافی و در عین امانت داری آورده می شود):

- خوب شما بگو که در چه سطحی زبان میدونی؟؟

من که مخم یاری نمی کرد حساب کنم که دفعه ی آخری که کلاسو ول کردم چی می خوندم من من کردم و تا اومدم چیزی بگم آقای مسن تند پرسید که:

- اینتر چنج می خوندی؟تا چه لولی؟؟

من هم که از این تذکر بجا دنیایی شاد شده بودم تندی گفتم:

-بله بله...اینتر چنج خوندم کتاب اول رو تموم کردم..

آقاهه با لحنی که وقتی می خوای واسه بچه ی دو ساله لپ لپ بخری باهاش حرف می زنی گفت:

- آها ا ا...همون کتاب زرده؟؟آره؟؟تا آخرش خوندی ی ی؟؟آره عزیزم آففرین... همون خوبه... و حالا دوست داری ادامه ش بدی؟؟

منم که فکر کردم داره مسخره بازی در میاره  فقط گفتم بله...

آقاهه ادامه داد:

ـ ببین پدر جون فردا بین ۳ تا ۵ میتونی بیای برای اینترویو ...اونجا آقا معلم با شما صحبت می کنه و بعدش هم می گذارتت یه چند تا درس عقب تر که عقب نباشی از بقیه و خسته هم نشی...البته بایدقبلش بگم  به شما که اینجا یه محیط دانشگاهیه و بیشتر دانشجو ها و کسانی که شاغل هستند ثبت نام می کنند اما دانش آموزان و کوچولو تر ها!! به شرطی پذیرفته می شن که بتونن خودشونو با محیط وفق بدن و در حد اونا رفتار کنن..اوکی؟؟؟....

...

...و اینگونه فک ما به زمین چسبید و...

 

 

...پی نوشت:کی بود به من می گفت پیرزن؟؟ مجیک بیا ببین ننه ت چه بیبی فیسه و خبر نداری...

...پی نوشت بعدی: یکی بیاید این ارتعاشات کودکستانی را از ما تحویل بگیرد....تو رو خدا

...پی نوشت از اون بعدی بعد تر: یکی بیاد با من بریم سهیل نفیسی نیگا و شنواکنون...

...همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:27  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...صبح که از خواب بلند می شوم نگاهی در آینه می اندازم و با خودم خوش و بشی می کنم. باید بروم بیرون، جلسه ای یا کاری یا خرید یا قراردادی یا دیدن دوستی یا...چه فرق می کند؟ نه، مهم اینجاست که فرق می کند. توی آینه ی دستشویی از خودم می پرسم که کجا ها می خواهم بروم؟ بعله فرق می کند که کجا بخواهی بروی، این را خیلی وقت است می دانم. اگر می خواهی داخل شهرک بچرخی آزادتری، تحقیقا فکر کردن نمی خواهد هرچه دم دستت رسید یا اصلا هر چه عشقم کشید...نه شاید بخواهم بروم ونک...ونک؟یا نیاورون؟ها؟برای چه کاری؟فرقی نمی کند راه دورتر است کمی آراسته تر..نه صندل به کار راه دور نمیاید اما شال سفید و... آره پوشیدن رنگ روشن هیچ اشکالی ندارد... نه به خاطرتنبلی و راحت طلبی همیشه لباسهای گشاد می پوشم کسی با آنها کار ندارد، اهل رنگارنگ پوشی هم نیستم(یادش بخیر جوانیهام بودم) پس مشکلی نیست...اما فکر کن اگر از آنجا خواستی بروی سمت انقلاب یا سعدی چطور؟ واای نه آنجا دیگر نمی شود...سیاه. فقط سیاه. روپوش سیاه گشاد و روسرس یهاه که گره بخوره و سفت گل و گردن رو بگیره؛ شال نه...نه بابا نه اینکه اهل حجاب باشم می دونی که اونجا جاش نیست...گفتم که... آرایش؟ وا برای عمله های کنار میدون آرایش کنم؟ نه حوصله ی متلک شنیدن ندارم.... .

هنوز جلوی آینه ایستاده ام و با خودم از همین اقسام فکرهای به ظاهر بیخود می کنم. برای یک لحظه برق روشنفکری و جسارت!! مرا می گیرد و فکر می کنم که زیادی به عمله های شمال تا جنوب این شهر فکر کرده ام. می خواهم بروم دانشکده برای تسویه حساب! نه اصلا از آن جرات ها که تصور کرده اید ندارم تسویه حساب معمولی است. امروز دلم نمی خواهد سیاه بپوشم. پس مانتو و شال سفید را تنم می کنم. به دانشکده که می رسم شال را پایین می کشم و می برم پشت گوشم و عینک آفتابی را می دهم روش. صورتم مثل یک "ن" می شود که دو تا گوشه هایش را با خط صافی بهم وصل کرده باشند. می خواهم بروم داخل، نگهبان می گوید نمی شود. می گویم کاری با اینجا ندارم می خواهم یک امضا بگیرم. نگهبان می گوید نمی شود باید مقنعه سرت کنی...یاد کیسه ی توی کیفم می افتم، مدتهاست آن را برای مواقع پیش بینی نشده!؟؟ مثل امروز گذاشته ام. یک مقنعه و یک جفت جوراب مشکی کلفت. فکر می کنم که دلم نمی خواهد آن کاری را که او می گوید انجام دهم پس راهم را می کشم و می روم داخل. نگهبان دنبالم می دود. می گوید خانم برای من مشکل ایجاد می شود. جوابش را نمی دهم و می روم. فریاد می زند و دیوانه و احمق خطابم می کند. می خندم. بهتر از این بود که مقنعه را سرم بکشم. وقت برگشتن به او می گویم خسته نباشید، دیگر با اینجا کاری ندارم. خداحافظ. نگهبان مات و مبهوت نگاهم می کند.

برای اینکه قبل از دوازده به ساختمان آموزش توی سرهنگ سخایی برسم باید آژانس بگیرم.ماشین ندارد. دربست می گیرم. برای اینکه کلاه سرم نرود! همان اول طی می کنم. چه فایده دیرم شده و هر چه بگوید باید بپردازم اما می خواهم به او بفهمانم که احمق نیستم!! می گوید و قبول می کنم. توی ماشین که می نشینم سلام می کنم و خسته نباشید می گویم. تاکسی درب و داغون با راننده ای درب و داغونتر که دل آدم را در آن گرمای ظهر به رقت می آورد که پیرمرد الان باید در خانه باشد و اینجا چه می کند؟..سلامی می کنم و سرم را به پشتی عقب تکیه می دهم و صدای فریادهای نگهبان هنوز در گوشم وزوز می کند. راننده ی تاکسی! نگاهی در آینه می اندازد و می پرسد هوا خیلی گرمه؟ اذیت شدی؟ می دانم که این بحث قرار است به کجا برسد اما دیر است نمی خواهم بهانه بگیرم و پیاده شوم، پس فقط سرم را تکان می دهم. یعنی بعله(معنی کنایی آن احتمالا می شود من احمقم شما راحت باش). بقیه ی حرفهایش را نمی شنوم. می دانم که چه می گوید. حوصله ی دعوا و مرافعه ندارم. به اعتماد به نفس راننده ی تاکسی غبطه می خورم و فکر می کنم اگر جای او بودم الان مالک مطلق کره ی زمین با همه ی آدمهاش دربست! بودم. پیاده می شوم و پولی را که خواسته بود و یک و نیم برابر کرایه ی معمول آن راه است تقریبا روی صندلی جلو پرت می کنم و پانصد تومان بقیه اش را هم به لقای ایشان می بخشم که زودتر رفع شر کند و با خودم فکر می کنم که برای کسی تعریف خواهد کرد که دیوانه ی احمقی را سوار کردم و ... شاید هم فقط خواهد خندید چون از این احمق ها زیاد دیده است...

به خانه که می آیم با خودم عهد می کنم همچنان به همه چیز بخندم ... سرم درد می کند و گیج می رود اما می خندم...

دیشب هادی می گفت نباید بیعرضگیهای خودمونو به حساب بدی رفتار دیگران بگذاریم... راست می گفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:13  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

 

لینک می دهم، قضاوت نمی کنم...

نفرت فقط نفرت می زاید...همین.

...

پی نوشت یکروز بعد: از آنجایی که ما قضاوت نمودیم و این باعث تکدر خاطر بسیاری از دوستان و آشنایان و اقوام و مصیبت دیدگان و بازماندگان گشت لازم به توضیح است که:

۱- آقا خب من بی جنبه ام ...فاصله ی پشیمون شدنم هم فقط یک جمله است(مال بعضیا بیست وچارساعت یا یکسال یا بیشتره)...آره قضاوت می کنم..خوب کردم...یه اینجا رو که دیگه اختیارشو دارم...دهه ...

۲- شکی نیست که بانو بسیار زیبا شعر را سروده و آن دیگری هم که نقل کرده در دسته ی نویسندگان و روشنفکران خواستنی و محبوب من است و درایت و فرهیختگی اش بر همگان روشن و بر خنک شدن ما و دل ما و صد البته بسیار جاهای دیگر هم هیچ شک و انکاری نیست...اما این میانه یک چیز گم شده: تعقل...همین...نفرت به جز نفرت نمی زاید...بعله...همین است که اینجانبه به زاد و لد نفرت اینقدر علاقه پیدا کرده ام...

۳- دقیقا نظرم همین بود....

۴- همین

۵- همین دیگه...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:10  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

۱-...فقط کافیست پاهایت را در آب روان بگذاری، و بایستی....آن قدر سرد باشد که بعد از تحمل درد طاقت فرسا،بی حس شوند و تو فکر کنی که روی زمین نیستی...بعد از این حس غریب و شوق آور به صورت مرگ هم لبخند می زنی باور کن...

۲- ...یک لحظه فقط یک لحظه به چشمهای گربه ی یک ماهه ات نگاه می کنی...

۳- ...بی خیال همه ی کارهایت می شوی و با یک لیوان آب خنک زیر پتو کتابچه ی دائو د جینگ ت را می خوانی...

۴- ...موبایلت را سایلنت می کنی...

۵- ....این خود لعنتی را رها می کنی و سعی می کنی تقدیر گرا باشی و همه چیز را به گردن دیگران و تقدیر می اندازی...

۶- موبایلت را سایلنت می کنی و لذت کثیفی از جواب ندادنش می بری...

۷- سعی می کنی مثل جماعت اکثریت دیگران فکر کنی! به خودت می گویی من آدم حسابیم، می زنم تو دهن هر کی که غیر از این فکر کنه!!!!

۸- موبایلت را از ته کشو در میاوری و به لیست میسد کالها نگاه می کنی و قسم می خوری که به همه ی شان زنگ بزنی...اما یادت میرود...

۹- نفس عمیقی می کشی و به صورت مرگ لبخند می زنی...(یک فحش ناموسی سر خوشانه هم بهش می دهی)

۱۰- ول کن اینا رو ، فقط کافیست پاهایت را در آب روان بگذاری، و بایستی....آن قدر سرد باشد که بعد از تحمل درد طاقت فرسا،بی حس شوند و تو فکر کنی که روی زمین نیستی...بعد از این حس غریب و شوق آور  حالا می توانی به صورت مرگ  لبخند بزنی باور کن...

من امشب یا دیوانه شده ام یا باید ادعای پیامبری کنم، از این دو حال خارج نیست...

 

همین...

...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:17  توسط آرتمیس آزاد  | 

...

خداوندا آرامشی عطا فرما، تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم. تواناییم ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم...

...متنشو ابوالفضل برام فرستاد، ...

لازمش داشتم.

همین...

...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:42  توسط آرتمیس آزاد  | 

در شماره ی پیش شهروند امروز نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان را به نادر ابراهیمی خواندم..دوبار و سه بار هم خواندم. نادر ابراهیمی سوالی کرده بود( چگونه ممكن است درآنجا كه ميهن فرهنگي، عاطفي و تاريخي انسان نيست، به انسان خوش بگذرد؟؟) و گلستان پاسخش را اینگونه داده بود. نه آنکه در بست حرفهای گلستان را قبول داشته باشم و نه اینکه خوانش نامه چیزی از دوست داشتن ابراهیمی کم کند. آوردن این متن تنها برای آن دسته از دوستانم هست که همیشه از وطن و میهن گفته اند و بسیار بحث ها داشته ایم و بسیار خوشنودم که متن ابراهیم گلستان می تواند بازگوی بخشی از ایده های من در این مورد باشد که همیشه در بیانشان زبانم عقب مانده و الکن(همین را می گویند؟؟لابد)است. بخوانیدش از وبلاگ منصور ملکی و با هم حرفها خواهیم داشت فراوان....

...

همین

... 

پی نوشت: اسم این پست را از عنوان بندی مجموعه متن های وبلاگ دیشب خواب دیده ام دزدیده ام. خوب کردم.داداش خودم می باشد...به تو چه؟...

..همین تر

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:29  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

...خُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش/بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

...وقتی این رو گم می کنم به این روز می افتم...می بینی؟...

..همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:28  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

امروز یک دختر خوشگل که یک خال روی گونه ی راستش داشت از من پرسید: معنی اسمت چیه؟

ته لیوان چایی رو که تا نیمه سرکشیده بودم فرو دادم و گفتم: الاهه ی شکار... اما یک مگس هم نمی تونم بگیرم...

نفهمیدم چرا دخترک خندید...

...

...نفهمیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:1  توسط آرتمیس آزاد  | 

 

ببینم چرا اینجا کسی به من فحش نمی ده...هر کی میاد اینجا اگه مخالفه یا اگه مثلا خوشش از ریختم نمیاد فقط سکوت می کنه...هی من کی نشون دادم که بی جنبه ام؟؟کی گفته که من کله خر زبون نفهمم؟ لطفا یه کم به من فحش بدهید...تو رو خدا...نمیشه که همه از من خوششون بیاد یا بدتر بی تفاوت باشن...حتما یه جا تو این نوشته ها یه چیزی خوندی که تو دلت گفتی "گه خوردی زنیکه ی خر" یا مثلا ...هر چی ...خب فحش نده..عین آدم بنویس که مخالفم...من با این یا اون مخالفم..چرا سکوت می کنید؟ها؟ ها؟..مثلا..الان یادم نمیاد...ولی من اونقدرها هم که به نظر میرسم آدم بی جنبه ای نیستم...دهه

هه اه....

عصبانیم

همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط آرتمیس آزاد  |