|
رمدیوس خوشگله یک روز میان ملافه های سفید گم شد
|
من امروز متوجه شدم که در دهان هر کی حرف بیتربیتی بزند دیگر مثه آن وقتها که به ما می گفتند فلفل نمی ریزند بلکه می دهند فیل پی پی کند. در همین راستا ما با آنکه آن پست بیتربیتی را برداشتیم باز هم فیل پی پی می باشیم.البته خبرها حاکی از آن است که پارس آن لاین نمی خواهد که آن فیل محترمش در وبلاگ ما پی پی کند و فعلا فقط داتک اینجوریست...ممکنه اگه اینجا رو می خونید ببینید کدومتون متوجه نشدید که فیل تو ولاگ من پی پی کرده؟ و با چه اکانتی؟ تا اگر فقط داتک هست برم یه سوزنی چیزی به فیلشون فرو کنم...
پ.ن مربوط کاملا: اصلا به من چه ...اصلا خر ما دی ان ای اش به دم و این حرفا نمی خورد...ولی برای رفاه حال افرادی که مشغول دعوا بودن در کامنتدونیه ما و نظر به اینکه وقتی آق گندهه حمایتش رو برای ضرب و شتم اهالی کامنت گذار اعلام می دارند همچین با همه ی روشنفکری و ادعا و قمپزمون، همچین قند تو دلمون قیلی ویلی میره... کامنتها رو اینجا این پایین می ذارم، دوستان با خیال راحت به مباحثه ادامه دهند.
دراک یه بازی باحال دعوتم کرده که همچین بازی نیست یه جور حرکته دسته جمعیه ...یعنی باهاس همه بریم از یه وبلاگ ایرانی به اسم دیرتش باد که ماال سرباز معللم جنوبی هست حمایتمونو بکوبیم تو گوش دنیا...که اوول بشه...که بگیم که ما آدم حسابی می باشیم و به جز از کنار هم رد شدن یه موقع هایی بلدیم به هم کمک کنیم...یعنی دیگه بفهمیم که کمک به دیگران کمک به خودمونه... پس حالا که فهمیدیم،فهمیدیم؟؟ عیب نداره حتتی اگر هم نفهمیدیم میرویم و رای می دهیم تا یه وبلاگ فارسی تو دنیا بشه اوول ...
همه به فرمان من، حمله ه ه ----> (+)
پی نوشت تو رو خدا واقعا لازمه بگم دارانه: خب دستکم هر کس که این مطلب رو می خونه ...پاشه بره رای بده دیگه... حالا اگه من بگم فلانی و فلانی و فلانی به بازی دعوتند میان حالمو می گیرن می گن عمرا...پس اگر ویجدان دارین اگر اینسان هستید بروید رای بدهید...
پی نوشت محکم: ده برو رای بده دیگه...دهه...
رفیقی گفته بود این پست آخرم هر شب روی سلسله اعصابش پیاده رویهای نامشروعی دارد ...گفتیم که چرت و پرت دیگری بنویسیم تنوع شود...
...لابد.
پی نوشت یه وجب اونور تر: خب همینه که هست لابد...همین.
...چه بد که یه آدمایی هستن که وجودشون و بودنشون تو زندگیت میشه کابوس...چه بد که آدم هر چقدر هم قوی و بیخیال باشه ناخودآگاهت باهات کنار نمیاد و توی خوابهات می فهمی که کجا چقدر ضعیفی و چی رو کم داری و از کی می ترسی و ... انقدر که بلند میشی که قلبت تند تند می زنه و دهنت خشکه و خوشحالی که بیدار شدی و اونا همه خواب بودن، یه خواب بد فقط...
خدا نکنه وجود من برای کسی کابوس باشه...اگه هست بگه که درستش کنم...هر چند آدما نقطه ضعف های خودشونو دارن و بقول شخص شخیص خودم نقطه ضعف آدما با بزرگ شدنشون تغییر می کنه و عوض میشه کم نمیشه...ولی دستکم دلم نمی خواد دغدغه ی فکر کسی باشم که کابوس حضور منو تو زندگیش داشته باشه...می فهمین...اگه اینجوری هستم واسه کسی و خودش و دکتر اعصابش از سلامت روانش مطمئننه بهم بگه ...
...همین
قضیه اینجاست که تحقیقا تمام افرادی که مرا می شناسند به این نکته اذعان دارند که من پس انداخته ی حلال زاده ی مولوی علیه رحمه می باشم از اون لحاظ... دیدید مثنوی رو که می خونید نوشته مثلا داستان عاشق شدن پادشاه کنیزک را -یا برعکس، مهم نیست این، ...گیر نده - بعد میشینه خیلی خوشگل واست تعریفش می کنه و می گه و می گه، بعد یهو وسطاش یادش میره و میره سراغ کچل کردن طوطی بازرگان را و خوردن شیر کفتر را و ... دوباره اون وسط مسطا یادش میافته که ای دل غافل ما داشتیم جریان کنیزک پادشاه را ... رو تعریف می کردیم و دوباره بر می گرده سراغ همون اوولی... حالا بعد این همه نسل فاصله با جدد بزرگوارمان حضرت مولانا، طبیعتا آن همه استعداد و ذوق و قریحه میان دی ان ای ها و ژن ها گم شده و برای ما فقط شوریدگی -اصطلاح موددبانه ی دیوونگی خودمون - و همین پراکنده حرف زدن و تو سه تا جمله، همه ی حالتهای ماضی بعید و آینده ی استمراری و گذشته ی ساده و حال راه راه رو استفاده کردن باقیمونده و هی حالا همه می گن خیلی از این شاخه به اون شاخه می پرری و عین آدم جرف نمی زنی و خب حالا که چیو؟ یه جمله که می گی سه تا سخنرانی باهاس پشتش توضیح بدی اونو و ... همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم:
چند وقت پیش آق گندهه، در راستای یک فروند پروژه ی امنیتی اطلاعاتی مشترکمان که بسیار هم مهم و با حال می باشد، داشت یه چیزی می خوند و دیکته می کرد که من بنویسم که من یه کلمه شو اصلاح کردم ...در اومد که آخه تو !! به من گیر می دی؟ (همچین این تو رو با تاکید گفت) منم که ترسیده بودم، آخه ازم گنده تره نمی تونم بزنمش... گفتم: نه ...من!!گیر نمی دم مهروش درونم بود... که آق گندهه پکید از خنده و ماجرا ختم به خیر شد.
امما حالا جریان مهروش درون چی بود؟ ما یه خانوم معللم تو وبلاگستان داریم که روی غلط دیکته ای خیلی خیلی حسساسه و مثلا مستر میوزیک با اون همه آداب معاشرت فرهنگی کلامی لغتی که داره همیشه به زور می گیره پونزده...چرا که مهروش جان بسیار بسیار بر سر نویشتار(همین الان از فرهنگ تنبون میرزا در آوردم) درست تاکید دارند ...یعنی خب خیلی مهمه که سر دوراهی ننویسی و بنویسی بر سر دو راهی و ذغال ننویسی و بنویسی زغال یا ژکال ...حالا با اینهمه توصیفات که خدمتتون عرض کردم فکر می کنید وقتی مهروش جان میان وبلاگ منو می خونن چه حالی بهشون دست میده؟ ...یعنی من که اصلا به کللی...
در هر حال من همین جا باهاس از ساروی کیجا ی عزیز که به رسم ادب و التفات یا الطفات بنده را با ماشین چمن زنی معدوم نفرموده اند کمال امتنان و تشککر را بنمایم و مراتب قدردانیه خودم را ابراز نظر بفرمایم...
در راستای توضیحات بالا بیست سال بعد در چنین روزی این آقا رو بخونید و ببینید چی می کشند از دست من ---> +
خیلی با مززه است به همه گیر داده، حتما بخونین این بیست سال بعد رو ----> +

...اصلا و اصولا دو سه روز است که در راستای کارهای فرهنگی و غیر فرهنگی به ما خیلی خیلی خوش می گذرد - نروید بگویید نه که قبلا کم می گذشت؟ که راست می گویید - خلاصه خدمت انور منوور تان عرض کنم که در راستای اینکه کللا ما مقادیری ک.و.ن.مان نمیشود - با حفظ کپی رایت دراک الممالک - که تصمیم های مهم در باب رفتن به جاهای مهم تر بگیریم و از آنجایی که دیروز در بلاگ توکای مقددس یک عدد تبلیغ نمایشگاه یک آقایی را دیدیم و بدیهی است که اگر توکای مقددس به یکنفر بگوید که کارش درست می باشد - و هیچوقت به ما نگفت - یعنی اینکه اون آقاهه خب واقعا کارش درسته پا شدیم رفتیم خانه هنرمندان و در راستای چگونگی کف و خون قاطی کردن بنده درباره ی کارهای آقای هادی فراهانی همین بس که راست و پوست کنده بهش گفتم: بهتون حسودی می کنم در حدد بز...
می دونید اصولا باهاس بگم که نمایشگاه از کاریکاتورها و طرح هایی بود که آقای فراهانی در روزنامه های مختلف و بسیار معروف مثل نیویورک تایمز ... wow ...چاپ کرده و مساله ی مهم اینجاست که شاید قلم تواناتر و ایده های بهتری از طراحان دیگه سراغ داشته باشید امما مسلما این مجموعه فقط و فقط نشان از کاملا حرفه ای بودن طرراح دارد، طرراحی که می داند چه می خواهد به تواناییهای خودش واقف است و مسیر خودش را با قدرت می پیماید، و این مهم تنها به مدد حرفه ای بودن به معنی واقعی کلمه امکان پذیر است... آرزوی موفقیت بیشتر برایش دارم و این دوست جدید را هفته ی دیگر هم در گالری ممیز خانه ی هنرمندان خواهم دید. نمایشگاه تا آخر هفته ی آینده تمدید شده است، برای آنها که طراحی می کنند دیدن این مجموعه تجربه ی بی نظیری خواهد بود...
پی نوشت خوندنش قبل متنه اصلا لازمتره: مستر میوزیک خیلی زیبا صحنه ی بردن بنده را به نمایشگاه و میزان هیجانات زاید الوصف و گاه خطرناک اینجانب را توصیف نموده اند که هیچ، یک پا تبلیغ هفته شده است این نمایشگاه...ببینید...
پی نوشت اینکه اون بالا کار آقای فراهانیه اصولا: می دونید نکته ی جالب اینجا بود که هادی فراهانی می گفت من خیلی تحت تاثیر رونالد سیرل بودم - سیرل در طرراحی با مرکب و برخورد با رنگ یعنی شیوه ی پاشیدن رنگ و استفاده از آن در طراحی استاد بزرگی است - و برای اینکه اون شیوه ی طرراحی منحصر بفرد اونو کپی نکنم رفتم سراغ اسکرچ برد و کارم شیوه و قدرت خودش رو پیدا کرد و اصولا اینکه فرق آدما همینجاست لابد دیگه ...چون من در برابر همچین قضیه ای فقط می شینم تو خونه گریه می کنم ...
روبر برسون گفته:
وقتي نمي دانيد چه كار مي كنيد، در واقع بهترين كار را مي كنيد: الهام گرفتن.
يا
يك چيز قديمي را اگر از آن چه به طور معمول احاطه اش مي كند جدا كنيد، نو مي شود.
و بيلي وايلدر مي گويد:
بايد رويايي داشته باشيد تا بتوانيد صبح از خواب بيدار شويد.
يا
حقيقت را نمي توانيد مستقيما بيان كنيد پس بايد اول آن را در شكلات فرو كنيد.
همينطور استيون اسپيلبرگ مي گويد:
ترس حامي شماست. آن لحظه كه وارد لوكيشن مي شويد و ديگر ترسي نداريد، همان وقتي است كه به دردسر بزرگي مي افتيد. فكر مي كنم بهترين كارآيي وقتي عرضه مي شود كه احساس كاملي از تزلزل و هراس نسبت به روند كار وجود داشته باشد.
يا
من در آن مقطعي كه بخش اصلي فيلبرداري انجام مي گيرد كاملا تنها و بي كس هستم. به نوعي مي توان گفت كه شما با فيلم تان وصلت مي كنيد و جاي بسيار كمي براي دوستان، خانواده و هر چيز ديگري باقي مي ماند.
آلفرد هيچكاك نيز اينگونه تجربه اش را با ما در ميان مي گذارد:
هيچ ترسي در صداي ‹‹تق›› نيست. ترس فقط در انتظار كشيدن براي آن است.
يا
هميشه تماشاگر را تا حدامكان عذاب دهيد.
و ديويد لينچ استاد بزرگ نيز اينطور مي گويد:
اميدوارم اين شانس را به دست بياورم تا فيلم هايم را در فضايي كه آزادي اشتباه كردن را به من بدهند بسازم و آن چيزهاي جادويي را پيدا كنم. بعد از آن برايم مهم نيست كه چه اتفاقي مي افتد.
يا اين جمله ي شاهکار
احساس مي كنم واقعا موجودات بيگانه روي زمين وجود دارند. آن ها در تلويزيون كار مي كنند.
و اين جمله ي حيرت انگيز كه
دوست ندارم زياد درباره ي چيزها صحبت كنم، چون با حرف زدن درباره ي يك چيز بزرگ آن را كوچك تر مي كنيد، مگر آن كه شاعر باشيد.
و فدريكو فليني به سادگي مي گويد:
آغاز و پاياني وجود ندارد. تنها اشتياق بي حد و حصر براي زندگي وجود دارد.
...
خب اين جمله ها به من چيزهاي زيادي آموخته اند و طبيعيه كه من در دانشكده و در طول زمان تحصيلم با گفته ها و روش هاي همين بزرگان رشد كردم و چيز ياد گرفتم ولي مساله اينجاست كه من در همان فضا فيلم نمي سازم. من بعد از دانشكده در جايي به فيلم ساختن فكر مي كنم كه اين جمله را از كارگردان موفق* مي شنوم و بايد به شيوه ي او عمل كنم تا بتوانم فيلم بسازم. و آن جمله اين است كه مجيد مجيدي كارگردان آواز گنجشكها بيان كرده است:
اگر حمایت های مقام معظم رهبري نبود، سينماي ايران تعطيل مي شد.
آيا اين نوع نگاه در همه جا و هر نوع فيلمي مي تواند كارساز باشد؟...
*مي گويم كارگردان موفق چرا كه به نظر من اينكه تو بتواني سرمايه گذار فيلم خودت باشي و بازيگرت جايزه ي خرس نقره اي برلين ببرد و براي اسكار معرفي شوي و فيلم فروش هم بكند، موفقيت كامل است.
دیشب از اون شبها بود که ذوق داره که دوسشون دارم... که بعد کللی وقت آدما دور هم جمع میشن می بینی هیچی هیچ کجا تغییر نکرده و وقتی با همیم فارغ از همه ی دردسرها و روتین شده گی زندگی هنوز هم همون بچه های شرر و شیطونی هستیم که رو پلله های هنرهای زیبا می گفتیم و می خندیدیم. دوباره خاطره ها و خندیدن ها و اینکه آدم تازه می فهمه چقدر کم داره این آدما رو وقتی ازشون دوره... آیدین از رشت اومده بود و با اینکه تنها کسی بود تو اون جمع که مرتتب می دیدیم همو امما اونجا و تو اون محیط شده بود همون آیدینه شیطون و باهوش و در عین حال ساده. مجید کوچیکه و قصیده – قصیده ی ساکت که در برابر همه ی شوخیها و اراجیف ما همیشه یه خنده ی موشی می کنه و هیچی نمی گه. خب یعنی مجید هنو بهمون عادت نکرده؟ هنوز ما جانوران هنری رو نتونسته به عنوان عضوی از جامعه ی بشری بپذیره؟... ، لیلا و ناصر و عرفان کوچولویی که کلاس اووله و من باورم نمیشد، آخرین بار تو خونه خودم دیده بودمش عرفان رو و یادمه که موقع شیر خوردن عادت داشت دستشو بکنه تو نافش و نکهش داره ...پیمان همیشه شاد و خندون با خانوم شیک و پیک و کوچولوش، مازیار ساکت – بابای کلاسمون بود چون از همه بزرگتر و آرومتر بود و حالا می بینم که موهاش همچین به خاکستری می زنه و آدم فکر می کنه که بزرگ شدیم دیگه، چاره یی نیست...نسیم که حالا دیگه سه ماهه مامان شده و اشکان که مثه همیشه مراقبشه و آخ خ که تو چشمااای نسیم چی بود؟هنو درد رفتنه پدر رو می دیدم تو چشمش و من خر هیچی نمی تونستم بگم و بجز اون بغل کردن طولانی و در آغوش فشردن همدیگه و امید دداشته باشم که فهمیده باشتم که من نمی تونم چیزی بگم نمی تونم بهش بگم در غمت شریکم یا ازون بدتر می فهممت و از این جمله های مسخره و بدونه که غمشو فهمیدم و دلم نیومد تازه بشه و جلو خودمو گرفتم و اون بغض نصفه های شب ترکید و ... و بالاخره صابخونه های تازه عروس و داماد – بعد چند سال؟ – مجیدو و فائزه با اون خونه ی خوشگلشون ...ممنون از همه تون که هستین و لحطه های خوش زندگی منو می سازین... همین.
پی نوشت با ربط : مجیدو گفت که دوباره می خواد واحه رو راه بندازه و بنویسه...پی اشو بگیریم که نزنه زیرش. . .
پی نوشت بیربط لابد دیگه: من و آق گندهه هم بودیم در ضمن اون وسط مسطا ...بالاخره گفتم شاید دستگیرتون نشده باشه...
و امما آن هفته ای که ما در معییت خان دراک و زوجه و شازده در باغات مفرح و دلگشای پلور تفررج می کردیم یه یکباره محببت آق گندهه گوللله نموده و یکعدد پنجهزار تومنی را که رو یش یکنفر دیگر این جملات را نوشته بود به ما هدیه داد و گفت من عمریست که می نویسم امما تا بحال نتوانسته ام اینطوری عشقم را به تو نشان بدهم این جملات رو اسکناس چکیده ی تمام احساسات منند و هیچ شاعری نه شاملو نه حافظ به اون گنده گی نتونستن اینجور حقق مطلب رو ادا کنند. و امما آن جملات :

« زندگی چیست که من طالب دیدار تو ام
فکر من باش که این گونه گرفتار تو ام.»
« ای یار برای یار باید جان داد
درراه محبت امتحان باید داد.»
« عاشقانه ، عارفانه ، بی بهانه ، بی نهایت ، تا قیامت ، من فدایت.»
دوستت دارم.
بی تو هرگز
ولی من خیلی دلخور شدم که بی تو هرگز ش رو خط زده و معنیش این میشه که بی تو هرگز؟ بی تو عشق است و صفا ...ولی آق گندهه قسم خورد که اساسا و کللن بی من هرگز است همیشه و حتتی وقتی هم که میرود ایتالیا باز هم بی من هرگز خط نخورده باقی خواهد ماند.
و امما خان دراک در همان لحظه وقتی اینهمه اظهار محببت آق گندهه را بدید ، با خود فکر کرد که چگونه عصاره ی تمام عشق و محبت خود را نثار بانوی عزیزتر از جانش کند و از آنجایی هم که باید سند می شد در همان لحظه در این طرف اسکناس نوشت:

سلامم را با خود به کوهستان برده با عطر شقایق های وحشی مزین نموده با کوچ پرستوها برایت به ارمغان می فرستم. ای زیباترین زیبایان من از همان لحظه ء اول که تو را دیدم قلبم لرزید و یک دل نه صد دل نه که هزاران دل عاشقت شدم.
این عکس امام یادآور روزهای عاشقی است که اینجانب از ترس اینکه نمی توانستم در کوچه و خیابان جلوی تو را گرفته و اظهار عشق نمایم. حتی آن روز که کت و شلوار نو ام را پوشیده بودم و دیگر می خواستم خیلی پزش را بدهم و می اندیشیدم که خوش تیپ ترین دنیا هستم (می دانم که خوش تیپ تر از من هم آخر کسی، ولی عاشق تر از من نه کسی) آن موقع می خواستم بگویم اما نتوانستم چرا که حسنی سر کوچه تون ایستاده بود و بیم آن می رفت که برایت حرف در بیاورد و آنگاه اگر حرف در می آورد دل من می شکست که عشق تو را با هزار وصال هم نمی خواهم و ...
یک جمله ی آخر ناخوانا بود و نتوانستم بنویسمش. کارشناسان خطط که رمز گشاییش کردند می آورم ش در اینجا.
این طوری ما ها پنجهزار تومن سند زدیم اینهمه ذوق و شوق ادبی را....همین.
سخن گفتنم نمی آید هیچم. رفتم از رو دست اون خانومه تو اون فیلمه (کنعان - ترانه علیدوستیشو میگم) نگا کردم و واسه خودم لاک صدفیه همون رنگی خریدم که خوشگل بشم و الانم زدم خودم خوشم میا. ...خانومه فروشندهه بیچارهه هی ازش پرسیدم حالا این رنگ یا این رنگ؟اصلا شماره پنجاه و سه یا پنجاه و دو؟می خوای اصلا همون پنجاه رو وردارم؟ خانومه فروشندهه نیگا کرد بعد گفت به نظرم همون پنجاه و سه... یه ذرره نگاهش کردم و بعد سه تا لاکی که تو دستم بود را نگاه کردم و بعدش یه خنده ی جولیا رابرتزی(یعنی به پهنای صورت از این گوش تا اون گوش) تحویلش دادم و همه ی اون لاکها رو گذاشتم تو قفسه و یه دونه از اون لاکهایی رو که دو تا طبقه بالاتر بود و اصلا یه مارک دیگه داشت که نیوآ بود و خوشرنگتر، برداشتم و پولشو دادم اومدم بیرون... حیف که خانومه کللا نصف منم وزن نداشت ، فک کنم خیلی دلش می خواست منو بزنه...انرژی شو حسس می کردم...بعدش پیچیدم تو اون یکی مغازهه که همینجور قوطی رنگای هوس انگیز رو چیده تو قفسه و هی شیشه های اکریلیک و گواش و تیوپ های رنگی رنگی ِ آبرنگ رو گذاشته اون بالاها که هی چشمک بزنن و هی آدم دلش بخواهشون و این شد که یه نیم ساعتی شماره رنگها رو برداشتم و بعدشم تست کردمشون و به یارو آقاهه فروشنده خوب فهموندم که فرق ایندین ر ِد رو با سپیا نمی فهمه که هیچ حتتی حالیش هم نیست که سبز و آبی تو یه خونواده نیستن و نباس به من که دارم اسم درست رنگا رو تلفظ می کنم عین هویج نگا کنه و دهنش نیم متر باز بمونه که یعنی هیچی نفهمیده ...دست آخر هم بعد از اینکه خوب معلومات رنگشناسیمو تو صورت اون بخت برگشته ی بد شانس هوار کردم یه دونه مداد ب پنج خریدم اومدم بیرون...می دونی خوشحالم که بعضیا معتقدن که باهاس به خانوما احترام گذاشت وگرنه مطمئنم خیلی زور اون آقاهه که لوازم نقاشی میفروشه زیاده... حالا فهمیدی وقتی که سیم های مخم رو هم میفته و خط رو خط میشه اصلا آدم قابل اعتمادی نیستم؟ :دی ی
پی نوشت طلبکارانه: ...تازه هیچ نمی خواستم سخن بگویم با شما...هیچ.
پی نوشت حسرت برانگیزانه ی نشیمنگاه وسیع دارانه: داداشمون می گه صبح میرم کوه، میای بریم؟... در دوثانیه حساب می کنم که کوه رفتن اون یعنی پنج صبح تو ایستگاه اوول واستادی و بعد شیرپلا یا کولک چالی رو فتح می کنی و بعدش خدا می دونه و همچین بر می گردی که ده، ده و نیم خونه باشی... یه نیگا به خودم و یه جا هام می کنم می گم:
... نمیام ...غُر می زنم منو می زنی...